کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگی۱ دیدگاه »
نظر شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
پدر بزرگم هر روز دبه ی بزرگ شیر می خرید تا زن چشم آبی اش پستان هایش را به نرمی در شیر شستو دهد تا از روز قبلش خوش فرم تر شود . مادر بزرگم با قد بلند ، با چشمانی به آبی دریای آرام و موهای طلایی و پستان هایی خوش ترکیب امان همه مردهای محله را برده بود اما در این وسط پدر بزرگم خوش شانس بود که مادر بزرگم را عاشق کرد و سالها با هم به خوشی و خرمی زندگی کردند .مادر بزرگم دندان های سفیدی داشت و همیشه ی خدا لبخند می زد .نوه هایش عاشق بی قرارش بودند . باغچه خانه اش همیشه پر از گل بود . حوض کوچکش پر از ماهی های رنگی . درختان همیشه برگ داشتند و بام حلبی خانه به رنگ آبی تیره بود .دریا درچند قدمی خانه بود .صدف ها همیشه برای مهمانی بهتر از خانه ی مادر بزرگ جایی را پیدا نمی کردند .قایق ماهیگیری پدر بزرگ با بادبان های سفیدش در کرانه پیدا بود . روزی سه بار با هم عشق بازی می کردند .به وقت طلوع به وقت ظهر و به وقت غروب ! عشق بازی را دوست داشتند چون فرصت مهر ورزیدن به تن و روحشان پیدا می کردند . از زندگی لذت می بردند چون می دانستند بهترین کار دنیاست . وقتی باران می بارید هر دو لخت می شدند و مادر بزرگ با پستان های خوش ترکیبش در حیاط شنی شروع به رقصیدن می کرد .پدر بزرگ به روی ماسه های شنی می نشست و شاهد فرورفتن آب باران در کف حیاط می شد .مادر بزرگ دبه های خالی از شیر را با آب باران دوباره تطهیر می کرد . شیر فروش محله در خانه را می زد .دبه را پر می کرد .مادر بزرگ در ملحفه ی سپید پیچیده می شد . اتاق را گرم می کرد .علاء الدین نفتی روشن می شد .شیر آرام آرام می جوشید . پدر بزرگ با ملاقه همش می زد .خوب که داغ می شد .دبه را به روی حصیر چوبی می گذاشت تا به نرمی ، شیر سرد شود . مادر بزرگ پستان های مرمرین اش را می شست و خانه در سکوت فرو می رفت چون موسیقی نوازش تن ،بهتر از هر سکوتی بود . HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
با درود . تبریک میگم . خیلی روان و زیبا نوشتید …. اونجا که میگید ” دریا درچند قدمی خانه بود .صدف ها همیشه برای مهمانی بهتر از خانه ی مادر بزرگ جایی را پیدا نمی کردند “….. این قطعه رو … من انگار هزار ساله که زندگیش کردم …برای من یه حس غریبی رو تداعی میکنه . ازتون سپاسگذارم.هر جا هستید شاد و پر انرژی و در آرامش باشید.