کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای آوریل 28, 2008

سی و پنج گلوله

شهریور شصت و شش  از زندان آزاد شدم . سی و پنچ نفر تیرباران شدند . در کنار اسکله ی سنگی زیر باران قدم  زدم . هوای تازه و نم نم باران مرا زنده کرد از هر چه میرایی .  قدم زدم . صدای تیر خلاصی در ذهنم راه رفت .باران خیسم  کرد  .روی سنگ بزرگ ایستادم تا موج آب مرا با خود ببرد .مزه ی شور دریا  ، شیرینی رها شدنم را حرام کرد . به سی و پنج تیر  ، فکر  کردم  که فضای صبحگاه  ، بارانی محوطه ی اعدام را پر کرد .هر گلوله قیمتی داشت . جلبک های سبز رنگ پای دایم تخته سنگ های فرو رفته در آب بودند . دنیا را داشت آب می برد . آب باران ذهنم را  شست . ردیف ردیف  ، خاطره از جلوی چشمانم رژه  رفتند.    خورشید از آسمان قهر کرد .در دوطرف اسکله ی سنگی آب شور دریا با آب رودخانه قاطی  شد .ماهی های سفید از تورهای وصله پینه شده فرار کردند . موج دریا ماهی ها را به آسمان پرت  کرد .فانوس های قرمز و آبی به رقص در آمدند  .لوت کاهای چوبی آب را  شکافتند .تمام تنم مزه ی دریا به خود گرفت.ای کاش !  همان موقع غرق می شدم تا این همه خاطره عذابم ندهد . از اسکله بیرون آمدم .دیگر من خودم نبودم .حس قشنگ زندگی از میانه ی قلبم گریخته بود .نه به آفتاب فکر می کردم و نه باران.تنها می خواستم گوشه ای را بیابم تا بمیرم .سالها گذشت و من خودم را در بوته های فراموشی گم کردم .ساعت زمان کار خودش را می کرد و دست های من عقربه های آن را به سختی تکان می داد .زمان گذشت و گذشت .از شهرم بیرون آمدم .به هر کجا که شد رفتم ، تا شاید این همه دل واپسی را از خودم بیرون کنم که نشد ! جغرافیای ذهنم جای خالی برای گشتن پیدا نکرد .برای ساعت های بی شمار خواندم تا یاد بگیرم چگونه باید نفس کشید .اسکناس های بی شماری را از دست دادم تا شاید مفری شود که خودم را باز سازی کنم .کلبه های بی شماری را ساختم با چوب های به دست آشنا شده . ولی افاقه نکرد .با خودم گفتم عشق ورزی بیاموزم شاید چاره ساز باشد .هزاران بار عاشق این و آن شدم تا یکی فریاد رسم باشد .آن هم دوا ساز نبود .هزاران شیشه ی رنگی و ساده را در معبر باد شکستم تا شیشه گری یاد بگیرم .همه چیز یاد گرفتم و نگرفتم !

اداره پست دوبلین

برایم نوشتی قاب دور وجودم هستی و همچون هاله ای به دور سرم می چرخی .برایم نوشتی شب ها وقتی همه خوابند بیدار می شوی ،  برایم می نویسی از همه ی اتفاقات روزانه ات .برایم نوشتی که مرا به شدت دوست داری و نمی دانی با این همه اشتیاق چه بکنی .برایم نوشتی که همه ی کامنت هایم را می خوانی و لب از لب باز نمی کنی . برایم نوشتی که می دانی که خیلی ها مرا دوست دارند و تو حسادت را در خودت خفه می کنی و هیچ نمی گویی . و من از این همه احساس پاک تو شرمنده می شوم ، به کمد خاطراتم رجوع می کنم ،  همه ی نامه های عاشقانه ترا در می آورم ،  دوباره و دوباره شروع به خواندن می کنم . تو  در همه ی این سالهای به دور از هم بودن  ، هر روز برایم نامه ای نوشته ای ،  هر روز به اداره پست دوبلین رفته ای ، تمبر خریده ای ،  تصویر همه ی تمبر ها  ، پر از عکس نویسندگان مورد علاقه من بوده و البته جویس ،  سر آمد همه  .یادت می آید چقدر کوچه پسکوچه های شهر ترا با هم گشته ایم ،  چقدر با هم مست کرده ایم ، دست در دست همدیگر در حالی که تلوتلو می خوردیم به هتل برگشته ایم ،  تا صبح با هم عشق بازی کرده ایم . چقدر خوب بود خاطرات مشترکمان ! .برایم نوشتی که هر روز به آرایشگاه می روی و مدل موهایت را آن طور که من  دوست دارم درست می کنی .برایم نوشتی به مایکل و سام همسایه هایت گفته ای که داری می روی  و آنها چقدر خوشحال شده اند .برایم نوشتی که به دانشگاه روزنامه نگاری دوبلین رفته ای و به ارنست سر کتابدار کتابخانه سلام مرا رسانده ای ، او ترا بغل کرده ، با هم به کافه رفته اید و به سلامتی من آبجو خورده اید .چه خوشمزه است آبجوی ایرلندی ! برایم نوشتی که به همه کافه های آشنا و پاتوق هر دویمان سر زده ای .پس از این همه سال دوباره سوار کشتی می شوی  ،   در بارانداز شماره هفت با دسته گل رز منتظرت خواهم ماند .به   کاپیتان آلبرت  گقته ام که وقتی به بندر برسی سه بار  سوت کشتی را بنوازد .  وقتی برسی در خود بندر رقص خواهیم کرد .وای چه قدر من دلم برایت تنگ شده با خودم فکر می کنم چگونه تواستم این همه دوری را تحمل بکنم .قسم ات می دهم از عشقم هیچ وقت گریزان نباشی .به خوبی می دانم در طی این سالها وفادار بوده ای و من عاشقانه دوستت داشته ام .برایم نوشتی همه ی نامه های مرا به چاپخانه ونسان برده ای ،  جلد چرمی اش کرده ای ،  به انتشارات گابریل همه شعر هایم را برای چاپ داده ای  . وقتی به بندر برسی،   به خانه ی کارل دوست آلمانیمان خواهیم رفت . شب را هم همان جا خواهیم ماند .تا صبح همه ی خاطرات مشترک و درد ناک همدیگر را مرور خواهیم کرد . باید این  گذشته غیر قابل  تحمل را ترمیم بکنیم.!  به ماه نیمه شب نگاه خواهیم کرد ، تو دامن چین چین رنگی ات را خواهی پوشید ،  مرا به باغ پشت خانه خواهی برد   و آتشی را که هرشب کارل روشن می کند را نشانم خواهی داد .با کارل قرار گذاشته بودی  ، تا وقتی بیایی هر شب آتش روشن بکند تا اگر کشتی ، در مه نتواند راهش را پیدا بکند آتش  ، راه گشا باشد .  نزدیکی های صبح برای چیدن گل به مزرعه رافائل خواهیم رفت ، با عطر گل های صبح  ، مست خواهیم شد ، در میان خیسی سبزه ها  ، دراز خواهیم کشید . خدا را شکر خواهیم کرد که ما را به هم رسانده .آه ! که چقدر من عاشق تو هستم .