کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای مارس, 2008
dinner time
به سر میزش رفتم مست بود آرام آرام داشت اشک می ریختپهنای صورتش از قطرات اشک اش پر شده بود
برایش لیوان آبی و دستمالی برای پاک کردن بردم
گفت : می دانی وقتی دلم می گیرد پیش تو می آیم تا از مهربانی پرم کنی
گفتم : خواهش می کنم
گفت : میشه باهم شام بخوریم
گفتم : چرا که نه
گفت : مرسی
گفتم : میشه به من بگی چرا با دوست دخترت نیامدی؟
گقت : با هم بحث مان شده
گفتم : می خواهی به هش زنگ بزنم بیاد اینجا
گفت : آره
به ماریا زنگ زدم با اولین زنگ برداشت ٬ خودم را معرفی کردم وگفتم که چی می خواهم
حرفم را زمین نزد و پس از هشت دقیقه آمد
چشمان او هم از گریه قرمز شده بود
ماریا یازده سال با کس دیگری دوست بود و پس از سه سال تازه به matt راستش را گفته بود
matt به خاطر احترام به ماریا و دوست پسر سابقش می خواست از او جدا شود
برای هر دو سفارش مشروب دادم و گونه هایشان را بوسیدم و برای چند دقیقه تنهایشان گذاشتم
دو تایی با هم داشتند گریه می کردند
matt سی و پنج ساله است و ماریا بیست و هشت ساله
به من گفت : من تو این سه سال یک بار هم او را نبوسیده ام
چون می ترسم از دستش بدهم
ماریا گفت : نمی توانم از او جدا شوم تازه فهمیده ام یازده سال عمرم را تلف کرده ام
گفتم : پس معطل چی هستی
گفت : به نظر تو حالا باید چی کار بکنم
گفتم : matt را ببوس
گفت : چی جوری ؟
گفتم : مثل همه ی عاشق ها
matt از خجالت آب شده بود
ماریا دستش را روی صورت matt گذاشت و نوازش اش کرد و آرام گونه اش را بوسید
لیوان شراب را در میان دستانم گذاشتم و به این فکر کردم که به چه راحتی می توان زندگی کرد
و به چه راحتی می توان به دیگران آرامش داد و لذت برد
matt از روی صندلی بلند شد و ماریا را بوسید
و برای شام فردا مرا به خانه اش در high street دعوت کرد
چشمان هر دو می درخشید و پر از سپاس بود
singing
صدای کسی از دور دست دارد می آید صدای فرو افتادن جسمی سخت از فاصله نزدیک می آیدصدای هق هق گریه می آید وشاید صدای خنده هیستریک از دیوار پشتی
هم خانه های من همگی از خانه بیرون رفته اند و نمی دانم در هوا بوی باروت پیچیده شده است چرا
به sera تکست فرستادم برایم نوشت دارد می آید تا دو ساعت دیگر باید به پیشوازش در ایستگاه
قطار بروم و حالا باید دوش بگیرم تا عرق ریزی روحم با قطرات آب آرام بگیرد
تمام بدنم غرق عرق است تنم خیس است باید به پیشواز sera بروم چون کودکش مرده است !
Nima
با نیما داشتم چت می کردم ۱۷ ساله است سرشار از انرژی و امید استدارد خودش را برای کنکور آماده می کند و چه خوب است شنیدن از این جوانان برومند و پر آتیه
از انواع فیلتر ها برای دیدن سایت های فلیتر شد ه در ایران استفاده می کند
وفتی به او گفتم در زندگی فقط به مهربانی و عشق فکر بکند
گفت من مخلص این حرفها هستم
برایم حرف زدن با جوانان و کسانی که تشنه آموختن است جالب است
دنیای جوانان ایران دنیای پر تحرک است
انگار با خودشان و آلام و آرزوهایشان فقط زندگی می کنند
و کاری به آنچه در اطرافشان می گذرد ندارند
دنیای فردای ایران دنیای دگرگونی و انفجار همه آموخته های این نسل تشنه دانستن است
…. شهرام جزایری فرار کرده و انگار دولت و دستگاه در خواب بوده ولی به آسانی دستشان
به تجمع کننده های جلوی دادگاه انقلاب اسلامی می رسیده و جمع زیادی را دستگیر کرده اند
آنان کاری به تحریم و جنگ ندارند زورشان به زنان می رسد و بس
دادگاه عالی انگلستان رای به تعطیلی یکی از راکتورهای اتمی در این کشور را داده
و یکی از دلایل رد آن اطلاع نرساندن آحاد مردم از چند و چون با راه انداختن آن بوده
و شما این را مقایسه بکنید با اطلاع رسانی شفاف مقامان دولتی
که با اصراف بی دریغ بودجه دولتی و از کیسه مردم اسکناس پنج هزار تومانی چاپ می کنند
جواب نسل آینده را چگونه می خواهند بدهند و شاید هم اصلن مهم نیست
دم را غنیمت است و بس
ولی این نسل پرسش گر است و خواهان پاسخ است
one man
از مراکش دوستم فاطمه دارد می آیدیک زن خانم و با دانش و جذاب که در دانشگاه برکلی درس می خواند
با لهجه زیبای عربی اش انگلیسی حرف می زند و من در رویای تازه ای از واژه های نو فرو می روم
فاطمه را دوست دارم همان طور که شوهرش را
ده سال و ده ماه و سه روز است که با هم ازدواج کرده اند و هنوز حرفهای نا گفته ی بسیاری دارند
که با هم بزنند
پگاه و علی دارند می روند کانادا
چه قدر دلم تنگ شده برایشان
راستی این روز ها چه قدر دلم تنگ می شود برای آدمها
باید فکری برای خودم بکنم
شاید تا جند روز دیگر بروم لندن
دلم برای هاید پارک تنگ شده
راستی چرا برای همه چیز و همه کس و همه مکانها مویه می کنم
یادم می آید که سالهاست دلم برای خودم بد جوری تنگ شده
سالهاست دارم دنبال خودم می گردم و مثل کیارستمی در اوج همه فشارهای سیاسی و نظامی
که ایران را در بر گرفته حافظ چاپ نمی کنم و کتاب سعدی هم زیر چاپ ندارم
او زندگی شخصی اش را دنبال می کند و در خانه زیبای محله چیذر تهران عکس اش را در زیر
سایه های مه و باران در قاب می کند و به دیوار اتاق اش آویزان !
آه ! که من چه قدر خوش بختم
هر روز به گلهای باغچه ی خانه ام آب می دهم و اصلن نگران بی آبی نیستم
من پولهای هنگفتی را از دست داده ام و باز هم خواهم داد
چرا که دارم دنبال خودم می گردم
شاید همین فردا و شاید در ساعت گرگ و میش پیدایش کنم
خدا را چه دیدی همه چیز درست خواهد شد
و من هم با دستمالی در دست همانند شبنم طلوعی به کنسرت گو گوش بروم
و ساعتها اشک بریزم و قبل از اجرای نمایش آهنگهای گو گوش را زمزمه بکنم
و از آمریکا بگویم و از بهشت گمشده
آه چه قدر خوب است آدم بهایی باشد و به راحتی ویزای آمریکا بگیرد و با دوربین دیجیتالش عکس بگیرد
آه ! ای همه آدهای خوش بخت خوش به حال همه شما که زندگی می کنید
و دنیا در های خوش به حالی را برایتان باز کرده
و هیچ غم غربت ندارید
خوش به حال نسیم که به آرامی به موهای شلال شبنم می وزد
خوش به حال مادر بزرگ
God bless you
سوفی عزیزم ترا به خود خدا می سپارم برای مدتها ترا نخواهم دید می دانم تو نیز همچون مندل تنگ خواهی شد می دانم اشک هایت را از من پنهان می کنی
آه سوفی مهربان ! در این مدت کوتاه به من یاد دادی که مهربان تر باشم
تنفر و کینه از کسان نداشته باشم
عشق ورزیدن را برای من همیشه عاشق تعبیر تازه ای دادی
یادت می آید از نروژ که می آمدی برایم گلهای تازه از باغچه زیبایت می آوردی
برایم از پاره های قلب مهربان ات هدیه ای می آوردی
سوفی زیبایم هیچ وقت فکر نمی کردم برای لحظه ای بتوانم از تو جدا بمانم
اشک از چشمان سبزم دارد به پائین می غلتد
ترا قسم ات می دهم مراقب چشمان زیبایت باشی تا در اشک غرقه نشود
۳ ماه باید به سختی بگذرد تا تو دوباره به سراغم بیایی
می دانم ٬ می دانم که تو چمدان سفرت را با خود نبرده ای تا مبادا در ایستگاه قطار گم اش کنی
می دانم باید به این سفر بروی
دوست مهربان به یاد داشته باش که همیشه on line باشی
به مادرت سلام مرا برسان و وقتی که داری می آیی به او بگو برایم دوباره کیک شکلاتی
با دستان تپل و دوست داشتنی اش درست کند
هر روز روزها را خواهم شمرد تا تو از قطار پیاده بشوی
و من ترا در آغوشم بکشم
آه ! هنوز قطار از ایستگاه فاصله نگرفته که من دارم از پا می افتم
دارم صورت معصوم ترا از داخل قطار می بینم که سرت را بر گردانده ای که مرا ببینی
موهای شلال سیاه تو که به زیر شانه هایت می رسد قلب مرا می لرزاند
یادت می آید وقتی صدایم می کردی به سرعت حاضر می شدم
آه سوفی ! یادت می آید وقتی برای اولین بار بوسیدمت
در محله بشیکتاش استانبول بود که تو پایت از بالای پله ها به یک باره لغزید و در آغوش من افتادی
و لبان تو در برابر لبان من قرار گرفت و تو با چشمان ات به من اجازه دادی که ببوسمت
لبان شیرین با صورت ناز تو چه طعم خوبی داشت
یادت می آید طوفان آبی ما را با هم دید و خندید می دانم هر دوی ما دلمان برایش تنگ شده
برو دوست من ولی اگه شد می شود در ایستگاه reading پیاده شوی و قید سفر را بزنی
و در خانه مرا در high street بزنی مثل همیشه به یک باره به بغلم بپری
مهربان من به خود خدا می سپارمت . سفر به خیر …..!
sleeping
امنیتی شده است . هم اتاقی ام به من کودک ۹ ساله دارد امید می دهد ولی من از چهار دیواری
وحشت زده شده ام و با صدای خفه شده دارم گریه می کنم .
خدای من چقدر سخت است که کودکی را به جای زمین فوتبال و گردش به زندان ببرند
و کاری از کسی بر نیاید ! امیدوارم این خواب تعبیرش این نباشد که من و یا هر کس دیگری
به جای محیط آزاد و فرح بخش به سیاهچال بیافتد . آزادی موهبتی است !
iron-3
we are all empty houses waiting for some one to open the lockand set us free.one day , my wish comes true.
aman arrives like aghost.
and takes me away from my confine ment .
and i follow, without doubts without reserve until i find my new destiny.
kimki-duk on 3-iron
اگه خواستار اطلاعات بیشتری از فیلم هستید به سایت گوگل بروید و 3-iron را search کنید
من از دیروز تا به حال سه بار این فیلم را نگاه کرده ام و بارها گریه کرده ام .از دیوانگی چه خبر ؟
Note
کارگردان فیلم از کره جنوبی است دفعه بعد قول می دهم شرح داستان را بنویس
18 aug
از بالای کلبه چوبی کنار دریا آمدم پائین .سوار دوچرخه ام شدم و سر ایستگاه قطار vilage comentدوچرخه ام را داخل قطار کردم و بلیتم را به مسئول کنترل دادم و در کوپه عمومی خودم روی صندلی رها کردم.
و بلافاصله به خواب رفتم . در سومین ایستگاه با صدای سوت قطار از خواب به نرمی بیدار شدم .
خواب تمام بدنم را کرخ کرده بود .از کوله ام diet cola را در آوردم و احساس تشنگی ام را رفع کردم .
دی شب تا ساعت ۶.۴۵ کار می کردم . از سر کار که به خانه برگشتم .اول دوش گرفتم و شیر را داخل
ماکروفر گذاشتم و با نسکافه ای که دوستم از کاستاریکا برایم فرستاده قاطی کردم و نشستم
فیلم julie and jim اثر فرانسوا ترفو را نگاه کردم و از دیدنش لذت بردم .
.. در برایتون تو سر ایستگاه قطار منتظرم بودی . سوار دوچرخه شدیم و به خانه تو رفتیم .
کار نقاشی خانه ات را تمام کردم و پس از اینکه غذای دست پخت ترا خوردم به نرمی گونه سفیدت را بوسیدم
و حالا در قطار با رویای تو به خواب رفته ام .
می شه وقتی رسیدم برایم تکست کنی و به من شب بخیر بگویی ؟
Granma
خیلی ساده اتفاق افتاد. تلفنی خبر دادند .وقتی بچه ای بیش نبودی ٬ پیرزن را می دیدی که با آه و ناله می گفت :
چه سلامی ٬ چه علیکی ٬ دیگه دارم می میرم ! هیشکی به فکر من نیست .
اون از مادرت که سالی یه بار هم پا نمی شه بیاد یه سری بزنه . از خاله هات که نگو
اونام برای اینکه پول هتل ندن میان تو این خراب شده
فقط دائی بیچاره ات هر ماه برام سیگار و پول می فرسته
از روزمرگی خسته شده بود .دیگه هیچکدام از بچه ها درست و حسابی به هش نمی رسیدند
وقتی پیرمرد مرد ٬ یه چیزی تو قلبش مرد و اون امید بود.
.. وقتی خیلی کوچک بود پدر بزرگ او نو از خونه شون فراری داده بود
پدرش از پولدارهای شهر بود .از وقتی که از خونه در اومد ٬ دیگه پدرش رو ندید .
…. پدر بزرگ پلاژ دار بود .مردی پر شر و شور که همیشه خدا مست بود
ولی ساده دلی بود صمیمی و دوست داشتنی .
همیشه یه کت و شلوار قهوه ای سوخته با یه کفش مشکی واکس زده می پوشید
. یه عصای بلند و باریک هیکلش رو تکمیل می کرد .
احمد پسرش تو خوونی تو دریا غرق شد .دریا اونو با تور ماهیگیریش به ساحل آورد
. پیرزن به سختی گریست و آب دریا اشک چشمهایش شد .
…. وقتی ترا می دید از روزهای سیاه مستی پیرمرد و بی تفاوتی اش نسبت به خانواده اش
صحبت می کرد . از روز هایی که طلب کارها پاشنه در خانه را از جا می کندند.
از روز هایی که به مهمانی های پرخرج پدر بزرگ می رسید و از روز های بی پایان بدبختی !
پیر مرد از سرطان مرد . و پیرزن همچون چینی نازکی به یک باره شکست .
کومه تاریک پیرزن در تیررس نگاه آبی دریا بود و هرازگاه که دریا طوفانی می شد
کف خانه اش پر از صدای صدفهایی سپیدی می شد که با صدایی آهنگین اندوه تنهایی سر می دادند
و حیاط خانه خیس کف موجهای دریایی می شد .و ماهی مرده کوچکی نزدیک حوض می افتاد
نزدیک حوضک باغچه ای پر از یاس و گل سرخ بود .
همسایه ها بهش می رسیدند .پیر های محل مرده بودند و او تنها بازمانده گذشته محله بود
با دریایی از غم !
… ننه چطوری ؟
چه حالی ٬ چه احوالی !
گلهای باغچه همگی خشک شده اند .
پیرزن تنها مانده بود با گلهای پژ مرده و حوضک گل آلود
… در چند قدمی اش چنته زده بود و آرام می پائیدش .
در شبی تاریک ٬ در کومه ای شکسته در سکوت و در میان صدای خسته دریا آرام خفته بود
خواب پیرمرد را می دید که مست کرده و نزدیک ساحل کنار تور ماهیگیریش افتاده
. هیچکس نیست که به او کمکی بکند .
دریا طوفانی شده بود .
و انوقت خیلی ساده اتفاق افتاد .
تلفنی خبر دادند .پیرزن مرده !

