در ميان سايه هاي چهار راه
زني در تاريكي فرو مي رود و به انتظار مي ايستد
تا به سر رسيدن پليسي دو باره راه افتد
با لبخندي شكسته،
ماسيده بر صورتي رنگ شده روي استخواني خسته،
و چشماني به حسرت نشسته.
تمامي شب عرضه مي كند به رهگذران آن چه را كه مي خواهند
از زيبايي افسرده اش، از تن پژمرده اش، از روياهاي به باد سپرده اش
و كسي چيزي نمي پذيرد.
Traffickers
Among the shadows where two streets cross
A woman lurks in the dark and waits
To move on when a policeman heaves in view.
Smiling a broken smile from a face
Painted over haggard bones and desperate eyes
,All night she offers passers-by what they will
Of her beauty wasted, body faded, claims gone,
And no takers

