کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

Simply Red – So Not Over You

هوس های سکسی مارسیا / فصلی از رمان

مارسیا هر روز صبح که از خواب بیدار می شود پرده های کلفت اتاق را به کناری می زند تا آفتاب بی رمق جزیره تمام زورش را بزند تا کمی اتاق را گرم کند آنقدر که صورت در سایه مانده اش را روشن تر کند تا که چشم هایش رمق بگیرد .تصور کن نور درست ما بین چشم های سیاه و درشتش بتابد و مارسیا شروع به خندیدن کند . صدای ریزش آب چه از داخل حمام و چه از شیرهای دستشویی و آشپزخانه باید از خانه شنیده شود .به قول خودش حس جنسی غالبی دارد که روزش را می سازد .با حوله ی کوچکی که به رنگ شیره ای است از حمام بیرون می آید و آگاهانه سعی می کند سفت به کمرش بسته نباشد تا با تلنگری به پایین غلت بخورد و سعی هم می کند که حواس پرت نشان داده شود ! با سشوار سعی می کند موهای پر آبش را که به زمین می چکد خشک کند همیشه ی خدا کف اتاق باید خیس از آب موهایش و بدنش باشد و من هم باید روی تخت دراز کشیده باشم و ناظر ساکت حرکاتش . با لوسیون های مختلف که هر هفته مدلش را عوض می کند به جان پوست تنش می افتد و بوی متصاعد شده از چرخش دست هایش به روی بدنش حال من و گل های داخل اتاق را عوض می کند . وقتی هم که حوله از دور کمرش می افتد با عشوه خاصی به روی زمین حوله را حرکت می دهد انگار بخواهد رد پای خیس اش را خشک و مرتب کند . با دست هایش سعی می کند قطرات مانده در لا به لای موهایش را به طرف صورتم پرت کند انگار بچه ای بخواهد آب بازی کند ! میوه ها نقش بسیار مهمی در زندگی روزمره ی مارسیا ایفا می کنند .سیب خیلی سبز و گاه خیلی سرخ ! نارنگی آب دار و پرتقال های اسراییلی باید زیر دست و پایش باشد آنقدر که به روی زمین قل بخورند .پوست پرتقال درشت را با ناخن های درشت و بلندش می کند به طوری که ذرات ریز کنده شده از پوست هوا را معطر کنند .با سلیقه ی تمام روی زیر دستی فیروزه ای رنگ مرتب شان می کند و من بی آنکه تکانی به خودم بدهم باید دهانم نیمه باز باشد و چشم هایم به طور کامل بسته ! توت فرنگی های وحشی هم گاه گداری باید به روی سبد میوه کنار پنجره باشند .ولی خدا را شکر که از فلفل چه سبز و قرمز ، خوشش نمی آید وگرنه ترکیب مزه میوه ها را به کل تغییر می داد .وقتی حوله به زمین به طور عمد انداخته می شود ناز و کرشمه ی مارسیا دو چندان می شود . چشم هایم تا پایان بازی باید بسته باشند وگرنه بازی لطفش را از دست می دهد ! ده نوع مختلف ترانه های آرام هم باید به طور مرتب در اتاق شنیده شود وگرنه مارسیا آرامش اش را از دست می دهد ! صبحانه که تمام می شود ( منظورم مراسم میوه خوری است ) مارسیا صورت من و خودش را با طعم میوه ها رنگ آمیزی می کند تا مراسم عشق بازی آغاز شود .قهر و ناز زنانه اش حدی برای کامل شدن ندارند .پس از ماه ها دیگر عادت کرده ام . قرار مان از اول این بوده که کاری به قهر و آشتی اش نداشته باشم . چون رفتار پس از عشق بازی اش به طور کاملن غریبی فرق دارد .دوباره همان مارسیای مظلوم و دوست داشتنی می شود و چون من هم عاشق بازی های تازه هستم حرفی برای اعتراض کردن ندارم .بعضی وقت ها به یاد پل استر که می افتم فکر می کنم کپی کاملی از حرکات مارسیا در نوشت هایش داشته . در خیابان و یا پاپ و کافه ها عادت سکسی مارسیا باز هم فرق می کند .با لب هایش به طور حسی و کاملن مشهود بازی می کند و لیوان مشروبش را در لابه لای لب هایش قفل می کند و شیفته وار نگاهم می کند آنقدر که خجالت می کشم و سرم را پایین می اندازم ولی بازی کردن با مارسیا قواعدی دارد که اجرا نکردنش قهر و آشتی کوتاه و بلند مدتی را به همراه خواهد داشت .همیشه تی شرت یا شلواری که او دوست دارد را باید بپوشم و به هیچ عنوان از کفش رسمی نباید استفاده بکنم .یا کتانی یا لا انگشتی چرمی بیست و هشت پوندی ! کلاه هم نباید به روی سرم باشد چون نمی خواهد شبیه به خیلی ها باشم .بطری شراب هم باید دو تا باشد یکی سفید و دیگری قرمز و اگر لازم شد بطری بعدی درست شبیه به هم باید باشند . مارسیا عادت به حرف زدن های طولانی دارد. وقتی که مست می شود باید شنونده ی خوبی باشم و هر پنج دقیقه هم از من می پرسد کجا بودم ؟ و من باید جمله کامل بگویم نه کوتاه ! لباسی را هم که می پوشد باید دقیقان سلیقه من باشد .دامن کوتاه و تی شرت حلقه ای یا شلوارک بالای زانو و پیراهن نه خیلی یقه باز .صندل پایش هم ست با لباس هایش .گوشواره ها نباید خیلی درشت و نه خیلی کوچک باشند .گردن بند هم ظریف باید باشد و هم اینکه به چشم بیاید . موها به هیچ عنوان نباید بسته شود شلال و باز باکمی خیسی ! روی میز باید شراب بخوریم ، روی کاناپه نشستن هیچ شانسی در رابطه نشتن مان ندارد . پنجره ها باید طاق باز باشد چه در خانه و چه در کافه یا پاپ ! چون دریچه ی میترالش کمی گشاد است و برای قلبش اصلن خوب نیست ! از انگشت هایش برای ارتباط زیاد استفاده می کند . با دوست های مردی که می شناسد وقتی با من هست زیاد گرم نمی گیرد یا راحت تر بگویم تحویل شان نمی گیرد نه به خاطر من که بیشتر این خودش هست که دوست ندارد .با دوست های زنش گرم تر رفتار می کند ولی از مادرش متنفر است دلیل اش را بعدان خواهم گفت .برای عشق بازی کردن به ساعت نگاه نمی کند چون زمان نگه داشتن – برای این کار حالش را به هم می زند . از لباس حریر برای خوابیدن استفاده نمی کند چون تن اش را اذیت می کند .همیشه لخت می خوابد چون همین که ملافه روی تن اش باشد کفایت می کند . عاشق بازی کردن با موهایش است .بیچاره انگشت های من تاول می زنند از بس با موهایش ور می روم ولی این هم جزیی از قواعد بازی های ما دو نفر است .

ته نشین شدن عشق من و تو

حالا که به تو از بالا نگاه می کنم صندل قرمز به پا کرده ای و رقصان از پله ها به بالا می آیی . از کف پوش فرش شده به سمت تو حرکت می کنم تا فاصله مان کمتر شود . از پایین صدای مهمان ها می آید تالار رقص شلوغ شده است و برای رهایی از سر و صدا پله ها را یکی دو تا می کنی تا هرچه زودتر به کتابخانه بروی رو به شومینه بنشینی تا من از راه برسم و خلوتمان زودتر از قبل تالار آینه را پر کند .به خوبی می دانم به مهمانی آمدنت نه برای این بوده که بدنت را به رقص در بیاوری یک نوع فرار از هیجان امروز صبح ات بوده تا با هم دنبال راهی بگردیم تا هر چه زودتر از آن شویم ! بارها به تو گفته بودم کمی صبر همه چیز را مشخص خواهد کرد ولی عجله کردن در خون تو راه فراری پیدا نکرده تا راحتت بکند .به تالار آینه ـ کتاب خانه که آمدی نه صورتت را بوسیدم و نه بغلت کردم ، رو به رویت نشستم تا چشم در چشم هم باشیم و بی آنکه پلکی هم بزنیم راهی را بیابیم تا از این همه دلهره نجات پیدا کنیم .راه های خلاصی بی پایان نیست هم تو می دانی و هم من ! هوا خیلی سرد شده چوب های شومینه را زیاد می کنم تا زمان کمی زودتر بگذرد .فرصت های از دست رفته را از لابه لای آتش پیدا می کنم گرچه دستم در این وسط کمی می سوزد ولی ارزشش را دارد .جلوی چشمانت می گیرم تا با پوستت لمسش کنی .حدیث عشق ما دو نفر را شروع می کند به خواندن .می بینی چه صدای قشنگ و گیرایی دارد .انگار سالها جلوی خود ما بوده و آوازش را همیشه ی خدا شنیده بودیم . صدای حزین و غمگین اش حالمان را کمی بد می کند ولی از دو نفر عاشق انتظار بیشتری که نباید داشته باشیم .هر دو سالهای بسیاری است که دل به یکدیگر داده ایم و به خوبی با بازی های زمان آشنا شده ایم و کک مان هم نگزیده که انگار این همه سال گذشت و ما پیرتر و پیر تر شدیم ولی سفت و محکم به زندگی مان چسبیدیم و نگذاشتیم این همه تندباد خانه مان را از جا بکند .امروز که با هم حرف زدیم صدایت پخته تر از قبل شده بود و چه زیبا بود که هر دو به همین اشاره کردیم .هیزم ها را بگو که چه قدر تند و تیز می سوختند و ما هی مجبور شدیم پشت سر هم آتش را زیاد کنیم . چند ساعت که گذشت حرف هایمان را زدیم از تالار آینه بیرون آمدیم .با صندل های قرمزت به طبقه ی پایین رفتی و شروع به رقص کردی .چقدر رقص تنهایی ترا من دوست دارم .انگار رقص نمی کردی در هوا تاب می خوردی انگار رویایی بودی که در ذهنم پرداختش می کردم .

نه و نیم هفته

از همان لحظه که از در بیرون رفتی حس کردم که این کنش و واکنش چند هفته ای عادت جدیدی را در من به وجود آورده و آن این بوده که حسی به اسم کینه و عداوت از درونم دارد بیرون می ریزد و به جایش زلالی و آرامش دارد جایگزینش می شود . وقتی از در بیرون رفتی حس کردم که به راحتی با حرف زدن و گفتمان می توانیم به هم برگردیم بی آنکه عصبی بشویم و پرت و پلا بگوییم ! حس این را داشتم که دیگر نمی توانم با کسی برای هیچ و پوچ بجنگم . ببین ! شاید نتوانی حسش بکنی چون تجربه اش را شاید نداشته باشی ! ولی برای منی که سالها از آنهای خودم به دور بوده ام این چند هفته فرصت خوب و لذت بخشی بوده .اجازه بده دوباره تکرار کنم که این بودن های خودمان حس غالب جنسی نداشته و ندارد و همین که حس تازه ای پیدا کرده ام برایم مکفی بوده .حس شاگردی را دارم که به خوبی و سختی درس خوانده و حالا دارد امتحان پس می دهد و چه خوب هم درس پس می دهم .نه هولم ونه اینکه دست و پایم یخ و سرد است .خیلی راحت دارم کارم را می کنم ولی آنچه که خیلی جالب است این است که ارتباط برقرار کردن روحی برایم کار شاقی نبوده و نیست .فضای کافی برای دوست داشتن و دوست بودن ایجاد می کنم و اصلن فکر نمی کنم که باید حتما نقشه ای داشت و با طرح و برنامه ساختمان جدیدی را بنیان بگذارم ! آنچه برایم مهم بوده و هست این است که باید راحت حرف زد و اجازه داد طرف مقابل هم اگر حرفی برای گفتن داشته باشد حرفش را بزند و اگر هم نداشته باشد حداقل صورتی برای گفتن داشته باشد .بعضی آدم ها با دهان حرف نمی زنند پوست و صورت و چشم هایشان زبان حرکتی شان می باشد . در دنیایی زندگی می کنیم که هیچ وقت برای یاد گیری دیر نیست . پس وقتی می بینی این قدر نرم برخورد می کنم از آستانه ی قوی یا ضعیف روحم نشات نمی گیرد از درون خودم سرچشمه گرفته و به خوبی یاد گرفته ام خود خودم باشم ولی با رعایت نکات خیلی کوچک ! ما ایرانی ها به خوبی می دانیم چندین شخصیت در ما زندگی روزانه و شبانه دارند .گاهی خوب و گاهی بد ! نه اینکه فکر کنی رژيم باعٍٍث این بوده و اگر رژیم برود همه چیز پس از چند سال به حال خوبش برمی گردد .نه از این خبرها نیست . حریم های خودمان را نمی شناسیم چون کسی یادمان نداده .اگر می بینی برخوردهای متفاوت می کنم نه از سر این است که بازی جدیدی در راه هست گرچه همه ی ما بازیگرهای خوب و بدی هستیم فقط اگر بازیمان خیلی خوب از آب در نمی آید به خاطر فیلم نامه های بدی است که دستمان داده اند وگرنه بهتر از این بازی خواهیم کرد .به خوبی می دانم احتیاج به توصیح واضحات ندارم چون آن قدر باهوش هستی که درکش بکنی . در هر صورت روزها و شب هاخواهند گذشت و من از یادت نخواهم کاست ! چون یاد گرفته ام به هر کسی که کلمه یا حس جدیدی یاد بدهد احترام عمیق بگذارم .خداوند پشت و پناهت باشد رفیق جان !

نرمش هوا

 


چه آسان به دست می آیی 

چه سخت از دست می روی

در فاصله ی دو بوسه 
 در فاصله یک هم آغوشی  
بوی خوش زن
در لابه لای ملافه شیری رنگ پخش شده
از دیوارهای چوبی عرق می ریزد
به نرمی ، آرامش کف اتاق 
از دست می رود
استکان های تنهایی
سرشار از حجم خوش هوا می شوند
در را باز می کنم
تا رودخانه راهی نمانده

تا فردا خدا کریم است

 


حالا حالا دوستت دارم و کاری به این و آن ندارم .کاری به این ندارم که امروز برف باریده یا که باران سنگفرش خیابان را خیس کرده باشد .دوستت دارم چون برایم هم برفی هم باران و گاه خورشید ! دوستت دارم چون بی قراری های مرا فروکش می کنی تا به وقت زایش درد کمتری بکشم . این دوستت دارم ها هیچ وقت در من کاهش نمی یابد .چون تو چیزی نیستی که به اشیای فانی تصورت کنم .در همه لحظه هایم حضور قوی داری و این کم نیست ماهتاب من !  تا به سرچشمه زلال نگاهت چند آفتاب مانده است ؟ این را یادت می یاید وقتی خیلی خیلی بچه بودم نوشته بودمش و چقدر مادر خوشش می آمد . یادت می آید چند صد دفترچه ی شعر داشتم حتی از شش سالگی ام .زمانی که الفبا هم یاد  نگرفته بودم .مادر برایم هجی می کرد  و پدر می نوشت . این شعر گفتن های من تمام زندگی ام را پر کرده و به خوبی می دانم در رویا بسر می برم .ولی باور کن که دلم می خواهد در رویا زندگی کنم .چون واقعیت ها بدجوری مرا می ترسانند . هنوز هم دلم می خواهد بال فرشته ها را داشته باشم .هنوز هم دلم می خواهد در بستری از گل غلت بزنم آنقدر که به لب رودخانه برسم .دلم می خواهد  در یک دستم آفتاب باشد و در دست دیگرم ماهتاب . در میان سینه ام سرت را بگذارم و موهای سیاهت را نوازش کنم .دلم می خواهد رویا تمام وجودم را پر کند آنقدر که روز و شب را نفهمم .اصلن دلم نمی خواهد بدانم در دور و برم چه می گذرد .مرده ام از بس نفس کشیده ام .دلم می خواهد در هوای تو و روزهای خوشم نفس بکشم . تمام بدهکاری های روحی ام را پس داده ام .درست همین حالا نه قرض دارم و نه هیچ منتی بر دوشم .اگر اشتباه نکرده باشم آزادم ! آزاد ! امروز را به خاطر می سپارم تا فردا خدا کریم است !

بازار خودفروشی

 


خب انتظار بیشتری نباید داشت از حال و روز مردم در این روزها. ملتی که در تکاپوی نان شب شان تلاش می کنند و به هیچ جایی هم نمی رسند .وقتی خسته از همه چیز و همه کس پا به خانه می گذارند دوست دارند فقط آرام باشند به دور از هر استرس و واهمه ای .مردها احتیاج به همسری دارند که نه فقط شانه هایشان را ماساژ بدهد که توان فرسایش آنها را مرمت کند ولی واقعان این کار عملی هست ؟ تلویزیون را باز می کنند سریال های رویایی  و اندیشه گریز مغزشان را نشانه می رود .ماهواره ها جز رقص و آواز و کرم بزرگ کننده آلت و آرایشی چیز دیگری ندارند .سیاسی کار ها هم فقط داد می زنند و نان به نرخ روز می خورند .بهترین کار دیدن فیلم های پورنو و سکسی است که حالشان را عوض کند .مردها و زن ها هر نوع کنش بازیگرها را به روی هم پیاده می کنند بی آنکه از عشق چیزی باقی بگذارند . توان جسمی شان را با هم بستری بالا و پایین می برنند و فقط خواب و خواب بهترشان می کند . دوباره فردا شروع می شود و روز از نو ! وقتی حرفی برای گفتمان مشترک نداشته باشند مرد و زن به دنبال نفر سوم می گردند تا شاید کمی به تیماری  روحشان بپردازد ولی اشتباه پشت اشتباه عایدشان می شود . چند درصد آن هایی که در داخل زندگی می کنند از آمار زندگی های لرزان خبر دارند .از زندگی های ملوس و رویایی که شیشه ای شده و منتظر تلنگری ست برای شکستن . مصرف ته مانده های باقی مانده از روزهای خوش کارساز نیست .انبارها خالی شده و دیگر پولی برای خرید برای وقت اضافه نمانده .به بهانه های مختلف از خانه بیرون می زنند تا در خانه ی امن به عشق بازی بپردازند . ساعتی خوشی و فرار از چنگ استرس های فراگیر . بازار رفتن به کلاس های بازپروری روح و اندیشه حسابی گل کرده .خانم های استاد ـ معلم و مردهای عرفان زده سر در کار همدیگرند و شاگردها آموزش تنهایی می بینند .تورهای روحی برای سفر به درون بازار گرانی پیدا کرده .هیچ کس سر جای خودش نیست .شاعرها رمان می نویسند و داستان نویس ها شعر .برای خوانش جدید نفر سوم به میدان می آید چند صباحی خلوت ناگریزی به وجود می آید . نان و شرابی و پکی عمیق به سیگارهای دست ساز . انواع عطرها به بالاپوش و ملافه ها زده می شود تا شاید حس و حال جدید گذشته را پاک کند و برود تا دیگر نیاید

مامان کرولاین

 

شیشه ی قهوه کاستاریکایی ام که تموم شد بهانه ای برای رفتن به بیرون پیدا کردم .از خانه ام تا فروشگاه آلمانی لیدل راه زیادی نیست ولی چون دوچرخه ام را به کرولاین بخشیده ام تنبلی کمی اجازه نمی داد  ! تا مدتی دوچرخه ندارم تا بتوانم دوچرخه ی دلخواهم را بخرم البته ارزان نه گران !  آنت قولش را داده که از سویس که برگرد دوچرخه قدیمی اش را به من بدهد .چون خیلی دوستش دارم .دوچرخه ی بیست و هشت با چراغ قوه و سبد پشتی و مدل قدیمی که سوار شدنش کیف خاصی دارد . هوای ابری جزیره امروز کمی وحشت ناک هست .ابرهای سیاه و گنده تمام صفحه ی آسمان را پوشانده و کمی راه رفتن جرات می خواد مخصوصا هم وقتی که دوچرخه هم نداشته باشی برای فرار از باران سیل آسا ! به مارسیا قول داده ام هر روز از خودم و خیابان و هر چه که در دور و برم هست فیلم برداری کنم تا برای پروژه جدیدش استفاده کند .تازه فنگ هم این کار را از من خواسته . حسابی دارم مشهور می شوم . چند تا از شعرهایم را هم بچه های دانشکده از من گرفته اند تا در مجله شان چاپ کنند .نمی دانم چرا ذوق می کنم .حس کودکانه ی قشنگی دارم و دلم هم نمی آید از دستش بدهم .در جزیره یاد گرفته ام که قدر هر چیزی را بدانم مخصوصا شادی های کوچکی که حتی به چشم هم نمی آید . آلن را سر خیابان دیدم .پیرمرد معلول که هر روز برای خوردن ساندویچ سوسیس و شیر داغ به کافی شاپ می آید .دستی تکان دادم و او هم با چشمانش سلام داد .زن خیلی خوبی دارد .بیست سال است که از او نگهداری می کند و اجازه نداده به بیمارستان ببرند .چون می گوید آلن خیلی زود دق می کند و زنش دوست ندارد اشک و اندوه شوهرش را برای لحظه ای بببند .دیروز با کرولاین رفتیم سلمانی .از خنده کشت منو ! دستم رو گرفت و به خانمه گفت : سلام کتی ! پسرم رو اورده ام موهاشو بزنی .این جوری و اون جوری موشاهو بزن .خوشگلش بکن تا من برم خرید ! کتی که منو می شناسه گفت : این کرولاین نباشه تو چی کار می کنی پسر گلم ! گفتم هیچی می میرم .خنده ی قشنگی کرد و بر خلاف خیلی انگلیسی ها که دندون درست و حسابی ندارند دندون های سفیدش را نشانم داد و دعوت به نشستن به روی صندلی کرد  .با دقت کارش را شروع کرد .دو ماهی و خورده ای بود موهامو نزده بودم به قول کرولاین نذر کرده بودم . کرولاین خیلی زود به سلمونی آمد و هی به کتی گیر داد که این جوری نزن و بعدش هم خنده بازار ! ( اوه ! خنده بازار ! چند سالی بود یادم رفته بود ) کتی هم با خنده گفت حیف که مارسیا جزیره نیست وگرنه اگه می دونست با کی اومدی سلمونی ! کرولاین گوشی اش را از داخل کیفش درآورد و شماره مارسیا رو گرفت و با خنده گفت : ببین رفیق اجازه می دی پول سلمونی رفیق ات رو بدم ؟ امروز مامانش شده ام .صدای خنده ی مارسیا رو می شنیدم که می گفت : حتما ! حتما ! چه خوب که داره موهاشو می زنه ، حرف های منو که گوش نمی کنه که این پسر بد ! تلفن اش را قطع کرد و رو به کتی کرد و گفت ! دیدی خانم کتی ما دوست پسر دزد نیستیم که ! ما رفیق ایم بابا ! کتی لحظه ای از کار کردن ایستاد و گفت : اخ ! از دست تو کرولاین ! کارمان که تمام شد کرولاین حساب کرد و چشمکی زد و گفت نه پوند بهت بدهکار بودم ،  هشت پوند پول سلمونی یک پوند هم کارمزد م که آوردمت ! دستی به موهای بلندش زدم و گفتم : مارمولک جان باشه .بیا بریم آبجو بزنیم . تا به پاپ برسیم ده دقیقه پیاده روی کردیم . با کلی آدم سلام علیک کرد از بقال و چغال گرفته تا غیره ! من نمی دونم این زن کی وقت کرده که این همه آدم رو بشناسه و اون هم با سردی ذاتی انگلیسی ها !  دو تا لیوان آبجو زدیم البته گنده بعدش مامان کرولاین  با دوچرخه به طرف خانه اش رفت و من هم تا به خانه برسم خرید کردم چون دیگه حال بیرون آمدن رو نداشتم .دوشی گرفتم و رو تخت دراز کشیدم و شروع به بافتن رویاهای جدید شدم !

برای برادرم حسین نوروزی

 


ساعت هفت که شد از خواب پریدم .گوشی ام را نگاه کردم ، دیدم شارژش تمام شده . شارژ را از زیر تخت برداشتم .مثل بچه ای که ساعت شیرش رسیده موبایلم شروع به خوردن برق کرد . چند تا میس کال داشتم .اولی از طرف مارسیا بود و دو می و سومی از طرف کرولاین . رییس یادش رفته بود که امروز هم تعطلیه و تا دوشنبه قرار نیست کار بکنیم .حتما مست بوده وگرنه کله ی سحر که زنگ نمی زنند آخه ! شماره ی مارسیا را گرفتم در دسترس نبود .از روی تخت بلند شدم .پرده ها را کنار زدم .اوه ! خدای من ! باز باران با ترانه ! حیاط خیس شده بود و باز آب تو گودی دیوار جمع شده بود . صاحب خانه حتما خل می شد ! چون نگران دیوار حیاط بود .در  آشپزخانه را باز کردم و با قوطی بزرگی آب را از پای دیوار برداشتم و به صاحب خانه زنگ زدم و گفتم ! سلام ! دیوار خراب شده ! داشت سکته می کرد این انگلیسی خسیس ! دلم نیامد بیشتر اذیتش کنم . نگرانی را از پشت تلفن از صورتش پاک کردم .دوباره خندید و گفت ؛ از دست تو ایرونی شیطون ! گفتم : اوه  ! دوباره توهین نژادی !! مثل اینکه دوست داری دادگاه ببرمت ! با صدای بلند خندید . زن خیلی خوب و مهربانیه فقط خیلی خسیسه !! باران  تندی می بارید حسابی خیس شدم ولی کیف داشت . گل های باغچه با صدای بلند می خندیدند و پچ پچ شان گوشم را کر کرد .مثل دختر بچه ها شادی می کردند و تو سر و کول هم می پریدند . همش نگران گلبرگ هایشان بودم  که کنده نشوند . دیشب همش نگران حسین نوروزی بودم .پسر خوب خدا ،  عزیز خوبش را از دست داده .اصلن دلم نیامد بهش تسلیت بگم چون از این کار حالم به هم می خورد .خب  چون خیلی دوسش دارم براش یه میل فرستادم و از مادرم براش گفتم . وای که چقدر این بشر را من دوست دارم .رفیق خوب و به شدت با حس و حال .از خدایم همین حالا خواستم که آرامش برایش بفرستد چون برایش کاری ندارد که ! یک حسین بیشتر ندارم که .پس حتما فردا هم برایش شمع روشن می کنم تا این همه اشک مرا در نیاورد . همین طور که دست هایم را به طرف خانه ی آقای خدا دراز کرده بودم  باران تو حدقه ی چشمانم ریخته شد و برای لحظه ای احساس کردم که هیچ جا را نمی بینم .چه لذتی داشت ! حس ندیدن هیچ چیز جز صورت ماه آقای خدا ! کورمال ، کورمال در آشپزخانه را باز کردم و کتری را روشن کردم تا چای برای خودم درست بکنم . پس از چند ماه قند خریده ام .از قفسه قوطی اش را برداشتم و با چای شیرینش کردم . باران همه ی خانه را شست و منتظر شدم تا دل مرا هم بشورد!

جمعه خوب

هیج فکر می کردی این همه در هم تنیدن این همه عشق ورزی این همه مداد وار بر تخت کوبیدن لذتی با این همه تکرار واژه ها داشته باشد فکر می کردی در را که باز کنم با هجوم این همه هوس مواجه شوی به فکرت هم می رسید که انگشت هایم این همه با ظرافت تمام تن ات را لمس کند بی آنکه حتی پوست تن ات به صدا در بیاید هیچ فکر می کردی سکوت عشق بازی ، این همه صدا داشته باشد دیوارهای حادثه ، تنها روایت گر این همه تن دادگی هستند به یاد داشته باش که این عشق بازی در غروب جمعه خوب می تواند باز تکرار شود فقط هوس داشتن اش تکراری نخواهد بود به خوبی می دانم سفیدی هیچ پستانی سفیدی سینه ی ترا ندارد این جمعه ی خوب که بگذرد شنبه هم که بگذرد یکشنبه در ساعت هفت دوباره دلم می خواهد در روی همین تخت بلند با همین دیوارها و سکوت تن ات قرار ملاقات داشته باشم .

Older entries »