کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای آوریل 17, 2008

پستان های مادر بزرگ من

پدر بزرگم هر روز دبه ی بزرگ شیر می خرید تا زن چشم آبی اش پستان هایش را به نرمی در شیر شستو دهد تا از روز قبلش خوش فرم تر شود . مادر بزرگم با قد بلند ، با چشمانی به آبی دریای آرام و موهای طلایی و پستان هایی خوش ترکیب امان همه مردهای محله را برده بود اما در این وسط پدر بزرگم خوش شانس بود که مادر بزرگم را عاشق کرد و سالها با هم به خوشی و خرمی زندگی کردند .مادر بزرگم دندان های سفیدی داشت و همیشه ی خدا لبخند می زد .نوه هایش عاشق بی قرارش بودند . باغچه خانه اش همیشه پر از گل بود . حوض کوچکش پر از ماهی های رنگی . درختان همیشه برگ داشتند و بام حلبی خانه به رنگ آبی تیره بود .دریا درچند قدمی خانه بود .صدف ها همیشه برای مهمانی بهتر از خانه ی مادر بزرگ جایی را پیدا نمی کردند .قایق ماهیگیری پدر بزرگ با بادبان های سفیدش در کرانه پیدا بود . روزی سه بار با هم عشق بازی می کردند .به وقت طلوع به وقت ظهر و به وقت غروب ! عشق بازی را دوست داشتند چون فرصت مهر ورزیدن به تن و روحشان پیدا می کردند . از زندگی لذت می بردند چون می دانستند بهترین کار دنیاست . وقتی باران می بارید هر دو لخت می شدند و مادر بزرگ با پستان های خوش ترکیبش در حیاط شنی شروع به رقصیدن می کرد .پدر بزرگ به روی ماسه های شنی می نشست و شاهد فرورفتن آب باران در کف حیاط می شد .مادر بزرگ دبه های خالی از شیر را با آب باران دوباره تطهیر می کرد . شیر فروش محله در خانه را می زد .دبه را پر می کرد .مادر بزرگ در ملحفه ی سپید پیچیده می شد . اتاق را گرم می کرد .علاء الدین نفتی روشن می شد .شیر آرام آرام می جوشید . پدر بزرگ با ملاقه همش می زد .خوب که داغ می شد .دبه را به روی حصیر چوبی می گذاشت تا به نرمی ، شیر سرد شود . مادر بزرگ پستان های مرمرین اش را می شست و خانه در سکوت فرو می رفت چون موسیقی نوازش تن ،بهتر از هر سکوتی بود .

ترجمه شعری از کارل سندبرگ از احمد پوری

خيابانگرد

در ميان سايه هاي چهار راه

زني در تاريكي فرو مي رود و به انتظار مي ايستد

تا به سر رسيدن پليسي دو باره راه افتد

با لبخندي شكسته،

ماسيده بر صورتي رنگ شده روي استخواني خسته،

و چشماني به حسرت نشسته.

تمامي شب عرضه مي كند به رهگذران آن چه را كه مي خواهند

از زيبايي افسرده اش، از تن پژمرده اش، از روياهاي به باد سپرده اش

و كسي چيزي نمي پذيرد.

Traffickers

Among the shadows where two streets cross

A woman lurks in the dark and waits

To move on when a policeman heaves in view.

Smiling a broken smile from a face

Painted over haggard bones and desperate eyes

,All night she offers passers-by what they will

Of her beauty wasted, body faded, claims gone,

And no takers

عکسهایی از کافی شاپ مادر فرانچسکا

دو عکس از مسیر راه به کافی شاپ

Son Gece

یه قصه خیلی کوچک

و حالا گوش کن می خواهم برات یه تکه از یه داستان کوتاه رو بخونم. یه مردی بود که تو یه ساختمان سنگی زندگی می کرد یه روز تصمیم می گیره از یک شهر دور سوار اتوبوس بشه چون پول قطار نداشت مرده تازه از بیمارستان مرخص شده بود و حالش زیاد خوب نبود و همین که آنت به هش زنگ زد بیا اسلو رفت پول هفتگی اش رو از ادره پست گرفت و بلیت اتوبوس رو خرید. وقتی دنیا تاریک می شه او شمع راهه .نوره یه چیز مثل خورشید.مرده تو اتوبوس می شینه تا اسلو نه ساعت راهه نمی تونه راحت بشینه ولی مهم نیست قرص هاشو خورده مشکلی پیش نمی یاد تو راه می خوابه .ساعت دوازده با آنت قرار داره گرچه می دونه بازم سر وقت نمی یاد
از خواب می پره نکنه نیاد ! آنت یه پالتو قرمز پوشیده معرکه شده بازم مرده رو نمی بوسه
سوار قطار شب می شوند مرده از تو کوله اش یه ساندویچ در می یاره می ده دست آنت بعد بطری شیر موز . آنت می گه بسته دارم می ترکم مرده یه سیب سرخ می ده آنت از کیفش یه ماتیک در می یاره می زنه به لباش و می گه بقیه بعدا کتابخانه داره می بنده
مرده از قطار پیاده می شه و با او به طرف کالج دخترانه سنت مری می ره اگه دختره نباشه مرده از پا می افته با رویای بودن دختره به زندگی اش ادامه می ده

ساده بیا ! و یک نقاشی از هدیه

اگر روزی از رویا سازی خسته شدی  .اگر روزی از عاشقی دل کندی و رفتی . اگر روزی همه جاده ها به بن بست بخورند . اگر روزی برسد که هیچ نقطه ای سر خط نباشد . اگر روزی فرا برسد که ما منفرد شویم به من و تو ! فقط یک کار بکن ! ساده باش و سادگی  پیشه کن .

بین بوسه و عشق بازی

اگر قرار باشد بین بوسیدن تو و عشق بازی کردن یکی را انتخاب کنم .بوسه از لبانت تنها انتخاب من است .باور کن وقتی می بوسمت احساس می کنم در این واهمه های بی نام و نشان بسر نمی برم و گریز می زنم به نا منتهی ها . وقتی لب های گرم و رنگ شده ات را می بوسم حس تعلق به زمین را از دست می دهم . وقتی با لب های قشنگ تو بازی را آغاز می کنم دیگر به فکر پایانش نیستم . امروز اگر وقت پیدا کردی می گویم اگر ! رژی را به لبت بزن که همیشه دوست داشتم بزنی . وسواس های حسی ام  تنها برای تو ست.بگذار امروز فقط از آن هم باشیم .امروز به هیچ چیز فکر نکنیم . دیروز گذشته و فردا هم هنوز نیامده .در همین لحظه فقط بسر ببریم . اوه ! داشت یادم می رفت . عروسک هایی را که خواسته بودی ساعت چهار صبح از فروشگاه سر کوچه خریدم .با پست برایت می فرستم .لطفا حرف هایی را که زدم از یاد مبر . همه ی رنگ ها تقدیم تو باد.