مکانی برای آرامش و شعر و زندگی
آرشیو برای آوریل 19, 2008
آوریل 19, 2008 روی 6:55 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تکه ای از داستان and tagged: تکه ای از داستان
ما مردها بردگان بدبخت تعصبات هستیم، اما وقتی یک زن تصمیم می گیرد با مردی هم بستر شود دیواری نیست که از آن بالا نرود ، دژی نیست که ویران نکند. ملاحظه ی اخلاقی نیست که از ریشه آنرا بی اساس نپندارد.مسئله ای نیست که ارزش نگرانی را داشته باشد
انسان می تواند در ان واحد چندین نفر را دوست داشته باشد ، غم و اندوه یکسانی را با هر کدام احساس کند و هیچکدام را لو ندهد
دوست داشتن یا زندگی کردن مشترک به صورت دیگری برایشان امکان نداشت و دریافتند که در دنیا هیچ چیز مشکل تر از عشق نیست
یک عمل فیزیکی تنها بخشی از شاهکار عشق است
کاری که انسان در بستر انجام می دهد اگر به جاودانگی عشق کمک کند هرزه گی نیست« مارکز
کتاب عشق در سالهای وبا را در بیست و سوم اسفند سال شصت و نه خواندم.از آن روز تا به حال بیش از بیست بار دوره خوانی اش کرده ام و هنوز سیر از خواندنش نشده ام .برای من کتاب های مارکز دوره کردن زندگی ست.به مانند کتاب دعایی هر روز یکی از کتاب هایش را می خوانم .مرسده دختر کلمبیایی را دی شب در سینما دیدم خوشگل و جوان بود .بیست و دو ساله و دانشجوی سینما .وسط فیلم داشت با صدای بلند گریه می کرد فیلم عاشقانه بود و خیلی ها از تماشاگران به نرمی گریه می کردند .دستمال کاغذی را از جیبم در آوردم و به آرامی در کف دستش گذاشتم .با انگشتش دستم را نوازش کرد و اشک هایش را پاک کرد.فیلم که تمام شد بیرون از سینما داشتم سوار دوچرخه ام می شدم که که صدایم کرد برگشتم یا موهای به شدت مشکی که در هوای مرطوب و شبانه می درخشید گفت مرسی از مهربانی شما ! گفتم خواهش می کنم کاری نکردم ببخشید در اشک های شما خودم را شریک کردم .دوچرخه اش را برداشت و با من پیاده مسیر جاده ی ساحلی را آمد .اسمش را پرسیدم گفت مرسده و اهل کلمبیا و دانشجو .از سینما و ادبیات با هم حرف زدیم و از مارکز. وقتی به او گفتم تمام کتاب های مارکز را بارها خوانده ام دوچرخه اش را به کناری گذاشت و ماچم کرد .چه بوی خوبی داشت ! گفت ما بدون مارکز در دنیا هیچ هستیم در کشورم باندهای کوکائین حکومت می کنند و نویسنده ی ما نگاه دنیا را نسبت به ما عوض کرده .به کافه ی فرانچسکا رسیدیم دعوتش کردم به داخل.فرانچسکا چشمکی به من زد و مرسده را بوسید ..دختر کلمبیایی شروع کرد از فیلم تعریف کردن و من و فرانچسکا عاشقانه نگاهش می کردیم .انگلیسی را با لهجه مردم آمریکای مرکزی حرف می زد با حالت قشنگی زبانش را می چرخاند از مادرش گفت که بوگوتا خیاطی زنانه دارد و پدرش در مزارع موز کار می کند و برادر بزرگش در دانشگاه حقوق می خواند و خواهر بزرگش در پاریس با یک خواننده ی پاپ ازدواج کرده و دائما در سفر هستند و مهم تر از همه دوست پسر هم ندارد .فرانچسکا نگاهم کرد و گفت چه طور است با هم شام بخوریم ،مهمان من ! مرسده خندید و گفت چه خوب مرسی ! لیوان آبجو را شروع به مزه مزه کردن کرد و نگاهش را به کافه چرخاند.گلدان های گل با دقت در کافه چیده شده بود و مشتریان در سکوت داشتند با هم حرف می زدند و فرانچسکا موزیک آمریکای مرکزی را گذاشت و مرسده با شادی دست مرا لمس کرد و گفت چه زن با احساسیه ! گفتم حرف نداره مثل مادر دوستش دارم اگه نباشه من از دست می رم .گفت خوش به حالت کاشکی من هم دوستی مثل دوست تو داشتم .گفتم تو حالا در میان دوستانت هستی از این به بعد همیشه می توانی بیایی اینجا .گفت آه ! مرسی تو خیلی مهربانی خندیدم گفت: راستی تو هم وسط فیلم داشتی گریه می کردی ؟ گفتم :از کجا فهمیدی گفت: وقتی دستت را لمس کردم خیس بود گفتم :چه با هوش! گفت :ما زن ها خیلی زود همه چیز را حس می کنیم .تا حالا پیش نیامده بود مردی در وسط گریه هایم دستمال کاغذی اش را با سکوت به من قرض بدهد .گفتم :من نسبت به گریه زن ها عاجزم .گفت :خیلی خوبه راستی تو داستان هم می نویسی گفتم :آره از میز بلند شد و دوباره ماچم کرد از گرمای حرکاتش ماتم برده بود یک جور مهربانی بی شیله پیله ازش متصاعد می شد .گفت :خیلی خوبه که قدرت این را داری که از احساسات و عواطف خودت می نویسی یک نوع برون رفت از اتفاقات درونی است .گفتم :آره نوشتن یک نوع عرق ریزی روحیه گفت این جمله مال فاکنره گفتم :آره گفت: خیلی سخته خوندن کارهایش گفتم: آره ولی جویس یک چیز دیگه هست گفت :آره اولیس اش را به سختی خواندم ولی پس از یک سال تازه داره رو من تاثیر می زاره گفتم: بارها کتاب هایش را خوانده ام و هنوز سیر نشده ام .فرانچسکا با رفتن آخرین مشتری ها در کافه را بست و غذا را روی میز گذاشت و با هم شروع به خوردن کردیم ..مرسده خیلی خوشحال بود و من و مادر دائما نگاهش می کردیم که با صورت نازش و لبان خوشگلش با اشتها می خورد و یک ریز از فرانچسکا و غذایش تعریف می کرد .پس از شام از کافه بیرون زدیم و مرسده را به خانه اش که دو تا خیابان جلوتر از خانه ی من بود رساندم موقع خداحافظی لبانش را بوسیدم .مزه ی شور دریا را می داد ولی خیلی گرم بود .قرار یکشنبه را با هم گذاشتیم تا دوباره در سینمای ساحلی همدیگر را ببینیم .به خانه برگشتم دوش گرفتم ولی سرم را خیس نکردم می خواستم مزه ی بوسه اش تا صبح در لبانم بماند .این بار هم مارکز و دنیای قشنگش شب ام را رویایی کرد .
آوریل 19, 2008 روی 6:52 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: تلواسه های روزانه
آوریل 19, 2008 روی 6:49 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: تلواسه های روزانه
صدای تلفن را شنیدم ،حوله را از گوشه ی حمام برداشتم ، شیر آب را بستم از پله ها با عجله پائین آمدم تلفن را از روی تخت برداشتم . آنت از پشت تلفن به آرامی از من پرسید امشب برای سکس به خانه ام می آیی ؟ حوله را به دستم گرفتم و در حالی که گوشی تلفن به دستم بود خودم را خشک کردم و به نرمی گفتم نه نمی آیم.گفت چرا ؟ گفتم چون آخرهای کتاب ویرجینیا وولف و خدمت کارهایش هستم گفت خوب هر وقت شب که تمام کردی تاکسی بگیر بیا خونه . برات سیب قرمز اسپانیایی خریده ام شام خوبی هم برایت درست کرده ام. تازه سوتین ام را هم عوض کرده ام می دونم از رنگ سفید خوشت نمی یاد مشکی اش را از مغازه ی بغل خانه خریده ام گفتم باشه می یام .با خنده گفت کلی هم شمع خریده ام تا بیایی، از دم در تا راه پله ها و همه ی اتاق ها را با شمع روشن می کنم .لیوان های شراب را هم عوض کرده ام تری دوست ولزی ام یک جعبه شراب برام فرستاده گفتم شام چی درست کرده ای ؟ گفت خوراک میگو با سالاد و استیک .گفتم پنیر ایتالیایی هم داری ؟ گفت آره بابا ! کشتی منو ! لباس هایم را پوشیده و روی مبل نشسته بودم.گفت قهوه خورده ای گفتم نه گفت برو تو کمد برات قهوه گذاشته ام .گفتم جدان کی آماده ای خانه ؟ گفت حواست کجاست دیروز وقتی با ماشین رساندمت گفتم خوب بعد گفت بعدش آمدم تو و قهوه را تو کمد گذاشتم با بدجنسی گفتم دیگه چی کار کردی تو خونه ام؟ گفت هیچی بوسیدمت و از تو خداحافظی کردم .گوشی را عوض کردم دست راستم خیس از عرق شده بود .گفت داری چی کار می کنی ؟ گفتم دارم می رم آشپزخانه قهوه درست بکنم .گفت باشه برو بعدان زنگ می زنم .گفتم نه حرف بزن .گفت خوب چی بگم گفتم بگو چرا مرا دوست داری ؟ گفت چون سکس ات خوب است و خوب عشق بازی می کنی گفتم دیگه گفت چون وقتی سکس می کنی با بدنم مهربان هستی همیشه بوی سیب قرمز می دی .کتری را روی اجاق گذاشتم در آشپزخانه را که به بیرون بود را باز کردم .گفت دوستت دارم چون همیشه از طرز لباس پوشیدنم تعریف می کنی .گفتم خوب چون لباس هاست همیشه با روژت ست است گفت دوستت دارم چون همیشه از عطر تنم تعریف می کنی.گفتم چون هیچ وقت نشده بوی عرق بدی .گفت عشق بازی ات را دوست دارم چون مثل مردهای دیگه زود نمی ری دوش بگیری.گفتم خوب چون کار بدیه گفت سکس با تو برای من ایتالیایی لذت بخشه گفتم چون ایتالیایی ها بلدند چه طوری با آدم بخوابند گفت با ادب هم هستی گفتم خوب چون پسر خوبی هستم و مادرم منو خوب تربیت کرده گفت آفرین به مادرت گفتم مرسی گفت قهوه ات درست شد گفتم آره می خورم گفت نوش جان گفتم از فرانچسکا شیرینی خریدی گفت نه با من زیاد خوب نیست چند روزی است که چپ چپ نگاهم می کند گفتم فرانچسکاست دیگه کاریش نمی شه کرد .قهوه اش خیلی خوش طعم بود گفتم دستت درد نکنه از کجا گیر آورده ای قهوه رو گفت مارسل از کاپری برام فرستاده گفتم آفرین به مارسل گفت قابل تورو ندارد گفتم آخه چرا این قدر به من سرویس می دی ؟ گفت چون دوستت دارم گفتم من هم تورو دوست دارم گفت چه عجب یک بار گفتی منو دوست داری گفتم من سالی یک بار کلمه دوستت دارم را می گم با مهربانی گفت باشه همین یک بار هم بسه .گفتم آنت مهربان من تورو برای عشق بازی هایت دوست ندارم من تورو دوست دارم چون نویسنده هستی و همیشه اضطراب های مرا می نویسی دوستت دارم چون وولف را برایم کالبد شکافی کرده ای دوستت دارم چون وقتی سوتین ات را باز می کنم راحت باز می شود و با تمام وجودت با من عشق بازی می کنی باران شروع به باریدن کرد در آشپزخانه را بستم و به اتاق مهمان رفتم .از پشت تلفن بوی تن اش را حس می کردم و به خوبی می دیدم نوک پستان هایش برجسته شده گفتم بیا امشب پس از عشق بازی با هم حسابی حرف بزنیم گفت در رابطه با چی؟ گفتم اینکه، حالا وقتشه که با هم زندگی بکنیم ! شادی اش را از آن طرف تلفن احساس کردم گلدان گل شمعدانی را آب دادم و با دست راستم خاکش را مرتب کردم گفت باشه حتما امشب با هم حرف می زنیم ولی به یک شرط گفتم چه شرطی گفت تو تمام وسایلت را به خانه ی من می آوری و یک اتاق اضافی هم به تو می دم تا مزاحم نوشتن یکدیگر نباشیم گفت باشه حالا چه زود نقد کردی با هم زندگی کردنمان را گفت من ماههاست منتظر همین حرفت بوده ام خیلی خوشحالم ، میشه کتابت را نخوانی و زود به خانه بیایی گفتم نه اول کتاب بعدان دوستی ! گفت راست می گی ببخشید گفتم خواهش می کنم خانم آنت ! در یخچال را باز کردم انگور و پرتغال را برداشتم در بشقاب کوچکی گذاشتم روی میز نشستم و به آنت گفتم دوستت دارم دوست خوب من !
گفت چرا نمی گویی همسرم آینده ام گفتم نه! تو رفیق من هستی نه همسرم . گفت خوشم می آید از تو از جواب کم نمی آوری گفتم من کارم نوشتن است و به موقع جواب دادن در خون من است گفت باشه رفیق اگه حال پیاده روی داشتی قبل از آمدن یک کم قدم بزن و برایم فکر هایت را بیاور چون محتاج خواندنشان هستم گفتم چشم. گوشی را روی میز گذاشتم و با انگشتم انگور سبز را برداشتم و با چشمانم به پنجره خیس شده از باران نگاه کردم
آوریل 19, 2008 روی 6:47 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: تلواسه های روزانه
وقتی خواب بودم خدا زودتر از من بیدار شده بود خروس ها را بیدار کرده بود و دستی به باغچه کشیده بود .وقتی خواب بودم نور را از در و دیوار به اتاقم پاشیده بود و به نرمی صدایم کرده بود .صدایش سرما خورده بود شاید وقتی داشت خورشید را دیروز غروب خاموش می کرد حواسش نبود به باد شمالی و سرما خورده بود.خواب آلوده ملافه را به کناری زدم و صورت خدا را دیدم که با مهربانی نگاهم می کرد.گفت بلند شو تنبل خان! گفتم میشه یه کم بیشتر بخوابم گفت نه ! با بی حوصله گی بیدار شدم تمام بدنم درد می کرد.تا صبح نتواسته بودم بخوابم . بیماری ام را به خدا، همین امروز صبح گفتم با مهربانی گفت نگران نباش من با تو هستم ! گفتم می دونم ولی دلم می خواهد بیشتر برایت ناز بکنم با خنده گفت تو دیگه بزرگ شده ای خجالت بکش ! گفتم آخه من بچه کوچک خانواده هستم مادرم همیشه ناز مرا می کشید گفت مامانت حالا پیش منه و قبل از این که بیام پیشت کلی سفارش کرده که مراقب تو باشم از جبیش یه دسته کاغذ در آورد و دونه دونه سفارش هایش را برایم خواند یه دعای کوچک که تو یه پارچه بسته بندی شده بود داد دستم و گفت با سنجاق قفلی به لباست بزن.دست خدا را گرفتم به نرمی نوازش کردم ، دستی به سرم کشید .بلند شدم دوشی گرفتم وقتی به اتاق برگشتم دیدم برایم صبحانه درست کرده و ترانه ی پوران را برایم گذاشته .گفتم مادرم داده ؟ گفت آره بوسیدمش و دور اتاق به نرمی رقصیدم .بچه که بودم مادر با این ترانه مرا می خواباند
آوریل 19, 2008 روی 5:13 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر عکس and tagged: عکس
آوریل 19, 2008 روی 4:13 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر عکس and tagged: عکس
<div>To take full advantage of Flickr, you should use a JavaScript-enabled browser and<br> <a href=”http://www.macromedia.com/shockwave/download/download.cgi?P1_Prod_Version=ShockwaveFlash”>install the latest version of the Macromedia Flash Player</a>.<br><br>
F.decorate(_ge(‘button_bar’), F._photo_button_bar).bar_go_go_go(2376968543, 1);
آوریل 19, 2008 روی 12:38 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر کارهایم در یوتیوب and tagged: کارهایم در یوتیوب
آوریل 19, 2008 روی 11:15 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر موسیقی and tagged: موزیک متن
آوریل 19, 2008 روی 10:42 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر موسیقی and tagged: آوای چینی
آوریل 19, 2008 روی 8:36 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر کلیپ and tagged: کلیپ
Older entries »