کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای ژانویه 29, 2008
پرسا دختر یهودی
از خانه بیرون آمد و در هوای گرگ و میش پیاده به سر کار رفت .در راه میشل را دید و با سر سلامی داد و از در خانه اش رد شد .هوای متراکم از مه و باران صورتش را خیس کرد کلاهش را به سر کرد باران شدت گرفت در زیر طاق خانه ای ایستاد بعد باران به یک باره قطع شد ، همسایه اش با دوچرخه از کنارش رد شد صبح به خیر گفت ولی او نشنید زیپ پلیورش را بالا کشید صورتش را با دستمالی که پرسا به او داده بود خشک کرد و با بوئیدن دستمال به یاد دوست دختر یهودی اش افتاد ساعت پنج صبح بود و پرسا در حال صبحانه خوردن و آماده شدن برای رفتن به سر کار. هر دو در یک لحظه به فکر هم افتاده بودند چون وقتی به او زنگ زد با صدای هیجان انگیزی فریاد زد » همین حالا داشتم به تو فکر می کردم » حالش را پرسید و دختر ایرانی یهودی با خوشحالی گفت وقتی تو باشی همیشه خوبم ! در راه دوباره باران شروع به باریدن کرد و او در زیر بارش موبایلش را به دست چپش گرفت و با دست راستش چتری برای صورتش درست کرد.برای فردا قرار گذاشتند که همدیگر در ایستگاه قطار شهر ببینند .تا به او برسد دو ساعت باید در راه باشد ! به تازگی خانه ی بزرگی اجاره کرده تا وقتی که پرسا بیاید راحت باشد .ماشین کم مصرفی هم از دوستش پل خریده تا دختر ایرانی پیاده جایی نرود .امروز بعد از ظهر هم به آرایشگاه خواهد رفت تا مدلی که پرسا دوست دارد مویش را درست کند ، خانه را هفته ی قبل اجاره کرده تمیز و رنگ کرده ، دو طبقه هم بیشتر نیست در طبقه اول خانم پیری که اهل گلاسکو هست می نشیند و آخر هر هفته هم خانه نمی ماند بچه هایش دنبالش می آیند و خانه در بست در اختیار اوست . در کافه را باز می کند ، کلید دستگاه قهوه جوش را می زند پرده کرکره را بالا می کشد گلدان ها را روی پیشخوان مغازه می گذارد صندلی ها را مرتب می کند دستی به سر وروی میزها و بار می کشد و جارو ی نرمی به کف کافه می زند.کلید ماشین ظرف شویی را هم روشن می کند و برای خودش قهوه ای سیاه درست می کند و با ورود اولین مشتری کارش را آغاز می کند . ساعت چهار کارش تمام می شود .به دختر پارسی زنگ می زند و برایش غروب خوبی آرزو می کند به خانه بر می گردد کوله اش را بر می دارد دوچرخه اش را از انبار بر می دارد در خانه را باز می کند یادش بماند موقع برگشت روغنی به لولای در بزند تا این قدر غژغژ نکند. به باشگاه ورزشی محله می رود و دو ساعت در استخر و سونا می ماند . دوچرخه را به دست می گیرد و پیاده به خانه بر می گردد تا در راه زیر باران سرما نخورد.دوچرخه را در انبار می گذارد روغن را از ظرف پلاستیکی بر می دارد در خانه را روغن کاری می کند ، در فریزر را باز می کند بسته یخ زده پیتزا را بر می دارد روی میز می گذارد شیشه سس را از کمد بر می دارد و بطری آبجو را در یخدان می گذارد و پس از پانزده دقیقه شامش را آماده می کند و در میز ناهار خوری اش شروع به خوردن شام می کند و بطری آبجو را باز می کند و در باغ شروع به نوشیدن می کند .هوای خوبی ست برای سر حال آمدن .آی پادش را در گوش اش می گذارد و با ترانه ای لایتی شروع به قدم زدن می کند .دلش برای ساحل تنگ می شود در پشتی خانه را باز می کند و قدم زنان به طرف ساحل شنی حرکت می کند باید برای فردا خودش را آماده بکند چون پس از دو ماه دختر یهودی دارد می آید برای همیشه با او زندگی بکند چاپ شده در سایت مرور بیست ونهم ژانویه 2008

