کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای سپتامبر, 2007
ماهیگیری با تور خورشید
از آسمان به زمین آمدم.
از خدا اجازه پرسیده بودم که پا به خشکی بگذارم .
دیگر از ابر های فشرده از اشک خسته شده بودم .
دیگر از بهشت دلزده شده بودم ، دلم هوای تازه می خواست دلم
از همه خوشی ها به هم خورده بود و خدا خیلی زود این را حس کرد و اجازه داد
که با بالهای خودم به مرخصی بروم با همه ی دوستان فرشته ام خداحافظی کردم
تک تک شان را بوسیدم یک به یک ، حتی به درختی که مادرم حوا و پدرم آدم ،
زیرش از شیطان گول خورده بودند هم سر زدم و در لابه لای برگ های سبزش مار
را دیدم و با او هم روبوسی کردم ، مار لبخندی زد و برایم سفری خوش آرزو
کرد ، بالهای سفیدم را از خشکشویی کنار خانه ی خدا گرفتم از تمیزی برق می
زد.
نمی دانم چرا خدا گریه اش گرفته بود وقتی داشتم بالهایم را تنم می
کردم دستش را به روی شانه ام گذاشت و با دست چپ اش گونه اش را پاک کرد و
گفت پسرم در روی زمین خیلی مواظب خودت باش سعی کن عاشق نشده بر نگردی !
گفتم خدای من ! چشم اگر عاشق شدم اول به شما خبرش را می دهم ، خدا از میان
برگ درختی میوه ای به دستم داد و گفت سعی کن هر وقت برای لحظه ای من از
خاطرت فراموش می شوم لمس اش کنی و من دوباره در قلبت جای خواهم گرفت دو
گونه ی سفید و سرخ خدایم را بوسیدم و از بالای خانه ی خدا به سوی زمین
خودم را پرت کردم و بالهایم به نرمی باز شدند و من در جزیره فرود آمدم .
می خواستم به آسمان دوباره نگاه کنم ولی نور خورشید نگذاشت .شروع به حرکت
کردم پاهایم به نرمی مرا هدایت می کردند به مزرعه ی سبزی پر از درخت و بره
رسیدم و تو با نی کوچکت داشتی بره ها را به آرامش دعوت می کردی بی صدا
کنارت نشستم گیسوان سیاه بلندت در باد به نرمی به صورتم می خورد ، بوی
خوبی داشت سرم را به روی شانه ات گذاشتم تو حرکتی نکردی به خواب کوتاهی
رفتم وقتی بلند شدم همه چیز سر جایش بود بره ها آماده ی حرکت شده بودند
بلند شدم هنوز زبان زمینی بر زبان جاری نشده بود در میان راه الفبای
آموختن را در گوشم خواندی تا به کلبه برسیم زبان مشترکمان داشت حرف می زد
میوه ی خدا را در دستم حس می کردم به نرمی خدا همه جا بود آسمان ، زمین ،
دریای کنار کلبه هر جا را که فکر کنی حضور داشت .
در کلبه به روی اجاق سنگی
برایم غذا درست کردی و جا برای خوابیدن را نشانم دادی از کلبه بیرون رفتی
از کنار مزرعه گل های وحشی چیدی و در لابه لای رختخوابم جایشان دادی.خدا
کنار پنجره نشسته بود آرام و با لبخند نگاهم می کرد و حریر شبنم را در هوا
می چرخاند تو از شبنم خیس از مهربانی شدی کنارم نشستی و بی هیچ بهانه مرا
بوسیدی خدا را نگاه کردم سرش را با تائید تکان داد آنگاه به نرمی عاشق شدم
و بالهایم را در آوردم به روی طاقچه گذاشتم در رختخواب پر از عطر گل عشق
بازی زمینی را اغاز کردم تا طلوع صبح زمان زیادی مانده بود و میوه خدا در
کنار تخت رنگ پاشی می کرد و چه کار خوبی کردم که برای عاشق شدن از خدا
اجازه پرسیدم و خدا با چه دقتی مرا بدرقه کرد حتی مار هم برایم دعای خیر
کرد.
تا پیش خدا برگردم هفت شبانه روز وقت دارم باید سعی کنم اجازه تو را
هم بگیرم تا دو بال برایت بفرست و با هم برای دیدار دوستانم به آسمان
برگردیم .وقتی فرشته ها را بینی شاید متقاعد شوی در همان بالا برای همیشه
بمانی و اگر هم دلت نخواست همیشه می توانم پیشت بمانم چون هم ، دو بالم را
دارم و هم خدایم را. نگران هیچ چیز نیستم چون عاشق شدن در ساعت بی خبری
زیاد هم دشوار نبود فقط کافی بود به زمین بیایم !
آخرین تانگو
از دیشب که از سر کار بر گشتم به فکر دیدن دوباره فیلم آخرین تانگو در پاریس افتادم .یک حس خوبی در دیدن دوباره ی آن به من دست می دهد و شاید هم این بهانه ای باشد که از تو بنویسم .با صدای گوشی ام از خواب بیدار می شوم ولی از خستگی دوباره به رویا می روم .پرنده کوچکی از دی شب لانه اش را کنار پنجره ام درست کرده و با نوکش دائما به شیشه می زند و من این دفعه بیدار می شوم .
به گوشی ام نگاه می کنم چهار ساعت قبل به طلوع صبح گاهی برایم تکست فرستاده بودی و من بیهوش توان نگاه کردن را نداشتم .نوشته بودی در کنار جنگل کنار دانوب در کلبه مشغول تمیز کردن اتاق ها هستی و همه گلدان ها را آب داده ای و داری نهار درست می کنی ولی چرا این قدر زود ؟ همه گزنه ها و علف های هرزه را از باغ کنده ای و مارکس را برای خرید به دهکده فرستاده ای تا تنها باشی چون فقط برای این آمده ای که از یاد من بکاهی ولی نمی توانی چون خودت برایم نوشته ای .
غروب که بشود می خواهی صدای مرا بشنوی کریدیت موبایل ات تمام شده و نمی توانی به من زنگ بزنی خوب من برایت زنگ می زنم تا دلت بخواد کردیت مجانی دارم ! از خواب بیدار می شوم خانه ر تمیز می کنم و دوش می گیرم صبحانه درست می کنم ولی شیر ندارم از ماژنا اجازه می گیرم و از یخچال شیر بر می دارم .یک لحظه به یخچال نگاه می کنم از شش تا آبجو فقط یکی مانده به میکیس زنگ می زنم می گوید دیشب همه را من خوردم چون بد جوری دلم می خواست مست بشوم .
لباس هایم را در لباس شویی می گذارم و بعد به سایت هواشناسی نگاه می کنم امروز باران نمی بارد فردا حتما می بارد! لباس ها در حیاط آویزان می کنم و لباس هایم را می پوشم و به بیرون می روم.هوس کرده ام یک تی شرت قرمز برای خودم بخرم از پریمارک خرید می کنم و به کتابخانه می روم و فیلم برتولوچی را کرایه می کنم و در طول نوار ساحلی شروع به قدم زدن می کنم و حس خوبی از نم هوا و نسیم باد به من دست می دهد.
به خانه بر می گردم و میز ناهار را آماده می بینم باز این ماژنا محبت شرقی اش گل کرده و مرا به صرف غذا دعوت می کند پس از نهار به اتاقم بر می گردم و رمان ینگه دنیا اثر جان دوس پاسوس رمان نویس امریکایی را به دست می گیرم اگه وقت پیدا کردم در باره اش برایت خواهم نوشت .حالا می خواهم دوباره به رویای خیس تو بر گردم و غرق خیال تو بشوم در این عصر نمناک بهانه ی خوبی هستی برای تنها نبودن.
مداد های رنگی ام کجاست

وقتی تو بروی همه سطل های رنگ را به تمام اتاق ها و به همه ی فضاهای خالی پرت می کنم و در میان رنگ و اشک در گوشه ای چهار زانو می نشینم و گریه ای از ته دل سر خواهم داد باور می کنی همین حالا که دارم می نویسم تمام کیبورد پر از قطرات اشک شده است نه ! نمی توانی تصورش را هم بکنی که چه قدر دوستت دارم آنقدر که می خواهم برایت بمیرم از چند روز پیش که فهمیده ام داری می روی قلبم دیگر مال من نیست همه ی کارهایم در هم قاطی شده ، سر کار نمی توانم به چیزی به جز تو فکر کنم چند لیوان و چند کاسه شیشه ای را شکسته ام و میکیس فقط نگاهم می کند و چشمانش از اشک پر می شود وقتی تو زنگ نمی زنی تمام کافه در سکوت فر و می رود و گوششان تنها به شنیدن صدای تو از پشت تلفن دوخته شده امروز میکیس از باغچه گل رزی برایم کند و گفت میشه برای عشق مسافرت پست کنی تا وقتی در هواپیما که می شیند در دستش داشته باشد و به یاد تو باشد بغلش کردم و بوسیدمش گفتم : میکیس چرا تو این قدر مهربانی با من ؟ گفت : برای این که همیشه لطیف و آرامی ! حالا گل را در بسته ی زیبایی دارم می بندم
تا برایت پست کنم هیچ می دانی همه دوستان از صبح چند بار زنگ زده اند و گفته اند چرا به اسکله سنگی نمی آیی ؟
من هر روز که از خواب بیدار که می شوم چشم نشسته سوار دوچرخه ام می شوم تا طلوع صبح را هنوز هیچ کس ندیده ببینم وقتی موج ها به تخته سنگ ها کوبیده می شوند و آفتاب بی رمق بر صورتم پاشیده می شود دلم می می خواد عکست را به خورشید بکوبم تا آسمان بی رنگ ، رنگ و لعابی به خود بگیرد ای کاش می شد تو به سفر نمی رفتی و مرا در این همه غم تنها نمی گذاشتی ! تمام دستمال کاغذی ها تمام شد از بس کیبورد را پاک کردم باید یکی دیگری بخرم
امروز تمام مداد های رنگی ام به دور انداختم چون رنگ اصلی زندگانی ام دارد می رود برایت آرزو می کنم که همیشه پر از رنگ باشی فرقی هم نمی کند چه رنگی ! نارنجی ، آبی ، صورتی و سبز مهم در رنگ قاطی شدن ات است
کوله ی پشتی ام را به دوشم می اندازم با برگ های سفید نقاشی و مداد های بی رنگ ، شاید امروز عصر نقاشی تازه ای بکشم
دهکده روستایی
از هامبورگ تا دهکده ای که تو در آن زندگی می کنی راه زیادی بود که تازه نصف راه را هم با دوچرخه آمدم. ولی بد هم نبود با میشل و گابریل دوستان فرانسوی ام سر راه به یک مشروب فروشی به نام موبی دیک رفتیم که آبجو های خوبی داشت .میشل مثل همیشه مست شد و مجبور شدیم
او را که خوابش برده بود در بالای مغازه در اتاق صاحب خانه بگذاریم و خودمان تنها به دیدن تو بیائیم راستی تو هم بد نشده بودی مثل همیشه تر و تازه با لپ های قرمز هر دوی ما را بوسیدی و کیک خانگی را روی میز گذاشتی با قهوه تازه که عطرش مرا مست کرده بود نمی دانم چرا تو را این قدر دوست دارم یادت می آید فوریه سال پیش بود که درایستگاه ویکتوریای لندن دیدمت چه قدر دستپاچه بودی شاید هم بار اولت بود که به جزیره آمده بودی از من آدرس هتلی را پرسیدی و من هم که مسیر هر روزم بود دستت را گرفتم و به هتل رساندمت.
راستی چه قدر دست تو این قدر عرق می کرد .وقتی به هتل رسیدیم میخواستم بروم از من پرسیدی میشه با من یه قهوه بخورید؟ نگاهی به تو کردم و گفتم چرا که نه! مگه میشه دعوت دختر قشنگی مثل شما رو رد کرد به کافه کنار هتل رفتیم چون هتل گرون حساب می کرد اسمت را به من گفتی و گونه ات چه زود قرمز می شد. شب که شد از تو خداحافظی کردم و شماره تلفن ام را به تو دادم تا اگر کاری داشتی به من زنگ بزنی. دقیقا بیست و هفت ساعت و شش دقیقه بعد به من زنگ زدی و با هم بیرون قرار گذاشتیم.از آن روز به بعد با هم هستیم و سعی می کنیم هر ماه همدیگررو ببینیم. تو حسی داری که به من اعتماد به نفس می دهد و از بودن خودم در این دنیا راضی ام می کند و تو حالا در حالی که به گابریل گلابی تعارف می کنی نیم نگاهی به من می اندازی و من نیلی چشمان ترا می بینم که به نقطه دور دستی دارد نگاه می کند یادت هست در کنار خانه تو کنار رودخانه ای که از کنارش می گذرد با هم کلبه ای چوبی درست کردیم و تو چه قدر خوشحال شدی وقتی فهمیدی من نجاری بلدم از همان روز که دیدمت از تو خوشم آمد یه حس شرقی در تارو پود ات موج می زد و این به من خسته از همه چیز و همه کس آرامش می داد حالا قرار است که تو برای مدت طولانی به استرالیا بروی چون برای نوشتن داستان جدیدت به گرما احتیاج داری ولی نمی دانم چرا این قدر دلواپس تو هستم میشه از تو خواهش بکنم که نروی ؟ من به بودن با تو و دیدن تو عادت کرده ام.به خانه کنار رودخانه به کلبه ای که با هم ساخته ایم و به بوی عطر بدن تو به همه چیز که تو را به یادم می آورد
همه ی مال دنیا را داده ام
همه ی مال دنیا را داده ام
تا رویای ترا داشته باشم
مادرم که مرد
معصومیتم را با خود برد
ملحفه سپیدم چرکین شده
هیچ دستی سفیدش نمی کند
آیا باران
امشب خواهد بارید ؟
مجلس رقص
از خیابان اصلی به طرف کوچه سمت راست با دوچرخه ام پیچیدم و پلاک خانه را پیدا کردم و زنگ طبقه چهارم را زدم چند دقیقه ای منتظر ماندم از بالای پنجره سرش را بیرون آورد و با شادی دستش را تکان داد با آیفون در را باز کرد ، دوچرخه را به میله در قفل کردم و جوری گذاشتم که اگر باران ببارد خیس نشود ، در آسانسور را باز کردم و دگمه ی طبقه چهارم را زدم ولی حرکت نکرد از بالای پله ها داد زد آسانسور خرابه! پله ها را دوتا دوتا طی کردم و نفس زنان به آپارتمان شماره هشت رسیدم ، دامن قرمز کوتاه با پیراهن سفید پوشیده بود و در زیر نور خورشید موهایش می درخشید گونه های همدیگر را بوسیدیم و داخل خانه شدم همه ی خانه از تمیزی برق می زد و گربه اشرافی ایرانی اش گوشه ای روی مبل لم داده بود برگ های سبز گلدان ها تازه آب خورده بودند و با دقت و نظم در خانه چیده شده بودند . قهوه یا چای ؟ قهوه لطفا ! یک شکر یا دو شکر ؟ بی شکر لطفا ! روی بالکن خانه میزی کوچک چیده بود با شیرینی های خانگی ومیوه های فصل ، پرسید چه آهنگی دوست داری برایت بزارم ؟ گفتم لایت ! آرامش زیبایی در خانه اش حاکم بود و باد ملایمی از سمت دریا می وزید ، چند قایق بادبانی در حرکت بودند و صدای حرکت قطار از فاصله ی نزدیک به گوش می رسید ، سینی قهوه را روی میز گذاشت و کتاب جدید آلیسون لایت را روی میز گذاشت به سرعت کتاب را باز کردم تازه دیروز گفته بودم که خیلی دلم می خواد این کتاب را بخوانم در باره وولف و رابطه اش با خدمت کارهایش بود ، با صدای نرمش گفت برای تو هم خریده ام و کادوی آبی رنگی را از اتاق آورد و داد دستم ، خیلی خوشحال شدم صورتش را بوسیدم و تشکر کردم لبخند رضایت بخشی روی صورتش نشست. فنجان قهوه را برداشتم و جرعه ای خوردم زیاد داغ نبود ظرف شیرینی را برداشت و با دقت برید و تکه ای را در زیر دستی گذاشت با چنگال و کارد، نظم دیوانه وار کارهایش همیشه جذبم می کرد ، از کارهایم پرسید و از ناشر لندنی ام ، گفتم دارند رو مجموعه داستان های کوتاهم کار می کنند و منتظر هستم ، با لبخندی آرامش بخش گفت نگران نباش من سفارش ات را کرده ام همه چیز به موقع درست خواهد شد فقط کارت را عوض کن و کاری پیدا بکن که از صبح تا شب فقط بخوانی و بنویسی ، گفتم دارم همین کار را می کنم ولی طول می کشه تا آن موقع باید کار نیمه وقت داشته باشم دستم را گرفت و گفت سفارش ترا به جورج کتاب فروش شهر کرده ام و داره یه گروه ویراستار جدید استخدام می کنه و شاید برای تو کاری داشته باشه به طرفش بر می گردم و می گویم من این همه محبت ترا چگونه می توانم جبران بکنم ؟ می گوید همین که کتابت چاپ بشود و تو مشهور بشی برایم کافیه ! می گویم یعنی تو این قدر به من اعتماد داری ؟ می گوید آره ، تو استعداد داری و در کشورت فرصت انجام این کار را نداشتی و حالا من گرترود استاین ! هستم می گویم پس تابلوهای نقاشی ات کجاست ؟ می خندد و می گوید در خانه ی جدیدم گذاشته ام ، قهوه را تمام می کنم و با شادی بچگانه ای خانه را نگاه می کنم و تمام اتاق ها را می گردم و به اتاقی که کتاب هایش را نگه می دارد می رسم ، وای خدای من ! چقدر کتاب دارد ! عکس همینگوی ، جان دوس پاسوس ، فیتزجرالد ، فاکنر ، کارور، براتیگان و خیلی های دیگر را به دیوار زده میز بزرگی هم دارد برای نوشتن ، چه قدر دوست دارم این اتاق مال من باشد ! از پشت سرم می آید و در کاناپه ی پهنی می نشیند و نگاهم می کند و من چه قدر مدیون این بانو ی مهربان هستم ، به خودم همیشه می گویم اگر بدی هم به کسی کرده باشم حتما به کسانی هم خوبی کرده ام که حالا خدا دارد کمکم می کند ، با صدای همیشه پر ترنم اش می گوید خوب ! از خواب هایت بگو ؟ می گویم دی شب خواب یک کشتی بزرگ را دیدم خیلی بزرگ بود مادام ! روی عرشه اش ایستاده بودم و باد تندی می وزید و کاپیتان کشتی داشت مجلس رقص را مهیا می کرد و تمام خدمه در حال دویدن بودند و من بی توجه به همه داشتم افق را نگاه می کردم و خورشید آرام داشت غروب می کرد و ماه مثل دختری که از بالای بام سر می کشد آهسته بالا می آمد. نگاهم کرد و گفت تو آینده خوبی داری به شرطی که هیچ وقت خدا را فراموش نکنی! کادوی خودم را در داخل کوله ام می گذارم و مادام را می بوسم و از پله ها پائین می آیم دوچرخه ام را از میله آزاد می کنم و پا زنان به طرف دهکده حرکت می کنم چون برای شام تو منتظرم هستی یادم باشد شمع بخرم
خواب کهنه گی
رنگ خواب تو رخوتی تازه
در تنم می پیچد
ردیف ردیف خاطره
در بایگانی ذهنم می گذارم
بوی کاغذ تازه
بوی خوش زندگی
بوی مرکب سیاه
بوی چاپ عکس تن تو
رنگدانه های گلدان را به دست می گیرم
به تنم رنگ ترا می مالم
تا شاید از بی رنگی در بیایم
افاقه نمی کند
این رنگ پاشی
به آلبوم نقاشی های رنه نگاه می کنم
تمام رنگ هایش را به من می بخشد
ولی من تنها
رنگ نارنجی را انتخاب می کنم
و
به هوا می پاشم
بخار نفس هایم
حالا رنگی ست
هم آغوشی در وقت آمدن ارتش آزادی بخش
دی شب خواب دیدم در خیابان انقلاب هستم و دارم سوار اتوبوس مسیر آزادی می شوم .در اتوبوس همه ی زن ها و مردها سر نداشتند ولی صدایشان در اتوبوس پیچیده بود. کف اتوبوس پر از خون بود ولی مردم با شادی از عشق و زندگی حرف می زدند.
عکس های پاره ی خامنه ای و خمینی در کف اتوبوس بود .آمریکا تهران را بمباران کرده بود و پاسداران و نیروهای نظامی در خیابان ها ایستاده بودند و دست هایشان را به علامت تسلیم بالا برده بودند .مرده های بهشت زهرا در خیابان ها رژه می رفتند .کشته شده گان جنگ هشت ساله داشتند باند های زخمی هایشان را باز می کردند . فرمانده های گردان های شهادت داشتند با آب های تانکر های مسقر در خیابان وضو می گرفتند .
خیلی ها داشتند نماز می خواندند.زن بغل دستی ام روسری را در دستانش داشت می پیچید و می گفت آقا تا میدان آزادی خیلی راه مونده .به دست هایش نگاه کردم و روسریش را از پنجره به بیرون انداختم و گفتم تا چند دقیقه دیگر می رسیم خانم ! راننده ترانه ی شادی را گذاشته بود و خیلی ها داشتند می رقصیدند .
سربازان امریکایی داشتند در خیابان جیجون عده ای را تیر باران می کردند .سربازان انگلیسی و اسرائیلی آن طرف تر داشتند مسجدی را آتش می زدند .دسته های مردم در میدان آزادی جمع شده بودند و خیل عطیمی از روحانی های ریش دار را دار می زدند.از هر تیر چراغ برقی مردی را آویزان کرده بودند .موش ها و گربه ها در کوچه ها ول بودند و کسی کاری بهشان نداشت .خون همه جا را پر کرده بود .
به همراه زن بی سر و بی روسری از اتوبوس پیاده شدم .احساس بی وزنی داشتم در هوا بوی انتقام پیچیده بود .زن همراهم موتور بزرگی را از گوشه خیابان برداشت با هم سوار شدیم .از اتوبان چمران گذاشتیم .به زندان اوین رسیدیم .در بزرگش باز بود و زندانی ها با پتو و وسایل شان داشتند بیرون می آمدند .هیچکدام صورت نداشتند ولی با صدای بلند آواز می خواندند .همه ی زاندانبان ها کشته شده بودند.عکس های لاجوردی را گلوله باران کرده بودند .بند دویست و نه از هم پاشیده شده بود .پرچم ایران را پائین کشیده بودند .سربازان ارتش آزادی بخش گیوتین ها را داشتند تیز می کردند و حمام خون داشت راهش را باز می کرد .دوباره خون و خون پاشی .






