حالا فرض کنیم در جنوب جزیره زندگی می کنی . درست همین حالا که ابرهای آبستن باران در حال بارش هستند فرض کن با چتر بزرگی به اندازه ی دو نفرمان به استقبال تو به ایستگاه قطار آمده ام . همه ی فرص های محال را به کناری بگذاریم و مثل خانم مارن همسایه ام… [بیشتر بخوانید…]
. هوای مانده از چند روز قبل فاسد شده بود .بچه ها را با خودشان می بردند . دیگر کسی برنمی گشت .جای خواب بیشتر شده بود فضا برای قدم زدن در اتاق دو در یک باز شده بود . پتوها را به گوشه ی اتاق برده بودم تا برای قدم زدن فضا شکار… [بیشتر بخوانید…]
یکی از انگشت های شکسته که زیر پوتین مانده بود به صدا در آمد و به آوازی شیرین و غم انگیز شروع به خواندن کرد .یکی از انگشت های در انتظار شکسته شدن ، کنار قبری ایستاد که قرار بود در آن دفن بشود . چوب های کلفتی به صف ایستاده بودند تا کار همه… [بیشتر بخوانید…]
سه شنبه است . خورشید در حال غروب کردن است .رودخانه ی کنار کلبه سرد و زلال است . ماهی های شناور خواب هستند . مارگریتا ، سرمای بالای سرم را فوت می کند . گوستاو بال راستش زخمی شده . گربه ی خانم میشیگان سیگار برگش را گم کرده . همه چیز خوب است… [بیشتر بخوانید…]
یکی از اسب های جوان که حال خوشی نداشت را نگاه کردم . بی آنکه چشم بر هم بزند اجازه داد به یال سفید – سیاهش دست بکشم . حتی نیم نگاهی هم به اسب ابلق پیری نیانداختم که بی محابا نگاهم می کرد و سنگینی چشم هایش پشت شانه ام را کمی خم کرده… [بیشتر بخوانید…]
یکی از کولی های جزیره سرگردان در آسمان کوتاه جزیره به روی زمین بارانی نشست . هلنا در گوشه ی سمت باغچه به روی صندلی لهستانی نشسته بود.سرم را کمی بلند تر کردم . پرنده ای روی شانه آسمان نشسته بود . بی اختیار به یاد رویای تازه ای افتادم . فکر کردم حتمن آمدن… [بیشتر بخوانید…]
اوت 31, 2011
2