کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای فوریه 21, 2008

اگه یه روز خوابم نبره

هر روز که از خواب بیدار می شوم پرده را به نرمی به کنار می کشم و به باغچه خانه نگاهی می کنم و به آسمان نیم نگاه که شاید بارانی در حال باریدن باشد.به اتاقم نظری می اندازم و لپ تابم را روشن می کنم و به طبقه بالا می روم و دوش می گیرم تا خواب از چشمانم برود.کتری را روشن می کنم و قهوه صبح را می خورم ..به سراغ نامه ها می روم و هر روز حداقل دو نامه دارم .ای میل هایم را چک می کنم و آن لاین می شوم .اخبار روز را می خوانم و احساس می کنم که تنها نیستم

شادی

هر یک از ما صبح که از خواب بیدار می شویم دنبال راهی می گردیم که روزمان را بسازیم امروز روز خوبی برایم بود چرا که در وبلاگم عکسهایی را که گرفته بودم در وبلاگم گذاشتم و این برایم تازه گی داشت .من سعی می کنم امروزم بهتر از دیروزم باشد به خانه مجتبی رفتم تا مهدی را ببینم چون می خواست پول پیش خانه را از صاحبخانه بگیرد.باهم به سوپر مارکت محل رفتیم و خرید کردیم در خانه شام درست کردیم و خوش گذشت .بعضی وقتها دور هم جمع می شویم و با بقیه دوستان از ایران و خاطرات مشترکمان حرف می زنیم.به خانه برگشتم .کارولین از نیوکاسل زنگ زد و دقایقی با هم حرف زدیم .دختر خوب و دوست داشتنی می باشد .برای دیدن مادرش رفته و تا چند روز دیگر به شهر بر می گردد .به اخبار نگاهی کردم خبری نبود.همه شهر در امن و امان است وراستی یادم باشد به مهدی 3 پوند و 40 پنس اش را پس بدهم .امیدوارم ساعات خوبی داشته باشی .. امشب شب شلوغی دارم با مستان شهر

شب حادثه

بعضی از آدم ها نمی دانند از زندگی چه می خواهند باید آن ها را به حال خود بگذارند تا در آینده اگر شد و اگر این توانایی را پیدا کردندشکل زندگی شان را تغییر بدهند.با آقای کربن بحث کردم و دیگر نمی خواهم با او کار بکنم چون احساس می کنم پرده های بین من و او دارد پاره می شود پس بهتر است محترمانه از هم جدا شویم .افکار او مشوش و پر از اضطراب است و منی که می خواهم به دور از همه آلودگی های ذهنی زندگی بکنم محتاج این جدایی هستم.خداوند مرا خودش به آنچه که شایسته اش هستم می رساند .دارم خودم برای چالش نوین آماده می کنم.منی که از پس سالها زندگی حالا می دانم دارم چی کار می کنم .منی که اگر می خواستم به آنچه داشتم قناعت می کردم و به مصاف توفان نمی رفتم و در کشور خودم زندگی می کردم و خودم را به آب و آتش نمی زدم و به دنبال رهگیری کودکی از دست رفته ام نمی رفتم.این ها هذیان نیست .آیه های نازل شده درد و حرمان هستندو دارم برای خودم تفسیرش می کنم .همان طور که پایه های زندگی خودم به شخصه معماری کرده ام حالا هم ادامه اش می دهم .من همیشه با مشکلات چنگیده ام و خم به ابرو نیاورده ام حالا هم حتما می توانم.خداوند با صابرین است.

وقتی عاشقی را به اتاقت دعوت می کنی


به یاد داشته باش وقتی عاشقی را به اتاق ات دعوت می کنی آرام نگاهش کنی و دم فرو نیاوری
به یاد داشته باش دل هیچ عاشقی را با سخنان بیهوده به درد نیاوری
به یاد داشته باش وقتی اسم معشوقش را بر زبان می آوری ترنم آوازش را از خاطر نبری

آواز

صدای کسی از دور دست دارد می آید صدای فرو افتادن جسمی سخت از فاصله نزدیک می آید
صدای هق هق گریه می آید و شاید صدای خنده هیستریک از دیوار پشتی
همگی از خانه بیرون رفته اند و نمی دانم چرا در هوا بوی باروت پیچیده است
تکست کردم کجائی ؟
نوشت دارد می آید
تا دو ساعت دیگر باید به پیشوازش در ایستگاه قطار بروم
حالا باید دوش بگیرم تا عرق ریزی روحم با قطرات آب آرام بگیرد
تمام بدنم غرق عرق است تنم خیس است
با تن خیس و تب آلود به پیشوازش می روم چون کودکش تازه مرده است

معماری روح

رویا های من از انبوه خاطرات تلخ انباشته شده است.در کودکی به یک باره رویاهایم را بر باد رفته یافتم و بدون اینکه حس اش بکنم بزرگ شدم و در آغاز میان سالی خود را گم شده ای در بزرگراه زندگی یافتم.همیشه سعی کرده ام که آماده در هم شکستن باشم چرا که در زمانه ای بسر برده و می برم که انسان حرمت ندارد و باید برای بقا سخت مبارزه بکند.مبارزه فقط سلاح به دست گرفتن نیست . کشتن و خون پاشیدن به در و دیوار شهر
مبارزه یعنی تلاش برای متلاشی نشدن
مبارزه یعنی به خود رسیدن و از پس این خود آگاهی به متن جامعه برگشتن و ایستا نبودن
مبارزه یعنی چنگ و دندان نشان دادن به همه ناراستی ها
این خشم سر کشیده را کنترل کردن
وا ندادن به همه وا دادن ها
من اعتراف می کنم به غرور که تمام وجود و اندیشه ام و روح و روانم را خودم معماری کرده ام
واز پس سالها رنج و دل واپسی و تجربه اندوزی به این فکر می کنم که آرام آرام دارم به میان سالی می رسم و باید زندگی کنم . چه سخت است در میان جمع تنها بودن

پرپر کردن خاطرات


مگه میشه خاطرات روانه را به همین سادگی پرپر کرد
مگه میشه تورو و خاطرات با تو بودن رو در کوچه پسکوچه های دربند و امامزاده قاسم فراموش کرد.لطفا اگه می شه منو ببر تو کوه های گلاب دره و تو بن بست خونه ای که تو باغچه اش خاطرات مشترک داریم.عطر بوسه های تو هنوز پس از سالها تو لبامه
دی شب خواب تجریش رو دیدم من و تو تو صحن امزاده صالح بودیم و داشتیم به کبوترها دونه می دادیم.ای وای که چه قدر دلم برای تهران و تو تنگ شده .راستی اگه میشه برو آب اناری مخمد یه لیوان بزرگ آب انار شیرین بگبر و از طرف من بخورش تا دور لب هات مثل همیشه قرمز بشه
دوستت درم چون تو این غربت چاره ای به جز این ندارم

آمریکا آمریکا


دی شب خواب دیدم در خیابان عباس آباد تهران هستم سر سینمای سوخته آزادی
آمریکا تهران را بمباران کرده بود
اجساد مردان و زنان و کودکان وطنم پراکنده شده بود در کوچه ها و آسفالت خیابانها
از تیر چراغ برق ها آدم ها آویزان شده بودند
موش ها و گربه ها در هم می لولیدند و بوی مرده ها فضای شهر را پر کرده بود
من سوار یک گاری پر از گل و گیاه بودم
سرباز امریکایی جلوی مرا گرفت و شروع به بازرسی بدنی ام کرد
گاری را با دستگاه بمب یاب چک کرد و من دوباره به راهم ادامه دادم
یک زن سبز پوش سر بازداشتگاه وزرا سوار گاری ام شد
گفت : دی شب ماموران مرا با دوست پسرم گرفتند
با سند آزاد شدم ولی نمی دانم چرا دیگر مامور سبز پوش دی شبی را نمی بینم
تا صبح به زور با من عشق بازی می کرد !
آقا ! به نظر شما من دیگر باکره نیستم
به نظر شما دوست پسرم دوباره مرا می پذیرد؟
از آسمان بمب افکن های آمریکایی به روی خانه ها بمب می ریختند
باران می بارید و گل و کیاه از ریزش باران شکفته تر می شدند

سی متری نازنین


چه روزهایی که پس از آزادی از زندان در این خیابان دل پذیر که دریا در چند قدمی اش بود
و بلوار که عصر ها چه شلوغ می شد و یاد دوستانم که یاری ام می دادند که روزها و ماه های در انفرادی بودن را فراموش کنم
منی که 16 سال بیشتر نداشتم و تنها با چند نفر دیگر زنده ماندیم و شاهد از دست رفتن کودکی یمان شدیم و هر روز بزرگ شدیم و هیچ گاه ثقل زمین را بدست نیاوردیم

تاج غرور


تاج غرورم را به زیر پا می گذارم و با خود عهد می کنم فقط برای تو هوا بگیرم و زنده بمانم
هر لحظه چشمانم را می شویم تا مبادا تازه گی دیدار تو کهنه گردد
به خاطر تو کودک درونم را به دنیا می آورم
کودک ام از خیر وشر خبری ندارد نه بدی را می شناسدو نه دنیا را سیاه و سفید می بیند
سبز و نارنجی ست همه جا رنگی ست
پنجره ها را تازه شسته ام تا اگر آفتابی شود آسمان تیره و تار
به تو و کودک درونم نور پاشیده شود و در حجم سبز نگاه تو هضم شوم

Older entries »