کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای فوریه, 2008

Edward hopper

The Lighthouse at Two Lights, 1929 Edward Hopper (American, 1882 – 1967)


مثل همیشه حرفهای آخرم را با بغض می خوانم
لبخند های لاغر خودم را فراموش می کنم
همه جا تاریک است هر شب که کار نمی کنم کابوس می بینم
در کوچه های تاریک از سایه ها می ترسم و احساس می کنم یکی دنبالم است و هراز گاهی چند با چاقوی نوک تیزش به پشتم می زند ولی خونم بر کف کوچه ها جاری نمی شود و بدون پایان یک جنگ آتش بسی متزلزل در بستر گرم خوابم جاری ست . دارم از درون می شکنم و صدایش هر روز در گوشم زنگ می خورد . به شهرهای دور و نزدیک سفر می کنم که شاید از شکسته شدنش جلوگیری می کنم
به بالای برج دیده بانی شهر می روم دریا در دوردست زیر پاهایم همه آدمها و جاده ها و اتوبانها کوچک و کوچک تر می شوند و من در هجوم باد شبانگاهی خودم را دوباره تنها می یابم

train


صدای کسی از دوردست می آید
صدای فرو افتادن جسمی سخت از فاصله دور می آید
صدای هق هق گریه
خنده هیستریک از دیوار پشتی
نمی دانم چرا بوی باروت پیچیده شده در هوا
مگی تکست می کند
تا دو ساعت دیگر می آید باید به پیشوازش بروم در ایستگاه قطار سنت جورج
باید دوش بگیرم
تمام بدنم خیس شده از غرق
کودک مگی مرده

در چوبی باغچه


کلمات به دروازه های شهرم که می رسند به یک باره گم می شوند و در کوچه پسکوچه های سنگ فرش شده محله سلطان احمد به دنبالشان می گردم.کلمات من گاهی تند و گاهی بی حس اند
.. صبح شده ساعت هفت صبح است و تو میز کارت را آماده کرده ای صدایت می کنم صدایت آشناست به سمت اتاق نشیمن می روم تو در آستانه در ایستاده ای لمس ات می کنم ناپدید می شوی کلمات را به کمک می طلبم در اتاق را به هم می کوبم گلدان بزرگی را که تو برایم خریده ای از بالای طاقچه به پائین می افتد و می شکند در یخچال را باز می کنم لیوان آب را پر می کنم و سر می کشم به اتاقم بر می گردم و تو در روی تخت نشسته ای آرام بغلت می کنم از دستم در می روی و از پنجره به باغچه می پری روی چمن کوتاه شده راه می روی هیزم نیم سوخته را از روی کوپه آتش مانده از شب قبل را به دست می گیری و تا جایی که قدرت داری به دور دست پرتاب می کنی در چوبی باغچه را باز می کنی و به سمت ایستگاه قطار می دوی و من به دنبالت روی صندلی می نشینی دستهایت را به روی شقیقه ات می گذاری به تو می رسم در کنارت می نشینم دستت را به دست می گیرم از عرق پوشیده شده است نگاهم می کنی می خندی و شادی کنان دوباره می دوی . باران ریز با مه صبح گاهی توامان می شود و تو گم می شوی از نظرم

pen


از میان مه و شیشه می گذرم تا از یاد تو بکاهم
از جاده جنگلی می گذرم
همه درختان را نشانه می گذارم تا هر وقت که برگردم گم ات نکنم
از صدای شب گوشم پر شده است
از این همه نجابت خودم حالم دارد به هم می خورد
ای کاش می شد سقف آسمان را می شکافتم تکه ابری برای گریستن می یافتم
خانه را ترک می کنم تا شاید رنگ خوش بختی را بیابم
دستم را به پوست شب می کشم
مداد رنگی ام را به دست می گیرم و همه دیوارهای کاهگلی را خط خطی می کنم
اشکال خنده دار می کشم تا شاید تو از راه برسی و تماشایم بکنی

دو کلمه حرف


ساعت شش که شد از خواب بیدار شدم و ملافه را به کناری زدم و از روی تخت بلند شدم آفتاب به نرمی تمام سایه روشن های باغچه خانه را پر کرده به آشپزخانه می روم مگی زودتر از من بیدار شده با چشمان آبی زیبایش میز صبحانه را آماده کرده عجیبه امروز سحر خیز شده ! لیوان قهوه ام را به دست می گیرم و به سوی باغچه خانه می روم گلهایی را که کاشته بودم کم کم جوانه می دهند و زیبایی خاصی دارند . از کوروش دوست خوبم ای میلی داشتم که باعث شد شکل وبلاگ را یه مقدار عوض بکنم زیاد از حد شلوغش کرده بودم! از هفته دیگر دست به اصلاحات وبلاگی خواهم زد و سعی خواهم کرد مدیریت بیشتری به وبلاگم داشته باشم از همشهری انزلچی ام لاکومه کامنتی داشتم که جوابش را دادم .چون دارم برچسب پیوند های وبلاگ را درست می کنم همه دوستان تازه ام را معرفی خواهم کرد و این که برادران قرار است گروگان های محترم را به خانه هایشان بفرستند و مشکلات ایجاد شده بین مادر و دختر ( بریتانیا/ایران ) حل بشود از این اختلافات در هر خانواده ای پیش می آید .خدا بزرگ است به امید پروردگار بزرگ همه مشکلات هسته ای و اجتماعی و جهانی نظام مقدس حل خواهد شد و دنیا به حقانیت جمهوری اسلامی پی خواهد برد .این مردم و این حاکمیت بیدی نیستند که از بادهای قدرت های استکباری ! بلرزند

فریدا کالو نقاشی که با آثارش در استانبول آشنا شدم



انگشت سمت راست دستم در گوشه کمد اتاق گیر کرده


هر چه سعی می کنم انگشتم را از گوشه کمد خاطراتم بیرون بیاورم نمی شود از مگی کمک می خواهم با خواب آلودگی از خواب بیدار می شود و می گوید این وقت صبح دستت اونجا چی کار می کنه ؟ با خنده می گویم خودم هم نمی دانم تو خواب بودم که احساس کردم یکی به من می گوید از خواب بیدار شو و نامه ای را که مکس چند سال برایت فرستاده و در گوشه کمد افتاده بردار و وقتی نامه اش را خواندی بلافاصله به او یک نامه کوتاه بنویس و دعوتش کن به کلبه کنار رودخانه تایمز حالا چرا اونجا خودم هم نمی دانم مگی با بیگودی اش نامه را در می آورد و وقتی نامه را به دست می گیرم قطرات اشکم جاری می شود نامه از مکس نبود از جودی عشق از دست رفته ام بود که در سن خوزه با یک کامیون خیلی بزرگ تصادف کرد و مرد ! وای که چه قدر من دوستش داشتم .روزهای بعد از مرگ جودی بارها به کنار رودخانه تایمز رفتم و از اون بالا می خواستم خودم را به پائین پرت کنم ولی این مگی بود که در ساعت پنج صبح مرا از تصمیمم منصرف کرد .هر روز با با سگش از روی پل رودخانه رد می شد و وقتی که می خواستم خودم را ز بالای پل به پائین پرت بکنم دستم را گرفت و … نه فکر بد نکنید ! حالا عشق من مگی نیست مگی پرستار من در آسایشگاه روانی سنت مری است . مگی مرا به کلبه دریایی خودش که یک قایق چوبی بود برد و مرا به خوردن قهوه دعوت کرد .مگی حالا جزی از خاطرات متراکم من است که از شدت هیجان وقتی از یادم می رود به یاری ام می آید .مگی این جا مگی آنجا مگی همه جا در زندگی روزانه من وجود دارد مگی دارد مرا در حمام می شورد تمام بدنم کف آلود است و توی وان نشسته ام و دارم به خواب عمیقی می روم دستم را می گیرد تا در آب غرق نشوم دیشب تا صبح نتواسته بودم خوب بخوابم تا اونکه که یکی مرا از خواب بیدار کرد اگه شما طرف رو می شناسید به من و یا مگی بگید این جوری برای همه ما بهتره

کلبه کنار رودخانه


از هامبورگ تا دهکده ای که تو در آن زندگی می کنی راه زیادی بود که تازه نصف راه را هم با دوچرخه آمدم ولی بد نبود با میشل و گابریل دوستان فرانسوی ام سر راه به یک مشروب فروشی به نام اتاقی برای غذا که آبجوهای خوبی داشت. میشل مثل همیشه مست شد و مجبور شدیم او را که خوابش برده در بالای مغازه در اتاق صاحب مشروب فروشی بخوابانیم و خودمان تنها به دیدن تو بیائیم. راستی تو هم بد شده بودی مثل همیشه تر و تازه با لپ های قرمز هر دوی ما را بوسیدی و کیک خانگی را روز میز گذاشتی و با قهوه تازه که عطرش مرا مست کرده بود
یادت می آید فوریه 2005 در ایستگاه ویکتوریای لندن ترا دیدم دستپاچه و نگران بودی شاید هم برای ان بود که تازه به جزیره آمده بودی از من ادرس هتلی را پرسیدی که مسیر روزانه ام بود دستت را گرفتم و به هتل رساندمت راستی چه قدر دست چپ تو عرق می کرد ؟ به هتل که رسیدیم از من برای خوردن قهوه دعوت کردم و من دعوت دختر قشنگی مثل ترا قبول کردم به کافه کریستنا که دوست پرتغالی ام است رفتیم و دقت که به تو کردم تازه فهمیدم چه قدر جوانی به زور بیست و یک ساله نشان نی دادی حدسم درست بود چشمان گیرایی داشتی و من موقع خداحافظی شماره موبایلم را دادم تا اگر خدای نکرده مشکلی برایت پیش بیاید به من زنگ بزنی و درست هشت ساعت و بیست دقیقه بعد زنگ زدی و من در هتل با تو عشق بازی کردم و چه صبح خوبی را با هم شروع کردیم به کافه هتل رفتیم و صبحانه مفصلی با هم خوردیم و بعد به طرف هاید پارک رفتیم و ساعت ها در هوای دل پذیر بهاری روی چمن یله دادیم
و حالا داری به گابریل گلابی تعارف می کنی و نیم نگاهی به من و نیلی چشمان ترا می بینم که به نقطه دوری دارد نگاه می کند
یادت می آید کلبه چوبی ترا خودم درست کردم و با چه عشقی این کار را به پایان رساندم
روی کاناپه در کنار شومینه ای را که از لیسبون خریدیم می نشستیم و چه شب هایی را به صبح رساندیم یه قول به من بده تو ماه آگوست دوباره با هم به لیسبون برگردیم چون در کافه » فردیناند « بود که عاشقت شدم گرچه می دانم این عشق ما سرانجام نخواهد داشت چون تو …… ولی باز هم مهم نیست همین که عطر نگاه تو و دوستی بی آلایش تو در زندگی روزانه ام جاری است می توان این بازی را ادامه داد .زندگی کوتاه است مگه نه ؟ اینو پدر گابریل همیشه می گه حالا لطفا از روی پایم بلند شو تا با هم بریم دوچرخه سواری
یادت باشه تا یک ساعت دیگه فراره دوباره عاشق همدیگه بشیم
لطفا یادت نره

کبریتی روشن در آسمان


در باغچه خانه به همراه یوحنا اتش روشن کرده ام و برگهای ریخته شده بر کف حیاط را جمع و روی آتش می ریزیم صدای زنگوله در می آید آندره از آشپزخانه داد می زند در را باز کنید
در را باز می کنم ناتالی با زنبیل پر از خوراکی خنده کنان در را می بندد
امروز سیزده بدر است و دوستانم امروز را مرخصی گرفته اند تا با هم جشن بگیریم و این که آندره تا فردا سه شنبه به کشورش » چک « بر می گردد تا خودش را برای یک مسافرت تحقیقاتی در قطب شمال اماده بکند ای کاش می شد ما هم با او می رفتیم
شوخی کردم من دلم نمی خواهد بروم چون طاقت سرما را ندارم ! کبریت را از من ناتالی می گیرد و سیگاری می گیراند و تعارفی به یوحنا می کند . یوحنا دوست اسرائیلی من تازه از اورشلیم اسباب کشی کرده و من برای اولین بار با یک یهودی هم خانه شده ام با چشمان آبی تیره و قلب مهربانش همه را شیفته کرده است .مادرش از مسافرتی که به مراکش کرده برای همه ما سوغاتی فرستاده و ناتالی چند تا بطری ودکای دست ساز از کمد پدرش کش رفته که با کبابی که درست می کنیم بالا می اندازیم . وه ! که چه مزه ای داشت
ناتالی خانه را با کمک آندره تمیز می کند و شام ما را هم آماده می کند
از دختر انگلیسی این کارها بعید است خدا هیچ وقت او را از ما نگیرد و هیچ خانه ای را بی زن نکند ! اتش را زود خاموش می کنیم چون اگه پلیس بیاد خیلی بد می شه تو اتاق نشمین می نشینیم و به آفتاب دوم آوریل چشم می دوزیم که چه بی دریغ نورش را به همه جا می پاشد

Older entries »