قطار پشت قطار آمد و رفت ، از تو اما خبری نشد .سیگار پشت سیگار کشیده شد . اتاق آکنده از مه و خاکستر . سوزن بان پیر شیفت شبش تمام شد و به خانه برگشت . پیرزن خانه ، سوزن به دست ، لحاف تنهایی را دست گرفت . سماور را آتش انداخت .اروسی های بزرگ خانه از شیشه های بزرگ به تنگ آمدند . صدای قطار که می آمد شیشه ها به نرمی شکسته می شدند و خورده ها به زمین ریخته می شد . مسیر همه قطارها به آسمان منتهی می شد . خطوط در هم پیچیده شده به خط راست هدایت می شد تا هوا با زمین و آب آشتی کند . مایل ها مسافت به سانتی متر ، دقیقه ها به ثانیه . سوزن لحاف دوزی کار خودش را می کرد . وصله پینه ها به هم دوخته می شد تا برای فردا همه چیز سر جای خودش باشد . روزن های زمان به خوبی بسته می شدند تا هیچ منفذی بی خود و بی جهت باز نباشد . صدای قطار خانه را به لرزه در می آورد. سوزن بان چایش را می خورد و قند پشت قند حفره های خالی دهانش را پر می کرد .پیرزن به شکار لحظه ی گم شده می رفت تا شاید سر بزنگاه نقطه های پر شده از صفر را پیدا کند .گربه ی خانه کنار شومینه ی خانه با پایش خودش را می خاراند . سوزن بان چوب می تراشید تا به خانه حجمی اضافه کند . صدای باران سکوت خانه را می شکست تا مبادا تلنگری بی صدا عصمت آه را بیالاید. صدای زنجره های کولی های مست از دور داشت می آمد .شیهه ی اسب ابلق باغ همسایه ،آماج سکوت را با ترنم نرمی می شکاند . صدای چروکیده ی باد با طعم توت فرنگی در هم آمیخته می شد . باغبان همسایه ی بغلی ، نعناء به هوا می پاشید تا دل درد آسمان خوب شود . رادیو ساعات بارندگی را اعلام می کرد تا مبادا کسی بی چتر ، خیس شود . از خیابان درشکه های دو اسبه به تاخت می آمدند تا به موقع سر ساعت پنج ، به قطاری که به تبت می رفت برسند . همه چیز روال عادی خودش را طی می کرد تا تو راس ساعت تعیین شده از راه برسی .
تو آغشته به خون و پوست و احساسی و تنی انباشته از درد و اشتیاقی
می خواهم دوباره بسازمت می خواهم از کالبد پاشیده از حس سخت تنهایی ات جسمی و روحی تازه بیافرینم .می دانم سوی چشمانت را از دست داده ای برایت چشم می شوم .می دانم گوش ات پر از اصوات ناشناس است برایت گوشواره می شوم .می دانم قلبت نحیف و رنجور است قلبم را با تو تقسیم خواهم کرد و تپش زندگی ات خواهم شد .باران دارد می بارد و تمام سقف گلی خانه ام پر از بارش است آنقدر این باران سخاوت مند است که جامی برایم دم پنجره گذاشته است تا اشک هایم با مزه باران قاطی نشود . وقتی صدایت را می شنوم خانه ات پر از صدا ست .صدای شستن و سابیدن ملافه ها گوشم را پر می کند و گوشزد می کنم که چرا همیشه در تکاپوی رفتن و شستنی ؟ و تو می گویی من کلفت عشقم و دوست دارم صبح که از خواب بیدار می شوم ملافه های تنهایی را با دستم بشویم و اتو بکشم و در کمد جا بدهم و بوی خوش عطر ملافه ها را به مشامم بکشانم و غرق حس بودن با تو باشم.قناری خانه ام امروز از قفس پرید و من به یک باره بی پرنده ماندم برایت نامه نوشته ام و تقاضا کرده ام تا که به خانه ام بیایی و پرنده ام باشی بی هیچ حصار و قفسی ! برایت نامه نوشته ام که دیگر تصمیم گرفته ام هیچ پرنده ای را در قفس نگذارم. برایت نامه نوشته ام که با قطار سریع السیر به خانه ام بیایی و صدای ممتد قطار مرا از خواب بیدار کند و تو بیایی بی هیچ بهانه ای .می خواستم از این شهر و خانه و تمام خاطرات با تو بودن جدا بشوم و بروم ! یه لحظه به عکس تو نگاه کردم دیدم دلش را ندارم پس بیا که سخت محتاج آمدن تو هستم بیا و التیام درد های من باش. با تو می توان با همه ی زندگی آشتی کرد.می توان دستی به سر و گوش آسمان کشید و با همه ستاره ها طرح دوستی ریخت .با تو می توان پرنده بود و لبریز از عاطفه بود.با تو می توان بیشتر از این ها بود در سفره آماده ی عصرانه و در بستر گرم در سرمای تنهایی
آوریل 27, 2008 در 11:52 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: روزنگاری
با دوچرخه از خیابان گذشتم و در اتوبان ام هشتاد و دو به حرکتم ادامه دادم از دهکده والنتین گذشتم و از فرعی سمت چپ به سمت دهکده آلبرتین راهم را کج کردم و به کنار دریاچه ی مصنوعی رسیدم و تو با اسب کوچکت در کنار کلبه منتظرم بودی با صورت عرق کرده ام بوسیدمت و تو این بار صورت ات را پاک نکردی و در کنار کلبه روی میز چوبی که خودم درست کرده بودم برایم بساط چای گذاشتی با قند و استکان های کمری و یک قوری که از زن ترک همسایه ات خریده بودی . فضا ایرانی شده بود و تو شال زرشکی ات را روی شانه ات انداخته بودی و به چشمانم نگاه می کردی و من مشغول بوئیدن عطر چای بودم .خیلی وقت بود که چای نخورده بودم و دنیایم دیگر قهوه ای شده بود. با انگشت اشاره ام به وسط دریاچه اشاره کردم و یک در بزرگ کهنه را نشانت دادم و تو با چشمان متعجب آه کوتاهی کشیدی و من قایق را به دریاچه انداختم و با هم به طرف در بزرگ رفتیم وقتی به در که رسیدیم هیچ نشانی از در نبود و هر دو با صدای بلند خندیدیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم و تو وسط قایق دراز کشیدی و دست هایت را از هم باز کردی و صلیب وار چشمانت را بستی و من پارو زدم و پارو ! خورشید به وسط آسمان رسیده بود و هر دو تشنه شده بودیم و دوباره به ساحل برگشتیم قایق را به کنار کلبه بردیم و روی ساحل دراز کشیدیم و با ماسه ها اشکال هندسی کشیدیم و شب شد و ما به کلبه برنگشتیم و تا صبح منتظر طلوع خورشید شدیم
وقتی از سیاست حرف می زنم . وقتی از کنش و واکنش های روزمره صحبت می کنم . وقتی اپوزسیون داخلی و خارج نشین ذهنم را پر می کند. به هیچ چیز نمی رسم .چون می دانم هیچ چیز وجود ندارد . کافه های بی شماری را رفته ام که دوستانم با لیوانی آبجو از سقوط محتوم رژِیم حرف زده اند . به کافه هایی رفته ام که دوستانم باسن و کمر دوست دخترشان را گرفته اند و با لمس لحظه به لحظه به ساعت عشق ورزی فکر کرده اند ، ولی از خاتمی و خامنه ای حرف زده اند . به کافه هایی رفته ام که در دود سیگار گم شده و در لابه لای مه خاکستری رنگ از فردای انقلاب حرف زده شده است . این روزها از سیاست و انتخابات پوشالی و بدتر از همه از روشنفکرانی ! که داعیه ی دفاع از ملت ایران را دارند ، حالم دارد به هم می خورد . اصلن دلم نمی خواد بیشتر از این بنویسم .چون از این همه ریا و خوشی بی حد و مرز دارم می میرم !