کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

دهکده روستایی


از هامبورگ تا دهکده ای که تو در آن زندگی می کنی راه زیادی بود که تازه نصف راه را هم با دوچرخه آمدم. ولی بد هم نبود با میشل و گابریل دوستان فرانسوی ام سر راه به یک مشروب فروشی به نام موبی دیک رفتیم که آبجو های خوبی داشت .میشل مثل همیشه مست شد و مجبور شدیم

او را که خوابش برده بود در بالای مغازه در اتاق صاحب خانه بگذاریم و خودمان تنها به دیدن تو بیائیم راستی تو هم بد نشده بودی مثل همیشه تر و تازه با لپ های قرمز هر دوی ما را بوسیدی و کیک خانگی را روی میز گذاشتی با قهوه تازه که عطرش مرا مست کرده بود نمی دانم چرا تو را این قدر دوست دارم یادت می آید فوریه سال پیش بود که درایستگاه ویکتوریای لندن دیدمت چه قدر دستپاچه بودی شاید هم بار اولت بود که به جزیره آمده بودی از من آدرس هتلی را پرسیدی و من هم که مسیر هر روزم بود دستت را گرفتم و به هتل رساندمت.

راستی چه قدر دست تو این قدر عرق می کرد .وقتی به هتل رسیدیم میخواستم بروم از من پرسیدی میشه با من یه قهوه بخورید؟ نگاهی به تو کردم و گفتم چرا که نه! مگه میشه دعوت دختر قشنگی مثل شما رو رد کرد به کافه کنار هتل رفتیم چون هتل گرون حساب می کرد اسمت را به من گفتی و گونه ات چه زود قرمز می شد. شب که شد از تو خداحافظی کردم و شماره تلفن ام را به تو دادم تا اگر کاری داشتی به من زنگ بزنی. دقیقا بیست و هفت ساعت و شش دقیقه بعد به من زنگ زدی و با هم بیرون قرار گذاشتیم.از آن روز به بعد با هم هستیم و سعی می کنیم هر ماه همدیگررو ببینیم. تو حسی داری که به من اعتماد به نفس می دهد و از بودن خودم در این دنیا راضی ام می کند و تو حالا در حالی که به گابریل گلابی تعارف می کنی نیم نگاهی به من می اندازی و من نیلی چشمان ترا می بینم که به نقطه دور دستی دارد نگاه می کند یادت هست در کنار خانه تو کنار رودخانه ای که از کنارش می گذرد با هم کلبه ای چوبی درست کردیم و تو چه قدر خوشحال شدی وقتی فهمیدی من نجاری بلدم از همان روز که دیدمت از تو خوشم آمد یه حس شرقی در تارو پود ات موج می زد و این به من خسته از همه چیز و همه کس آرامش می داد حالا قرار است که تو برای مدت طولانی به استرالیا بروی چون برای نوشتن داستان جدیدت به گرما احتیاج داری ولی نمی دانم چرا این قدر دلواپس تو هستم میشه از تو خواهش بکنم که نروی ؟ من به بودن با تو و دیدن تو عادت کرده ام.به خانه کنار رودخانه به کلبه ای که با هم ساخته ایم و به بوی عطر بدن تو به همه چیز که تو را به یادم می آورد

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>