کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای آوریل 25, 2008

وقت عشق بازی

بدون اینکه حرفی بزنیم شروع به بوسیدن کردیم .لباس در آوردیم . لخت شدیم . از گرمای تنمان بی تاب گشتیم . ملافه ها در هم پیچیدند .پنجره ی اتاق را باز کردیم تا هوا  عوض شود .بیست و هشت دقیقه  لب هایمان به هم دوخته شد . بیشتر از شهوت  ، دلمان می خواست در هم بتابیم و یکی شویم . سکس برای من و تو فقط یک بهانه بود . دلمان می خواست در کنار هم باشیم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنیم . این روزهای بی حس و احساس ،  ما را بد جوری خسته کرده بود . عشق ورزیدن تنها کار مهمی بود  که ما دو نفر انجام دادیم . نیازهای تن مان در گرو نیازهای روحمان بود و چه قشنگ در هم بافته شدیم و دم بر نیاوردیم .به اتفاقات روزمره توجه نکردیم . نه به سیاست کار داشتیم و نه به پول و نه به کار .دلمان می خواست برای ساعاتی از این ورطه های هولناک زندگی دور شویم و اروسی های بزرگ خانه را باز بکنیم تا هوای تازه استنشاق بکنیم . همه این کارها را برای ان انجام دادیم که می خواستیم برای ساعاتی نقش زندگی را بازی بکنیم که کردیم .دفعه ی دیگر غسل عاشقی یادت نرود!

این ترانه رو هم گوش کن .موقع خداحافظی سی دی اش را تو اتاق جا گذاشتی !

سکس در ساعت فراموشی


چه زود یک ماه شد در ایستگاه سن میشل بود که تو با چمدانی قرمز پر رنگ مرا دیدی و عاشقم شدی

سوار ماشینم شدی و من ترا به هتل آلفونس در خیابان صد و هشتاد و هفت رساندم

چمدان کوچکت را به دست گرفتم و با هم اتاق گرفتیم و چه ساده با هم عشق بازی کردیم

آن قدر این عشق یک ماهه برایم شیرین بود که هنوز طعم عسلی لبان تو در زبانم کاری مانده است

نه برای آن که سکس ات خوب و دل نشین بود نه ! اگر در تنم نگاه بکنی آثار لبان بی شماری را خواهی

دید که بدنم را با زبان طی کرده اند و من همیشه مدهوش و بی خیال به لحظه ای فکر می کردم که این

تن دیگر نباشد و من در بستری بخوابم که روحم را کسی بتواند بپیماید .

صبح که از خواب بیدار شدم تو در وان خوابیده بودی و لیوان شرابی به دست گرفته بودی

و من سفارش لیوان بزرگ قهوه را داده بودم در حمام را باز نگه داشته بودم و نگاهت می کردم

که چه ساده در وان دراز کشیده بودی و شراب داشت آرام مستت می کرد و تو به بیرون پنجره

نگاهت را دوخته بودی و من کنارت نشستم و دست به موهای خیس تو زدم و تو با چشمانی

سیاه و وحشی نگاهم می کردی و من از این نگاه تو ترسیدم و از اتاق بیرون رفتم

قهوه ام سرد شده بود سفارش دیگری دادم و خودم را روی مبل انداختم

تو با حوله کوتاهی که به خودت آویزان کرده بودی در برابرم ایستادی و بعد تمام پرده ها را باز کردی

و در زیر نور آفتاب لباس پوشیدی و لیوان سرد قهوه ام را سر کشیدی و دوباره در سکوت نگاهم کردی

لباسم را تنم کردم و با تو از اتاق بیرون آمدیم و در آسانسور در یک غفلت بوسیدمت و تو لبخند زدی

به خانه ی من آمدی و برای بیست و نه روز و بیست و سه ساعت و سی دقیقه در کنارم مانده ای

بی آنکه حرفی بزنی من به سر کار رفتم و هر بار که برگشتم خانه تزئین دوباره ای یافته بود

و هر بار یک شاخه گل یاس رو به روی میز کارم بود که عطر ش تمام خانه را پر کرده بود

و دو بشقاب غذا به روی میز و با هم می نشستیم و در سکوت غذا می خوردیم

تا سی دقیقه دیگر سی روز تمام می شود و خوشحالم که هنوز هستی و برایم روحی شاد و مفرح

ولی بی کلام هستی .هیچ اشکال ندارد که دهانت را برای گفتن باز نمی کنی فقط با من بمان

کافه ی بیرون شهر

به هش گفتم تو این روز ها سرت به جایی نخورده ؟

گفت: چرا یه خورده سرم درد می کنه با یه ویسکی چطوری ؟

هوا خیلی سرد شده می چسبه!

به هش جریان آیدا رو نگفتم نمی خواستم حساسش کنم.

آلبرتو دوست ایتالیایی ام درو زد .با سه تا پیتزا تو دست اومد تو.

نگاهش کرد و گفت این دیگه کیه ؟

گفتم : تو نروژ با هاش آشنا شدم فعلا با من زندگی می کنه اشکالی داره؟

گفت : نه !

گفتم : نظرت چیه بریم تو یه کافه ویسکی رو بخوریم.

گفت : اینم با ما می یاد ؟

آلبرتو با خنده گفت : نه من نمی یام خوش بگذره !

راستی یه ماشین نو خریدم تا وقتی برم زیر پامه !

نگام کرد و گفت : مرموز شده ای چرا به هم نگفته بودی

گفتم :ببخشید ما یه هفته بود قهر بودیم

گفت: بریم دیگه

افتادم تو اتوبان ام ۴ و با سرعت حرکت کردم.

گفت : یه کم یواش !

گفتم : عشقم کشیده تند برم !

حرفی نزد. به یه کافه خلوت خارج از شهر رسیدیم.از ماشین پیاده شدیم.

تو کافه پرنده پر نمی زد .نزدیک پنجره نشستیم .پیشخدمت صورت غذارو آورد.

مشروب معرکه ای بود منو گرفت به هش نگاه کردم صورتش سفید شده بود.

مو هاش دیگه سیاه نبود دستاش چروکیده شده بود و دندوناش زرد بود.

خواستم به هش دست بزنم بلند که شدم دیدم نیستش .

کافه تاریک بود و پیشخدمت داشت جارو می کشید. طوفان شروع شده بود.

ماشین استارت نمی زد.خیس آب شده بودم.به پیشخدمت گفتم:

این ورا مکانیک پیدا می شه بدون اینکه جواب بده درو بست و رفت.

تا شهر راه زیادی مونده بود

باله در ساعت بیست


در یک روز بارانی دریا طوفانی شد و چکاوک به زیر پنجره مرد آمد دریا گفت من دروغ گفتم مرا ببخش و چکاوک گفت دارم می روم و خاطرات کافه ی نادری به مرد هجوم آورد و زانوی مرد دوباره درد گرفت چون صبح که از کار بر می گشت زیر باران دوچرخه اش سر خورد و مرد به زمین افتاد . شانس آورد که شهلا داشت سر کار می رفت دوان دوان خودش را به مرد رساند و بلندش کرد و باران از باریدن دست کشید به خانه ی شهلا رفتند و برایش قهوه ای درست کرد و پماد گیاهی را به زانویش مالید و مرد در روی تخت خوابید برای پنج دقیقه و شهلا باید به سر کارش می رفت و ماشین را از پارکنیگ در آورد و دوچرخه را پشتش گذاشت و با هم به خانه مرد رفتند .دوچرخه و مرد را پیاده کرد و لبخندی زد و با سرعت از خیابان گذشت و مرد احساس کرد که دوستش دارد ولی چرا تا به حال متوجه نشده بود به خانه آمد دوش گرفت و روی تخت از درد خوابید یازده دقیقه بعد بیدار شد و قهوه جوش را روشن کرد و بدون شکر خورد چون زبانش شیرین شده بود .دریا و فرشته و چکاوک و خاطره و کامیلا و مگی و ژلنا و همه و همه در رویاهای روزانه مرد حضور داشتند و نداشتند ! ولی حسین در مرد داشت زندگی می کرد .حسین را دوست دارد چون از اداره رادیو اخراج اش کرده اند حسین را دوست دارد چون فیلم ساعت ها را دوست دارد چون وولف را می پرستد .هوا که طوفانی شد حسین زنگ زد و گفت هوای لندن بارانی ست و به دروغ به تو گفته اند که من باران را دوست ندارم .حسین از همه جا گفت و مرد خاطراتش را برایش مرور کرد .دارد می رود نه نمی خواهد برود .دارد امتحانش می کند نه هوس جدایی دارد مرد به پشت می خوابد و پنجره را باز می کند صدای باران قطع نمی شود .دوباره در باز می شود و مگی با پماد پزشکی وارد می شود .رنگ به صورتش نمانده حتما شهلا چیزی گفته .بی صدا کیسه آبگرم را آماده می کند و مرد را که غرق عرق شده نگاه می کند و پنجره را دوباره باز می کند و وقتی کارش تمام می شود در را می بندد و از خانه بیرون می رود .دریا دیگر آرام شده و ساعت جذر و مد فرا رسیده .چکاوک به مرد زنگ می زند و می گوید تو مرز دروغ و رویا را گم کرده ای و در اوهام بسر می بری و دائمادر رفت و آمد زمان های گم شده هستی و با این کارت اذیتم می کنی چون دارم در تو غرق می شوم مرد سرش درد گرفته به قفسه روحش سر می زند دارویی در قفسه باقی نمانده است . و به فرانچسکا زنگ می زند و او با علاقه مادرانه از مغازه بیرون می زند و به داروخانه می رود و با دوچرخه برایش داروی سردرد می آورد.مگی برایش نامه ای روی کاناپه گذاشته و فرانچسکا برایش می خواند دارم می روم به ایسلند و می خواهم در شهرداری پایتخت کار بکنم اگر دلت برایم تنگ شد نامه بنویس و من با پست بعدی جوابش را خواهم داد و اگر خیلی دلت تنگ شد سوار کشتی ساعت پنچ عصر شو و هر وقت که رسیدی من در اسکله شماره ده منتطرت خواهم بود فرانچسکا لبخند همیشگی اش محو می شود و می گوید همه دارند می روند پسرم تو می دانی چه اتفاقی دارد می افتد ؟ و مرد نفسی تازه می کند و صورتش را نوازش می کند و می گوید نه ! مادر فرانچسکا سوپ گرم را از سبدش در می آورد و با قاشقی بزرگ به مرد نزدیک می شود و بخار سوپ اتاق را در بر می گیرد و دوباره دریا طوفانی می شود و مرد باید به فکر خرید بلیت کشتی برای ساعت پنچ عصر باشد

ارکیده

از خواب شبانه بیدار شده ام ولی هنوز محو رویای خوابم هستم .خواب دیدم در یک جاده ی بی انتها با ماشین دارم می روم اتوبان آشنا بود . آره داره یادم می یاد بزرگراه مدرس بود حد فاصل بین مدرس و اتوبانی که میره به طرف پاسداران و نیاوران .خوب تهران داره از یادم می ره آره داشتم می گفتم با حداکثر سرعت داشتم می رفتم و نگاهم فقط به جلو بود که از همه ی ماشین ها جلو بزنم یادم رفته بود که مواظب دوربین های مدار بسته ی پلیس باشم تو در یک کامیون در باز ایستاده بودی و باد موهایت را به جلوی صورتت آورده بود و داشتی داد می زدی یک لحظه منو تو ماشین دیدی به طرفم برگشتی و به سمت شیشه خودت را پرت کردی از شیشه بیرون آمدی و در سمت راست من نشستی صحیح و سالم . انگار نه انگار از هوا آمده ای .طبق عادت همیشگی ات ضبط را روشن کردی و این ترانه را گذاشتی و من سرعت ماشین را کم کردم و راستگرد بزرگراه را گرفتم و به طرف نیاوران حرکت کردم و تو دستت را از پنچره در آورده بودی و باد به ملایمت می وزید و من به انتهای اتوبان رسیدم راستی این بزرگراه کار ساختمانی اش درست شد ؟ من خبری ندارم از ماشین بیرون آمدیم و به طرف امامزاده قاسم راه افتادیم تو خواب چی زود به همه جا می رسیدیم و ترافیک نبود آها ! الان یادم اومد مردم بنزین ندارند که بریزنند تو باک ماشین شون ولی من به فکر بنزین نبودم چون باکم پر پر بود .به امامزاده که رسیدیم اول زیارت کردیم بعد تو حیاطش از بالا به تهران نگاه کردم چه پر دود بود و چه خیال انگیز .به طرف گلاب دره رفتیم راستی الان به یاسمین زنگ زدم تو فرودگاه بود داشت سوار هواپیما می شد تا پنچ ساعت دیگه تو تهران هستش خوش به حالش نه ! قرار شد از همه جای تهران برام عکس بگیره و با خودش بیاره البته پس از سه ماه .چون برای سال جدید تحصیلی حوالی سپتامبر باید این جا باشه .این دختر با نوزده سال سن خیلی با هوش و بزرگه . دی شب سر کار برای من و دوست پسرش دمیتریس یک کیک بزرگ خونه گی آورده بود . جای تو خالی خیلی خوشمزه بود .دمیتریس عاشق واله این دختر شده داره فارسی یاد می گیره و چه استعدادی داره این پسر تو سر کار هی می گه دوستت دارم به فارسی چی میشه قربونت برم چی میشه اگه تو نباشی من می میرم چی میشه به یاسمین گفتم دختر حسابی این پسره رو دیونه کرده ای ها گفتش عمو هادی ! چی کار بکنم دختر ایرانی ام دیگه ! دمتیریس هم رفته فرودگاه هیث رو بدرقه اش تا چند ساعت دیگه بر می گرده و یه راست می یاد خونه ی من از دیروز که خونه ام را عوض کرده ام همه دوستام می یان خونه چون رو به دریاچه هست و پر از قایق های با د بانی .باید امروز به خاطر دمیتریس حسابی مست بکنیم پدر عاشقی بسوزه .آره داشتم می گفتم با هم به خونه شما تو گلاب دره رفتیم و مادرت و پدرت به استقبال ما آمدند . همه خانه پر از بوی عطر گل یاس بود و ما تو آلاچیق نشستیم و برادرت سبدی از چغاله بادام و گوچه سبز رو زمین گذاشت و تو شروع به نمک زدن کردی و تند تند خوردی و من مثل همیشه به خوردن تو خندیدم راستی اگه تو اتوبان شصت و هفت نمرده بودی حالا با هم داشتیم زندگی می کردیم و بقیه عمر را به خوشی طی می کردیم ای کاش تو مرداد سال شصت و هفت کشته نشده بودی با آمدنت به خواب دی شبم کابوس تنهایی ام را با خودت بردی میشه همیشه به خوابم بیایی