کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای آوریل, 2008

نقاشی های روز

بطری شراب یونانی

از دروازه  شهر بیرون  آمدم . در کنار اتوبان M5 ایستاده بودی .ماشین سوزوکی ات از کار افتاده بود . ماشینم را نگه داشتم .باران تندی می بارید .چتر به دست کاپوت ماشین ات را باز کردم .تسمه پروانه بریده شده بود .در پشت ماشین سوزوکی ام یدکی اش را داشتم .نیم ساعت طول کشید تا ماشین ات راه بیافتد . شماره ام را گرفتی تا بعدان زنگ بزنی .فکر نمی کردم که وقت آن را داشته باشی که  به من زنگ بزنی ولی سر شب وقتی داشتم شام می خوردم تلفنم زنگ خورد. با بی میلی برداشتم .خودت را معرفی و بابت کمکم  تشکر کردی .با خنده گفتم کاری نکردم خانم ! هر کسی جای من بود همین کار را می کرد. برای فردایش در کافه ی سن میشل قرار گذاشتیم تا با هم بیشتر آشنا شویم .فکر می کردم باید یک زن معمولی باشی که مبادی آداب هم هست . ساعت یک و ربع ظهر به کافه رسیدم .زودتر از من در پشت صندلی رو به خیابان نشسته بودی . شلوار پارچه ای با پیراهن معمولی پوشیده بودی .آرایش کم و ملایمی داشتی .سفارش غذا دادیم با یک بطری شراب سفید یونانی .بسته کوچکی را از داخل کیف ات در آوردی .عطر مردانه با کارت کوچکی به نشانه ی تشکر . از حرکت قشنگت خوشم آمده بود . بطری شراب را تا به آخر خوردیم . گیرایی خوبی داشت .برای قدم زدن به پارک بزرگ کنار کافه رفتیم .هوا آفتابی بود .قدم هایم را با سرعت قدم های تو تنظیم کردم .ملالت چهره ات آرامش بخش بود .هیکل مناسبی داشتی که به سن ات می خورد.آرام و شمرده حرف می زدی .از مرد اتریشی حرف زدیم که بیست و چهار سال از دخترش سوء استفاده کرده بود  .برای هردویمان تعجب آور بود این ستم پدر اتریشی نسبت به دخترش .دنیا روز به روز کثیف تر و ترسناک تر می شود .از فیلم حرف زدیم .از مرجان ساتراپی که تو فیلمش را همین جمعه بیست و چهارهم آپریل دیده بودی و چه قدر هم خوشت آمده بود .از ایران برایت حرف زدم . از رئیس جمهور و از مردمی که با فلاکت و سختی زندگی می کنند .به تو از وطنی حرف زدم که دیر زمانی نیست که از آن بیرون آمده ام . تو از سیستم حاکم بر جزیره حرف زدی و از سیاست و اقتصاد و فرهنگ . برایم احاطه ات به این موضوع ها جالب بود و به خودت هم گفتم .با لبخند نگاهم کردی و گفتی : همه ی انگلیسی ها همیشه مست نیستند گاهی هم فکر می کنند ! از علاقه ام به رفتارهای دو گانه ی مردم جزیره  گفتم . تو به دقت حرف هایم را گوش کردی .آفتاب دقیقا شصت و هفت دقیقه تابید و باران با تانی شروع به باریدن کرد .به طرف ماشینمان حرکت کردیم .پیشنهاد دادی برای آخر به خانه ی پدرش در ردینگ برویم . قبول کردم چون از این شهر خاطرات قشنگی دارم . دختر خانم مک لاران ! گونه های همدیگر را بوسیدیم  . دست دادیم . در دلمان آرزو کردیم ای کاش همه ی آدم ها مهربان بودند و باران  در جزیره کم تر می بارید! هر دویمان به نور آفتاب احتیاج داشتیم .

آپارتمان شماره بیست و یک

وقتی با تو آشنا شد در خیابان ، نیمه شب داشتی با صدای بلند آواز می خواندی .دست هایت را از هم باز کرده بودی. زن پشت سرت می خواست راهی برای گذشتن پیدا کند ولی تو خبر از پشت سرت نداشتی .زن وقتی  آوازت را تمام کردی با کلمه ببخشید ،  می تونم رد بشم  ! از تو فاصله گرفت و رفت . تو با صدای بلند معذرت خواستی .زن دستش را بلند کرد . گفت :  مسئله ای نیست  . با صدایت حال کردم .  خندیدی .  گفتی : بخشید  ! شما تو این خیابان زندگی می کنید ؟  گفت بله ! بالای کلاب  به خاطر چشمان آبی تو ! زندگی می کنم .با تعجب گفتی  : چه خوب  ! من هم دو تا خونه ی بالاتر زندگی می کنم . گفت : :  دلت یه قهوه نمی خواد ؟   گفتی  : چرا که نه ! خونه ی من یا ؟ گفت  : فرقی نمی کنه . گفتی : وای نه! خونه من نمی شه چون پر از خرت و پرته ،  خجالت می کشم تو رو ببرم خونه ام .  خنده ای کرد و گفت باشه بریم خونه من چون همیشه تمیزه . با هم رفتید خونه ی زن .  از پله ها بالا رفتید.  در طبقه سوم  ، در آپارتمان شماره21 را باز کرد .  از بدو ورود بوی گل رز  ، تمام خانه را پر کرد . دور تا دور خانه پر از گل بود . از تمیزی  ، همه چیز برق می زد .  رو کاناپه لب تاپی بود و دور میز پر از کتاب و کاغذ .  کیفت را رو میز گذاشتی . رو مبل خودت را ول کردی  . زن دور و بر  سی تا سی پنچ بود  . قد بلند و چشم عسلی با موهای جو گندمی .  از تو آشپز خانه داد زد  . یه قاشق یا دو قاشق شکر  ؟ تو اولی رو گفتی .  با بشقابی پر از کیک آمد.  در کنارت نشست  . به چشمانش نگاه کردی .  از هوس خالی بود .تنها زندگی می کرد .  در روزنامه گاردین در بخش هنری کار می کرد  . به اتاق کارش نگاه کردی  . همه چیز مرتب بود و نشون می داد یه انگلیسی مرتبه !  از تو اسمت را نپرسید .  نگفت مال کجا هستی و چه می کنی  . ولی تو همه چیز را از پرسیدی و او با آرامش جواب داد .قهوه ات داشت تمام میشد و دور تادور دهنت از کیک قهوه ای شده بود  . با دستمال پاکش کردی . زن  گفت :  اگر دوست داری می توانی در اتاق مهمان بخوابی . بالش و ملافه را روی تخت گذاشت . پرسیدی کی می خواهی بخوابی ؟ گفت من تا صبح بیدارم باید رمانم را تمام بکنم تو فصل آخر هستم و قهرمان مردم  دارد می رود به یک کشور دیگر و شاید دیگر برنگردد  . ولی این پایان رو دوست ندارم می خواهم در آرامش فکر بکنم .گفتی اگه مزاحم هستم برم خونه ام . گفت نه ! نه ! خیلی خوشحالم که تو این جا هستی بوی تن تو و حضور تو باعث می شود بهتر بنویسم .  تحریک شده بودی . ازش  خوشت آمده بود .  ولی زن هیچ کاری نمی کرد  . مست بودی . دلت یه هم آغوشی می خواست  .  برای دوش گرفتن رفت . لباست را در آوردی . از کمد  اتاق  تی شرتی  در آوردی ، شلوارک هم همین طور . زود آمد و رفت تو اتاقش . شروع به نوشتن کرد  . به اتاقش رفتی .  از پشت  ، گردنش را مالیدی . چیزی نگفت .  با لبانت گردنش را بوسیدی . دست از نوشتن برداشت و لبت را به دهانش گرفت  . شاد شدی . با احساس و آرامش با تو عشق بازی کرد و ساعت ها گذشت و صبح شد . به زن  گفتی قشنگ ترین شبی بود که تا به حال داشته ای . گفت :  در خانه ی من ، همیشه برای تو باز است . دوش گرفتی . به خانه ات رفتی . با اتوبوس به  دفتر روزنامه رفتی . در گزارش روز  ، از ماجرای دی شب  ، داستان کوتاهی نوشتی . به گاردین زنگ زدی و به زن  گفتی :  ما با هم همکاریم  !  گفت : برای نهار دوست داری کجا برویم  ؟ کافه کنار پل ایستگاه قطار را پیشنهاد دادی . سر ساعت آمد  . باهم غذا خوردید . پول میز را حساب کرد . تو بعد از اتمام کارت زود به خانه رفتی .  تمام خانه را تمیز کردی. چند  گلدان  مارگریت خریدی . بهترین لباست را پوشیدی تا برای زن آماده باشی . زن  و تو  ، دوستان خوبی شدید .  چون سکس اش خوب بود . نویسنده و همکارت هم بود .  با هم یکسال زندگی کردید.زن برای تهیه خبر به ژوهانسبورگ رفت . یک شب از سرویس خبر به تو زنگ زدند .  گفتند  : زن  در یک کافه شبانه قلبش گرفته و در بیمارستان مرده.  تو شوکه شدی .  با اولین پرواز به بیمارستان رفتی . دم در زن  را دیدی که منتظرت بود .  بین خشم و شادی زن  را بغل کردی . گفت :  در امتحان عشق قبول شده ای .  برای زن  همه چیز شدی و حالا در آپارتمان شماره بیست و یک،  دارید به خوبی و خوشی زندگی می کنید . 

سوژه ی ساعت هشت و چهل

یک روز یک مردعکاس که برای یافتن سوژه ای به باغ ملی رفته بود دختری را دید که از در اصلی باغ داشت می آمد با قد متوسط و موهایی مشکی و شلوارکی سیاه با پیراهنی صورتی پر رنگ و کفش پاشنه بلندی به پا و کیف کوچکی به دست.مرد عکاس از دختر شروع به عکس گرفتن کرد و از زوایای مختلف در دوربین اش از او کادر ساخت مرد از همه زنها متنفر بود و هیچ وقت دوست نداشت عاشق بشود ولی صورت این سوژه با همه صورت هایی که دیده بود خیلی فرق داشت به خانه برگشت و در استودیو عکاسی اش شروع به ظاهر کردن همه عکس هایش کرد وقتی اولین نما از صورت دختر را که دید یک لحظه ایستاد و در آینه به خودش نگاه کرد رنگش پریده بود ، عکس ها را در کادر بزرگ چاپ کرد و همه را به رخت آویخت از اتاق بیرون رفت لیوان آبی از قفسه بر داشت یخچال را باز کرد و تنگ آب را سر کشید به روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد کلیپ عاشقانه داشت پخش میشد خاموش اش کرد آی پاد را به گوشش کرد اولین آهنگ از شروع عشق می گفت ان را هم از گوشش برداشت و رو به میز پرت کرد پنچره را باز کرد باران داشت می بارید به تراس رفت و زیر شر شر باران ایستاد ، خیس شد و حوله کوچک سفید را از کمد برداشت و سرش را به نرمی خشک کرد لباس اش را در آورد و لخت شد در حمام را باز کرد و زیر دوش برای ده دقیقه بی حرکت ایستاد شیر وان را باز کرد و در وان خوابید شمع دو طرف وان را روشن کرد و سیگاری گیراند و چشمانش را بست و آرزو کرد که عاشق شود و فردای ان روز وقتی از خواب بیدار شد آدم دیگری شده بود میز صبحانه را آماده کرد شیر را از یخچال برداشت تخم مرغ و کره و پنیر را با نان تست شده خورد و آب پرتقال برای خودش درست کرد و آرام شروع به مزمزه کردنش کرد و تمام پنچره های خانه را باز کرد و همه گلدان ها را با دقت آبپاشی کرد و دوچرخه اش را از انباری برداشت و با کوله ی عکاسی اش به باغ ملی رفت و راس ساعت هشت و چهل و پنچ دقیقه دخترک از آستانه ی در باغ گذشت و مرد عکس های چاپ شده از پرتره ی بانو را به او داد و دخترک از اسم بانو خوشش آمد و مرد دست دختر را به نرمی لمس کرد نرم و عرق کرده! بانوی مرد داشت به سر کارش می رفت ولی نرفت به مرد نگاهی کرد و مرد قرمز شد و دوباره به عکس ها نگاه کردند و هر دو از همدیگر خوششان آمد و با هم به کافه ی فرانچسکا رفتند و سفارش دو قهوه ی ترک را دادند و مادر فرانچسکا صورت هر دو را بوسید و گفت چه به هم می آیید شما دو نفر ! و مرد دخترک را به شام دعوت کرد و دخترک قبول کرد و مرد شاد شد و دختر یه سر کارش برگشت روز ها گذشت و مرد هر روز عاشق تر شد و دختر نیز بی قرار.با هم قرار گذشتند به ایرلند بروند ولی قبل از آن باید سری به اسکاتلند و شهر ادینبورگ می زدند چون مرد در دانشگاه هنر نمایشگاه عکاسی داشت و دختر با او رفت و مرد خوش بخت بود چون دخترک هیچ وقت نه نمی گفت و مرد هم هیچ وقت به دختر نه نمی گفت و آنها ماه ها و سالها به خوشی و خرمی زندگی کردند و آب از آب تکان نخورد و هیچ اتفاقی بدی برای هر دویشان نیفتاد

سی و پنج گلوله

شهریور شصت و شش  از زندان آزاد شدم . سی و پنچ نفر تیرباران شدند . در کنار اسکله ی سنگی زیر باران قدم  زدم . هوای تازه و نم نم باران مرا زنده کرد از هر چه میرایی .  قدم زدم . صدای تیر خلاصی در ذهنم راه رفت .باران خیسم  کرد  .روی سنگ بزرگ ایستادم تا موج آب مرا با خود ببرد .مزه ی شور دریا  ، شیرینی رها شدنم را حرام کرد . به سی و پنج تیر  ، فکر  کردم  که فضای صبحگاه  ، بارانی محوطه ی اعدام را پر کرد .هر گلوله قیمتی داشت . جلبک های سبز رنگ پای دایم تخته سنگ های فرو رفته در آب بودند . دنیا را داشت آب می برد . آب باران ذهنم را  شست . ردیف ردیف  ، خاطره از جلوی چشمانم رژه  رفتند.    خورشید از آسمان قهر کرد .در دوطرف اسکله ی سنگی آب شور دریا با آب رودخانه قاطی  شد .ماهی های سفید از تورهای وصله پینه شده فرار کردند . موج دریا ماهی ها را به آسمان پرت  کرد .فانوس های قرمز و آبی به رقص در آمدند  .لوت کاهای چوبی آب را  شکافتند .تمام تنم مزه ی دریا به خود گرفت.ای کاش !  همان موقع غرق می شدم تا این همه خاطره عذابم ندهد . از اسکله بیرون آمدم .دیگر من خودم نبودم .حس قشنگ زندگی از میانه ی قلبم گریخته بود .نه به آفتاب فکر می کردم و نه باران.تنها می خواستم گوشه ای را بیابم تا بمیرم .سالها گذشت و من خودم را در بوته های فراموشی گم کردم .ساعت زمان کار خودش را می کرد و دست های من عقربه های آن را به سختی تکان می داد .زمان گذشت و گذشت .از شهرم بیرون آمدم .به هر کجا که شد رفتم ، تا شاید این همه دل واپسی را از خودم بیرون کنم که نشد ! جغرافیای ذهنم جای خالی برای گشتن پیدا نکرد .برای ساعت های بی شمار خواندم تا یاد بگیرم چگونه باید نفس کشید .اسکناس های بی شماری را از دست دادم تا شاید مفری شود که خودم را باز سازی کنم .کلبه های بی شماری را ساختم با چوب های به دست آشنا شده . ولی افاقه نکرد .با خودم گفتم عشق ورزی بیاموزم شاید چاره ساز باشد .هزاران بار عاشق این و آن شدم تا یکی فریاد رسم باشد .آن هم دوا ساز نبود .هزاران شیشه ی رنگی و ساده را در معبر باد شکستم تا شیشه گری یاد بگیرم .همه چیز یاد گرفتم و نگرفتم !

اداره پست دوبلین

برایم نوشتی قاب دور وجودم هستی و همچون هاله ای به دور سرم می چرخی .برایم نوشتی شب ها وقتی همه خوابند بیدار می شوی ،  برایم می نویسی از همه ی اتفاقات روزانه ات .برایم نوشتی که مرا به شدت دوست داری و نمی دانی با این همه اشتیاق چه بکنی .برایم نوشتی که همه ی کامنت هایم را می خوانی و لب از لب باز نمی کنی . برایم نوشتی که می دانی که خیلی ها مرا دوست دارند و تو حسادت را در خودت خفه می کنی و هیچ نمی گویی . و من از این همه احساس پاک تو شرمنده می شوم ، به کمد خاطراتم رجوع می کنم ،  همه ی نامه های عاشقانه ترا در می آورم ،  دوباره و دوباره شروع به خواندن می کنم . تو  در همه ی این سالهای به دور از هم بودن  ، هر روز برایم نامه ای نوشته ای ،  هر روز به اداره پست دوبلین رفته ای ، تمبر خریده ای ،  تصویر همه ی تمبر ها  ، پر از عکس نویسندگان مورد علاقه من بوده و البته جویس ،  سر آمد همه  .یادت می آید چقدر کوچه پسکوچه های شهر ترا با هم گشته ایم ،  چقدر با هم مست کرده ایم ، دست در دست همدیگر در حالی که تلوتلو می خوردیم به هتل برگشته ایم ،  تا صبح با هم عشق بازی کرده ایم . چقدر خوب بود خاطرات مشترکمان ! .برایم نوشتی که هر روز به آرایشگاه می روی و مدل موهایت را آن طور که من  دوست دارم درست می کنی .برایم نوشتی به مایکل و سام همسایه هایت گفته ای که داری می روی  و آنها چقدر خوشحال شده اند .برایم نوشتی که به دانشگاه روزنامه نگاری دوبلین رفته ای و به ارنست سر کتابدار کتابخانه سلام مرا رسانده ای ، او ترا بغل کرده ، با هم به کافه رفته اید و به سلامتی من آبجو خورده اید .چه خوشمزه است آبجوی ایرلندی ! برایم نوشتی که به همه کافه های آشنا و پاتوق هر دویمان سر زده ای .پس از این همه سال دوباره سوار کشتی می شوی  ،   در بارانداز شماره هفت با دسته گل رز منتظرت خواهم ماند .به   کاپیتان آلبرت  گقته ام که وقتی به بندر برسی سه بار  سوت کشتی را بنوازد .  وقتی برسی در خود بندر رقص خواهیم کرد .وای چه قدر من دلم برایت تنگ شده با خودم فکر می کنم چگونه تواستم این همه دوری را تحمل بکنم .قسم ات می دهم از عشقم هیچ وقت گریزان نباشی .به خوبی می دانم در طی این سالها وفادار بوده ای و من عاشقانه دوستت داشته ام .برایم نوشتی همه ی نامه های مرا به چاپخانه ونسان برده ای ،  جلد چرمی اش کرده ای ،  به انتشارات گابریل همه شعر هایم را برای چاپ داده ای  . وقتی به بندر برسی،   به خانه ی کارل دوست آلمانیمان خواهیم رفت . شب را هم همان جا خواهیم ماند .تا صبح همه ی خاطرات مشترک و درد ناک همدیگر را مرور خواهیم کرد . باید این  گذشته غیر قابل  تحمل را ترمیم بکنیم.!  به ماه نیمه شب نگاه خواهیم کرد ، تو دامن چین چین رنگی ات را خواهی پوشید ،  مرا به باغ پشت خانه خواهی برد   و آتشی را که هرشب کارل روشن می کند را نشانم خواهی داد .با کارل قرار گذاشته بودی  ، تا وقتی بیایی هر شب آتش روشن بکند تا اگر کشتی ، در مه نتواند راهش را پیدا بکند آتش  ، راه گشا باشد .  نزدیکی های صبح برای چیدن گل به مزرعه رافائل خواهیم رفت ، با عطر گل های صبح  ، مست خواهیم شد ، در میان خیسی سبزه ها  ، دراز خواهیم کشید . خدا را شکر خواهیم کرد که ما را به هم رسانده .آه ! که چقدر من عاشق تو هستم .

قطاری که به تبت می رفت

قطار پشت قطار آمد و رفت ، از تو اما خبری نشد .سیگار پشت سیگار کشیده شد . اتاق آکنده از مه و خاکستر . سوزن بان پیر شیفت شبش تمام شد و به خانه برگشت . پیرزن خانه  ، سوزن به دست  ، لحاف تنهایی را دست گرفت . سماور را آتش انداخت  .اروسی های بزرگ خانه از شیشه های بزرگ به تنگ آمدند  . صدای قطار که می آمد شیشه ها به نرمی شکسته می شدند و خورده ها به زمین ریخته می شد  . مسیر همه قطارها به آسمان منتهی می شد . خطوط در هم پیچیده شده به خط راست هدایت می شد تا هوا با زمین و آب آشتی کند . مایل ها مسافت به سانتی متر ، دقیقه ها به ثانیه . سوزن لحاف دوزی کار خودش را می کرد . وصله پینه ها به هم دوخته می شد تا برای فردا همه چیز سر جای خودش  باشد . روزن های زمان به خوبی بسته می شدند تا هیچ منفذی بی خود و بی جهت باز نباشد . صدای قطار خانه را به لرزه در می آورد. سوزن بان چایش را می خورد و قند  پشت قند حفره های  خالی دهانش را پر می کرد .پیرزن به شکار لحظه ی گم شده می رفت تا شاید سر بزنگاه نقطه های پر شده از صفر را پیدا کند .گربه ی خانه کنار شومینه ی خانه با پایش خودش را می خاراند . سوزن  بان چوب می تراشید تا به خانه حجمی اضافه کند . صدای باران سکوت خانه را می شکست تا مبادا تلنگری بی صدا عصمت آه را بیالاید. صدای زنجره های کولی های مست از دور داشت می آمد .شیهه ی اسب ابلق باغ همسایه  ،آماج سکوت را با ترنم نرمی می شکاند . صدای چروکیده ی باد با طعم توت فرنگی در هم آمیخته می شد . باغبان همسایه ی بغلی ،  نعناء به هوا می پاشید تا دل درد آسمان خوب شود . رادیو ساعات بارندگی را اعلام می کرد تا مبادا کسی بی چتر ، خیس شود . از خیابان درشکه های دو اسبه به تاخت می آمدند تا به موقع سر ساعت پنج  ، به قطاری که به تبت می رفت برسند . همه چیز روال عادی خودش را طی می کرد تا تو راس ساعت تعیین شده از راه برسی .

مزه آب باران


تو آغشته به خون و پوست و احساسی و تنی انباشته از درد و اشتیاقی
می خواهم دوباره بسازمت می خواهم از کالبد پاشیده از حس سخت تنهایی ات جسمی و روحی تازه بیافرینم .می دانم سوی چشمانت را از دست داده ای برایت چشم می شوم .می دانم گوش ات پر از اصوات ناشناس است برایت گوشواره می شوم .می دانم قلبت نحیف و رنجور است قلبم را با تو تقسیم خواهم کرد و تپش زندگی ات خواهم شد .باران دارد می بارد و تمام سقف گلی خانه ام پر از بارش است آنقدر این باران سخاوت مند است که جامی برایم دم پنجره گذاشته است تا اشک هایم با مزه باران قاطی نشود . وقتی صدایت را می شنوم خانه ات پر از صدا ست .صدای شستن و سابیدن ملافه ها گوشم را پر می کند و گوشزد می کنم که چرا همیشه در تکاپوی رفتن و شستنی ؟ و تو می گویی من کلفت عشقم و دوست دارم صبح که از خواب بیدار می شوم ملافه های تنهایی را با دستم بشویم و اتو بکشم و در کمد جا بدهم و بوی خوش عطر ملافه ها را به مشامم بکشانم و غرق حس بودن با تو باشم.قناری خانه ام امروز از قفس پرید و من به یک باره بی پرنده ماندم برایت نامه نوشته ام و تقاضا کرده ام تا که به خانه ام بیایی و پرنده ام باشی بی هیچ حصار و قفسی ! برایت نامه نوشته ام که دیگر تصمیم گرفته ام هیچ پرنده ای را در قفس نگذارم. برایت نامه نوشته ام که با قطار سریع السیر به خانه ام بیایی و صدای ممتد قطار مرا از خواب بیدار کند و تو بیایی بی هیچ بهانه ای .می خواستم از این شهر و خانه و تمام خاطرات با تو بودن جدا بشوم و بروم ! یه لحظه به عکس تو نگاه کردم دیدم دلش را ندارم پس بیا که سخت محتاج آمدن تو هستم بیا و التیام درد های من باش. با تو می توان با همه ی زندگی آشتی کرد.می توان دستی به سر و گوش آسمان کشید و با همه ستاره ها طرح دوستی ریخت .با تو می توان پرنده بود و لبریز از عاطفه بود.با تو می توان بیشتر از این ها بود در سفره آماده ی عصرانه و در بستر گرم در سرمای تنهایی

دهکده والنتین



با دوچرخه از خیابان گذشتم و در اتوبان ام هشتاد و دو به حرکتم ادامه دادم از دهکده  والنتین گذشتم و از فرعی سمت چپ به سمت دهکده آلبرتین راهم را کج کردم و به کنار دریاچه ی مصنوعی رسیدم و تو با اسب کوچکت در کنار کلبه منتظرم بودی با صورت عرق کرده ام بوسیدمت و تو این بار صورت ات را پاک نکردی و در کنار کلبه روی میز چوبی که خودم درست کرده بودم برایم بساط چای گذاشتی با قند و استکان های کمری و یک قوری که از زن ترک همسایه ات خریده بودی . فضا ایرانی شده بود و تو شال زرشکی ات را روی شانه ات انداخته بودی و به چشمانم نگاه می کردی و من مشغول بوئیدن عطر چای بودم .خیلی وقت بود که چای نخورده بودم و دنیایم دیگر قهوه ای شده بود. با انگشت اشاره ام به وسط دریاچه اشاره کردم و یک در بزرگ کهنه را نشانت دادم و تو با چشمان متعجب آه کوتاهی کشیدی و من قایق را به دریاچه انداختم و با هم به طرف در بزرگ رفتیم وقتی به در که رسیدیم هیچ نشانی از در نبود و هر دو با صدای بلند خندیدیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم و تو وسط قایق دراز کشیدی و دست هایت را از هم باز کردی و صلیب وار چشمانت را بستی و من پارو زدم و پارو ! خورشید به وسط آسمان رسیده بود و هر دو تشنه شده بودیم و دوباره به ساحل برگشتیم قایق را به کنار کلبه بردیم و روی ساحل دراز کشیدیم و با ماسه ها اشکال هندسی کشیدیم و شب شد و ما به کلبه برنگشتیم و تا صبح منتظر طلوع خورشید شدیم

خوشی بی پایان

وقتی از سیاست حرف می زنم . وقتی از کنش و واکنش های روزمره صحبت می کنم . وقتی  اپوزسیون داخلی و خارج نشین ذهنم را پر می کند. به هیچ چیز نمی رسم .چون می دانم هیچ چیز وجود ندارد . کافه های بی شماری را رفته ام که دوستانم با لیوانی آبجو از سقوط محتوم رژِیم حرف زده اند . به کافه هایی رفته ام  که دوستانم باسن  و کمر  دوست دخترشان را گرفته اند و با لمس لحظه به لحظه به ساعت عشق ورزی فکر کرده اند  ، ولی از خاتمی و خامنه ای حرف زده اند . به کافه هایی رفته ام که در دود سیگار گم شده و در لابه لای مه خاکستری رنگ از فردای انقلاب حرف زده شده است . این روزها از سیاست و انتخابات پوشالی و بدتر از همه از روشنفکرانی ! که داعیه ی دفاع از ملت ایران را دارند ، حالم دارد به هم می خورد . اصلن دلم نمی خواد بیشتر از این بنویسم .چون از این همه ریا و خوشی بی حد و مرز دارم می میرم !

Older entries »