مکانی برای آرامش و شعر و زندگی
آرشیو برای آوریل 10, 2008
آوریل 10, 2008 روی 8:31 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر عکس and tagged: عکس
آوریل 10, 2008 روی 7:54 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی and tagged: عکس
دونات حادثه در حجم سبز چهار گوشه
آوریل 10, 2008 روی 7:06 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی and tagged: احوال آدم ها
بیست و یک سال گذشت از روزی که دوباره دستگیر شدم .فروردین سال شصت وشش .بیست و یک سال گذشت از روزی که به مدت هشت ماه در یک اتاق یک متر در یک متر و نود زندگی کردم .چه روزهایی بود روزهای بی کتابی / روزهای دل تنگی / روزهای فشار و کتک / روزهای بی هوا خوری / روزهای درد و رنج . برادر بازجو بارها سرم را به دیوار کوبید .بارها شلاق بر پایم می خورد .وای ! چه روزهایی ! آن روز ها هم گذشت .روزهایی که مادر با تلاش فراوان ملاقات می گرفت و در گوشم شعر می خواند .روزهایی که مادر با چادر سیاه به اتاق ملاقات می آمد .روزهایی که اشکم را فرو می بردم تا بویی از تنهایی و فشار نبرد .روزهایی که با مداد خط می کشیدم برگذشت زمان .آن روزها هم گذشت .دوباره باز هم بازداشت شدم ولی هیچ بازداشتی به اندازه بازداشت سال شصت وشش نبود! دیروز گذشت و امروز در حال گذر است .بی هیچ واهمه ای این روزها می گذرد ولی هیچ شبی نیست که به یادم بیاورد چه بر من گذشته است .نه ناله می کنم و نه فغان .فقط دوباره باز سازی می کنم روزهای تلخ گذشته را .دارم زندگی می کنم .برای خودم اتوپیایی درست کرده ام که در آن هلنا نقش عمده اش را دارد .اگر از هم آغوشی می نویسم اگر از تن آسایی و آرامش می نویسم اگر از هزار درد بی درمان و گاه درمان پذیر حرف می زنم هیچ کدامشان بی معنی و تو خالی نیست .بارها هلنا می گوید : ببین ! گذشته ها گذشته باید به حال فکر کنی و در حال زندگی بکنی ! منهم سرم را پایین می اندازم و هیچ نمی گویم .مگر می شود به این زن انگلیسی از آنچه بر من و نسل من گذشته حرفی زد .مگر می تواند هر چقدر هم که دوستم داشته باشد مفهوم انفرادی را درک و هضم بکند .مگر وقتی از زندان هایم بر می گشتم کسی دسته گل بر گردنم انداخت .مگر من چنین انتظاری داشتم ؟ نه ! این روزها هم روال عادی خودش را دارد طی می کند ولی زخم های بر جا مانده از قبل تن آدمی را می خورد و این تا دم مرگ همسایه ی دیوار به دیوار خواهد بود .ولی همیشه این سخن مادرم در گوش و ذهنم هست که تا تو خدایت را داری از هیچ چیز و هیچ کس واهمه نداشته باش !
آوریل 10, 2008 روی 7:04 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر بدون دسته بندی and tagged: Add new tag, احوال آدم ها
هلنا در خانه را زد و ساعت چینی شماطه دار شش ضربه نواخت .از جدار پنجره به بیرون نگاه کردم .دامن قرمز با کفش سرخابی و پیراهن سفید چین دار و کیف اداری به دست چهار بار در خانه را زد .انگشت های ظریفش را به جدار چوبی می نواخت و باد ساعت شش موهای کوتاه مصری زده نیمه ی نیم رخش را پوشاند . صدای ظریف انگشت هایش فکرهای کشنده ی تنهایی را از مغزم را پاک کرد .در چوبی را باز کردم .بازوهای لختم را به طرفش دراز کردم . موهایش را در میانه آغوشم بو کردم . بوی سفید و زلال مشامم را پر کرد .دستانش را در میان پنج انگشتم پنهان کردم .به طرف اتاقم رفتیم .کیف دستی اش را در کنار پا تختی گذاشت و من نیمه خواب را نگاه کرد .ملافه ی تخت را مرتب کردم جا برای دراز کشیدنش باز کردم .به آرامی نیم خیز شد و در کنار بازوانم خودش را یله داد .پاهایش را آرام دراز کرد و در کنارم خوابید .ما دو نفر هیچ دستی به جسممان نزدیم . فقط خوابیدیم .ساعت هشت بار به صدا در آمد .بیدار شدیم و رویاهایمان را تقسیم بر دو کردیم .یکی مال من و یکی مال تو ! هلنا با صدای ملایمش این را گفت و به طرف آینه ی قدی اتاق رفت .عکس خاطره دوست ایرانی ام با قد 1.63 و موهای پر کلاغی و هیکل مناسب روی میز توالت بود .نگاهش کرد و با مهربانی همیشگی اش گفت این دختر بیست و یک ساله را خیلی دوست دارم شیرینی و زیبایی شرقی خاصی دارد می دانم تو مثل یک گربه ایرانی دوسش داری .از روی تخت نیم خیز شدم . پیژامه ام را به پایم کردم و گفتم : این دختر را دوس دارم چون مثل یک خواهر کوچک دوست داشتنی و بی غل و غش است .عکس تک تک دوستانم را به دیوار زده ام همه کسانی را که در زندگی ام حضور پر رنگی داشته اند و من مد یون تک تک شان هستم .هلنا ساعت ده صبح کار روزانه اش شروع می شد و ما دو ساعت وقت داشتیم تا صبحانه بخوریم و برای غروبمان برنامه ای بسازیم .هشت ماه گذشته بود و هلنا حضور فیزیکی اش در زندگی روزانه ام جایش را به حضور روحی داده بود .در این مدتی که ندیده بودمش هیچ فرقی نکرده بود جز این که جذاب تر و مهربان تر از قبل شده بود .قهوه ی یونانی را از کابیت در آوردم با شکر و آب مخلوط کردم روی آتش اجاق قهوه ای آشپزخانه قهوه جوش را قرار دادم و با قاشق به همش زدم کف کردنش را دوست دارم .فنجان هایی را که شهلا برایم فرستاده بود را از کمد کنار یخچال برداشتم . پر از قهوه کردم .کلوچه نوشین لاهیجان را که از فروشگاه اینتر نشنال خریده بودم در فر گذاشتم تا گرم شود .قهوه مان را یک ساعت طول دادیم تا بنوشیم .هلنا تصمیم گرفته است که برای سه ماه در جزیره بماند .خانه ی مادریش خالی شده چون دیگر کسی در آن زندگی نمی کند .خانه بزرگ مادریش تا خانه من راهی ندارد . یک سری کاراهای جزیی دارد که پل مکارتی انجامش خواهد داد .کتاب براتیگان را برداشتم و برایش شعری خواندم.. این که دیگران فکرت را می پسندند / به این معنی نیست / که بدنت را / هم صاحب شوند . هلنا در آشپزخانه را باز کرد . هوای سرد بهاری ماه آوریل گل های تازه کاشته شده را تکاند و برگ های تازه سبز شده هراسان خودشان را در لابه لای درختان قایم کردند تا مبادا گزندی به جوانی شان وارد شود .هلنا صندل چرمی سرخابی اش را به چمن آب خورده از باران گذاشت و رد پای صندلش ماسیده بر چمن سبز باقی ماند .گربه ی خانم میشیگان بی سر و صدا به روی هره ی پنجره اتاق نشیمن خانم میشیگان نشسته بود و وقتی به دنبال هلنا به باغچه وارد شدم سلامی داد و به آهستگی گفت : چه خانم زیبا و مهربانی است این خانم هلنا ! هلنا سرش را برگرداند و نگاهم کرد می دانستم زبان آقای گربه را نمی داند .فنجان فلزی خاکستری را از روی زمین برداشتم بطری شیر را داخل لیوان ریختم . روی چار پایه فلزی سبز رنگ گذاشتم تا گربه ی خانم میشیگان لبی تر کند . پرنده ها در این صبح آوریل با پرهای رنگ شده از رنگین کمان حجم بی رنگ باغچه را نقاشی می کردند . دو پرنده از حیاط پشتی خانه ملافه ی نیلی رنگ را که به منقارشان گرفته بودند به روی شانه های هلنا انداختند . هلنا چرخ زنان دو دستش را به میان ملافه پیچاند و رقص ایرلندی را ترسیم کرد . وترهای باد و نم نم باران هوا را تقسیم بر دو بخش بی رنگ و با رنگ کردند .هوای رنگی عطر خوشش را در بازار مکاره باغچه پراکند .کولی ها با اسب های ابلق شان در چوبی را باز کردند .کالاهای مسروقه شمعدانی های نقره / شیشه های بلورین برای فال گیری پیراهن های رنگ وارنگ و هزاران اشیاء دیگر محیط سبز و خیس را انباشتند. کولی ها به دور هلنا حلقه زدند .باد وزید و هلنا کف پایش از روی زمین بلند کرد .گربه ی خانم میشیگان کنارم ایستاد و کبریتم را برای روشن کردن سیگار نازک لایت اش گرفت و با سرفه خفیفی گفت : ببین ! امروز هلنا برای کاری باید به آسمان برود .نگرانش نباش تا فردا حتما بر می گردد .هلنا با شعف و شادی ملافه ی نیلی رنگ را به دست گرفته بود و به طرف آسمان پرواز می کرد .سیگار را از آقای گربه گرفتم و پکی بلند زدم .نگاهش کردم . لبخند زدم و هلنا برای بیست و چهار ساعت به معراج رفت.آسمان تاریک شد و ساعت به یک باره از حرکت ایستاد و زمان در حال گم شد .ساعت به افق محلی در آسمان به دوازده قسمت مساوی پخش شد . عقربه های الماس گونه ساعت ده صبح را اعلام کردند . گرچه هوا تاریک و سیاه شده بود .خانم میشیگان گربه اش را صدا زد .کولی ها به یک باره محو شدند .پرنده ها سیب های سبز خانه را نوک زده و نزده به پایین انداختند . در آشپزخانه را باز کردم . پشت سرم قفلش کردم .تختم را مرتب لباس هایم را پوشیده و روی میز مطالعه نشستم .چراغ اتاق را روشن کردم و چشمانم را به روی نقاشی گوگن دوختم تا شاید گوگن وقتی مستی از سرش بیافتد به خانه بیاید تا از رنگ ها حرف بزنیم !