کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ آوریل 15, 2008

Love Is A Losing Game

لرزه های تن تو

هیچ می دانی وقتی به تو فکر می کنم
پیراهن روحم را از تنم بیرون می کنم
تا به تو بیاویزم من
لبان صورتی ات را به دهانم می دوزم
ودر جسم تو حل می شوم
تا تنمانمان در هم دوخته شود
هیچ می دانی وقتی پستان گرم ترا می فشارم
در گودی دستانم شیر گرم پاشیده می شود
و از این همه گرمی تنم داغ می شود
استکان و نعلبکی را از روی تاقچه بر می دارم
و سر می کشم شیری را که از پستان تو بیرون می ریزد
ملحفه سپید مچاله مانده بر روی تخت را
به روی سینه ات می کشانم
تا عطر تن تو ماسیده بماند در لابلای تاروپود ملحفه
تنهایی من و تو
کرکره قهوه ای بالای پنجره را به روی
آفتاب می بندم تا هیچ نوری
به جز نور چشمان بی قرار تو
بر اتاق نپاشد
تمام در های خانه را می بندم
تا هیچ منفذی
به جز منفذ نگاه تو
به حریم خانه تجاوز نکند
می دانم که تو می دانی
که بر من چه گذشته است
تمام تنت را طی می کنم
تا هیچ راهی
به جز راه تو بر من
هویدا نباشد
در خانه را می زنند
بگشایم در را
یا نه

شعری از چزاره پاوزه


گام بر می داری
همچون کسی که دل بر نمی کند از در خانه
می نگری همچون کسی که انتظار می کشد و نمی بیند
تو زمینی هستی که در می کشد و نمی بیند
خروشها و خستگی ها داری
حرف ها داری
گام برمی داری به انتظار
عشق ، خون توست

تکه ای از داستان


ببین ! تصور کن تو بال فرشته ها رو داشتی و من نخی بودم که به بالهایت متصل شده بود . تصور کن به بالای پشت بام می رفتیم و پرواز کنان به مرغزارها و کشت زارها می رفتیم . فردا ساعت ده قراره بالهای من هم آماده بشه .

تا تو بیایی

ببین ! زمانی می رسد که تو بیایی ، در اتاق خواب بخوابی ، عشق بازی کنی ، دوش بگیری . هوای آفتابی جزیره به وجدت بیاورد .سوار دوچرخه شوی .به کنار اسکله بروی ، پا به داخل قایق کوچکم بگذاری .هر کاری که دلت بخواد بکنی ولی در نظر داشته باش باید در فلات مشترک زندگی بکنیم .درسته ! با میکس رفیق کله پوکم ! تا آخر ماه مه آپارتمان را آماده خواهیم کرد تا تو بیایی .فکر نکن میکس آدم بدی باشد .صبح می رود و آخر شب مست بر می گردد .امروز صبح هم با هم به بیمارستان رفتیم چون دست راستش به کلی از کار افتاده . از بس بی خیال جسمش است . دکتر گفت باید ده روز تحت مراقبت باشد تا چک آپ شود .خب اینم از دوست کله پوک من ! گفتی از دوستانم آمار بدهم ! از کی شروع کنم آها ! آذر ! داره کاراشو درست می کنه تا برای همیشه به ینگه دنیا برود .ژلنا هم دخترش بهتر شده و در شرق اروپا دارد زندگیش را می کند .مادر فرانچسکا این روزها خیلی عصبیه ! دخترش خیلی اذیتش می کند . هلنای مهربان هم سر جایش هست و زندگی به کام ! مگی در بلفاست جا خوش کرده و حالا حالا به جزیره بر نمی گردد . دیگه از کی بگم .ببین حال ندارم بی خیال شو ! قایق کوچکم را خیلی دوست دارم گرچه مال من نیست ومیکس برا خودش خریده ولی بیشتر من سوار می شوم . امروز حال خوبی ندارم .تو ببخش ! قرار نیست که هر روز نرمال باشم که ! مگه نه ؟ اجازه بده برم برا خودم باشم تا بعد !

Diane Fleri fidanzata di Riccardo Scamarcio