ژانویه 30, 2008 روی 12:28 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی
عمو ناصر سلام!
از خواب که بیدار شدم خبر تائید اعدام شهلا را خواندم اصلن هم تعجب نکردم. می دانی چرا؟ چون حالا بهترین وقت برای به دار کشیدن شهلا ست. حالا که برف ها دارد آب می شود و سربازان و مجریان به دار کشیدن، مجبور به برف روبی سکوی اعدام نیستند.
اصلن بی خیال این حرف ها! عمو ناصر خودت خوبی؟ ببین! من همه ماجرای عشقی تو و شهلا را به خوبی می دانم.
ناصر! یادت می آید خانه ی شهلا در خیابان ظفر؟ همان جایی که پستان های داغ و هیکل خوش فرم شهلا را به دهان می گرفتی؟ همان جایی که شهلا بساط تریاک کشی ترا آماده می کرد؟
راستی در همه جای خانه با شهلا عشق بازی کردی و به قول خودت چه سکسی هم داشت. آخر می دانی اگر شهلا سکسش خوب بود به خاطر این بود که با تمام وجودش ترا دوست داشت گرچه می دانست همسری داری و شاید به قول خودش هوویی! شما دو نفر سالها با هم دوست بودید. نمی دانم شاید هم زن شرعی ات شده بود نمی دانم!
ناصر! خانه میدان کتابی را یادت می آید؟ همسر ناز و خوبت محل امن وآسایشی برایت فراهم کرده بود. خب خانواده اش پولدار بودند و تو هم رفیق علی پروین بودی و پول پشت سرپول به دنبالت می آمد ولی راست و حسینی خوش بخت نبودی رفیق؟ همه چیز که پول نیست! به قول آلمانی ها زندگی یعنی زن خوب، معشوقه خوب و آشپزخانه خوب، ولی تو همه این ها را با هم داشتی ولی تن ات می لرزید وقتی خیانت می کردی. اصلن بی خیال معرفت و شرع و خجالت و چیزهای دیگر.
عمو ناصر یادت می یاد به شهر ری آمده بودم و تو تازه از بهت خبر مرگ لاله بیرون آمده بودی؟ رختخواب ات را کف سالن انداخته بودی و با پیژامه و تی شرت سفید روی زمین نشستی و در ساعت دو بعد از ظهر با هم صبحانه خوردیم و گفتی داداش! ایران دیگه جای من نیست باید بکنم و بروم.
بهت گفتم رفیق شهلا چی میشه؟ گفتی نباید این کار می شد چه به دست شهلا و یا کس دیگر. گفتم مشتی این همه با هم خاطره ی مشترک داشتید همش پر؟ گفتی آره. می دونی تن ات درد می کرد چون بساط تریاک کشی شب قبل ، خوب نبود. اصلن خلق ات تنگ بود ولی چه می شد می کرد.
عمو ناصر نمی گم تو به شهلا و یا کس دیگر دستور قتل را دادی ولی مشتی! این مرام لوطی ها نیست . من مثل شهلا کسی رو ندیده بودم که این همه عاشق کسی باشه ولی طرف ولش کنه به امان خدا! تو! تنهاش گذاشتی و رفتی. ای آقا! در این روزها که مرگ واژه ملموس همیشگی اش را از دست داده چه فرق می کند شهلا بمیرد یا که… مهم این است که تو زنده ای!
یادت می یاد به خانه ظفر که آمده بودم شهلا با چه سلیقه اتاق ها را تزئین کرده بود و با چه ظرافتی در خانه راه می رفت و با چشمان کشیده اش محو تو و حرکات تو بود؟ به خوبی می دانم تو هم عاشق اش بودی ولی خوب پای لاله هم در وسط بود. همیشه یک مزاحم عیش آدم ها را خراب می کند. لاله به آسمان رفت و شهلا به زندان اوین و تو به لندن و خارج از کشور آمدی.
عمو ناصر این روزها هم می گذرد ولی وقتی به چشم کودکانت نگاه می کنی حس شرم و گناه هم به سراغت می آید یا که نه؟
خب رفیق نامه ام زیادی طولانی شد. دلم برای خنده های شهلا بد جوری تنگ شده ولی برای دیدن تو نه!
ژانویه 29, 2008 روی 11:53 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی

از خانه بیرون آمد و در هوای گرگ و میش پیاده به سر کار رفت .در راه میشل را دید و با سر سلامی داد و از در خانه اش رد شد .هوای متراکم از مه و باران صورتش را خیس کرد کلاهش را به سر کرد باران شدت گرفت در زیر طاق خانه ای ایستاد بعد باران به یک باره قطع شد ، همسایه اش با دوچرخه از کنارش رد شد صبح به خیر گفت ولی او نشنید زیپ پلیورش را بالا کشید صورتش را با دستمالی که پرسا به او داده بود خشک کرد و با بوئیدن دستمال به یاد دوست دختر یهودی اش افتاد ساعت پنج صبح بود و پرسا در حال صبحانه خوردن و آماده شدن برای رفتن به سر کار. هر دو در یک لحظه به فکر هم افتاده بودند چون وقتی به او زنگ زد با صدای هیجان انگیزی فریاد زد » همین حالا داشتم به تو فکر می کردم » حالش را پرسید و دختر ایرانی یهودی با خوشحالی گفت وقتی تو باشی همیشه خوبم ! در راه دوباره باران شروع به باریدن کرد و او در زیر بارش موبایلش را به دست چپش گرفت و با دست راستش چتری برای صورتش درست کرد.برای فردا قرار گذاشتند که همدیگر در ایستگاه قطار شهر ببینند .تا به او برسد دو ساعت باید در راه باشد ! به تازگی خانه ی بزرگی اجاره کرده تا وقتی که پرسا بیاید راحت باشد .ماشین کم مصرفی هم از دوستش پل خریده تا دختر ایرانی پیاده جایی نرود .امروز بعد از ظهر هم به آرایشگاه خواهد رفت تا مدلی که پرسا دوست دارد مویش را درست کند ، خانه را هفته ی قبل اجاره کرده تمیز و رنگ کرده ، دو طبقه هم بیشتر نیست در طبقه اول خانم پیری که اهل گلاسکو هست می نشیند و آخر هر هفته هم خانه نمی ماند بچه هایش دنبالش می آیند و خانه در بست در اختیار اوست . در کافه را باز می کند ، کلید دستگاه قهوه جوش را می زند پرده کرکره را بالا می کشد گلدان ها را روی پیشخوان مغازه می گذارد صندلی ها را مرتب می کند دستی به سر وروی میزها و بار می کشد و جارو ی نرمی به کف کافه می زند.کلید ماشین ظرف شویی را هم روشن می کند و برای خودش قهوه ای سیاه درست می کند و با ورود اولین مشتری کارش را آغاز می کند . ساعت چهار کارش تمام می شود .به دختر پارسی زنگ می زند و برایش غروب خوبی آرزو می کند به خانه بر می گردد کوله اش را بر می دارد دوچرخه اش را از انبار بر می دارد در خانه را باز می کند یادش بماند موقع برگشت روغنی به لولای در بزند تا این قدر غژغژ نکند. به باشگاه ورزشی محله می رود و دو ساعت در استخر و سونا می ماند . دوچرخه را به دست می گیرد و پیاده به خانه بر می گردد تا در راه زیر باران سرما نخورد.دوچرخه را در انبار می گذارد روغن را از ظرف پلاستیکی بر می دارد در خانه را روغن کاری می کند ، در فریزر را باز می کند بسته یخ زده پیتزا را بر می دارد روی میز می گذارد شیشه سس را از کمد بر می دارد و بطری آبجو را در یخدان می گذارد و پس از پانزده دقیقه شامش را آماده می کند و در میز ناهار خوری اش شروع به خوردن شام می کند و بطری آبجو را باز می کند و در باغ شروع به نوشیدن می کند .هوای خوبی ست برای سر حال آمدن .آی پادش را در گوش اش می گذارد و با ترانه ای لایتی شروع به قدم زدن می کند .دلش برای ساحل تنگ می شود در پشتی خانه را باز می کند و قدم زنان به طرف ساحل شنی حرکت می کند باید برای فردا خودش را آماده بکند چون پس از دو ماه دختر یهودی دارد می آید برای همیشه با او زندگی بکند چاپ شده در سایت مرور بیست ونهم ژانویه 2008