کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای آوریل 30, 2008

نقاشی های روز

بطری شراب یونانی

از دروازه  شهر بیرون  آمدم . در کنار اتوبان M5 ایستاده بودی .ماشین سوزوکی ات از کار افتاده بود . ماشینم را نگه داشتم .باران تندی می بارید .چتر به دست کاپوت ماشین ات را باز کردم .تسمه پروانه بریده شده بود .در پشت ماشین سوزوکی ام یدکی اش را داشتم .نیم ساعت طول کشید تا ماشین ات راه بیافتد . شماره ام را گرفتی تا بعدان زنگ بزنی .فکر نمی کردم که وقت آن را داشته باشی که  به من زنگ بزنی ولی سر شب وقتی داشتم شام می خوردم تلفنم زنگ خورد. با بی میلی برداشتم .خودت را معرفی و بابت کمکم  تشکر کردی .با خنده گفتم کاری نکردم خانم ! هر کسی جای من بود همین کار را می کرد. برای فردایش در کافه ی سن میشل قرار گذاشتیم تا با هم بیشتر آشنا شویم .فکر می کردم باید یک زن معمولی باشی که مبادی آداب هم هست . ساعت یک و ربع ظهر به کافه رسیدم .زودتر از من در پشت صندلی رو به خیابان نشسته بودی . شلوار پارچه ای با پیراهن معمولی پوشیده بودی .آرایش کم و ملایمی داشتی .سفارش غذا دادیم با یک بطری شراب سفید یونانی .بسته کوچکی را از داخل کیف ات در آوردی .عطر مردانه با کارت کوچکی به نشانه ی تشکر . از حرکت قشنگت خوشم آمده بود . بطری شراب را تا به آخر خوردیم . گیرایی خوبی داشت .برای قدم زدن به پارک بزرگ کنار کافه رفتیم .هوا آفتابی بود .قدم هایم را با سرعت قدم های تو تنظیم کردم .ملالت چهره ات آرامش بخش بود .هیکل مناسبی داشتی که به سن ات می خورد.آرام و شمرده حرف می زدی .از مرد اتریشی حرف زدیم که بیست و چهار سال از دخترش سوء استفاده کرده بود  .برای هردویمان تعجب آور بود این ستم پدر اتریشی نسبت به دخترش .دنیا روز به روز کثیف تر و ترسناک تر می شود .از فیلم حرف زدیم .از مرجان ساتراپی که تو فیلمش را همین جمعه بیست و چهارهم آپریل دیده بودی و چه قدر هم خوشت آمده بود .از ایران برایت حرف زدم . از رئیس جمهور و از مردمی که با فلاکت و سختی زندگی می کنند .به تو از وطنی حرف زدم که دیر زمانی نیست که از آن بیرون آمده ام . تو از سیستم حاکم بر جزیره حرف زدی و از سیاست و اقتصاد و فرهنگ . برایم احاطه ات به این موضوع ها جالب بود و به خودت هم گفتم .با لبخند نگاهم کردی و گفتی : همه ی انگلیسی ها همیشه مست نیستند گاهی هم فکر می کنند ! از علاقه ام به رفتارهای دو گانه ی مردم جزیره  گفتم . تو به دقت حرف هایم را گوش کردی .آفتاب دقیقا شصت و هفت دقیقه تابید و باران با تانی شروع به باریدن کرد .به طرف ماشینمان حرکت کردیم .پیشنهاد دادی برای آخر به خانه ی پدرش در ردینگ برویم . قبول کردم چون از این شهر خاطرات قشنگی دارم . دختر خانم مک لاران ! گونه های همدیگر را بوسیدیم  . دست دادیم . در دلمان آرزو کردیم ای کاش همه ی آدم ها مهربان بودند و باران  در جزیره کم تر می بارید! هر دویمان به نور آفتاب احتیاج داشتیم .

آپارتمان شماره بیست و یک

وقتی با تو آشنا شد در خیابان ، نیمه شب داشتی با صدای بلند آواز می خواندی .دست هایت را از هم باز کرده بودی. زن پشت سرت می خواست راهی برای گذشتن پیدا کند ولی تو خبر از پشت سرت نداشتی .زن وقتی  آوازت را تمام کردی با کلمه ببخشید ،  می تونم رد بشم  ! از تو فاصله گرفت و رفت . تو با صدای بلند معذرت خواستی .زن دستش را بلند کرد . گفت :  مسئله ای نیست  . با صدایت حال کردم .  خندیدی .  گفتی : بخشید  ! شما تو این خیابان زندگی می کنید ؟  گفت بله ! بالای کلاب  به خاطر چشمان آبی تو ! زندگی می کنم .با تعجب گفتی  : چه خوب  ! من هم دو تا خونه ی بالاتر زندگی می کنم . گفت : :  دلت یه قهوه نمی خواد ؟   گفتی  : چرا که نه ! خونه ی من یا ؟ گفت  : فرقی نمی کنه . گفتی : وای نه! خونه من نمی شه چون پر از خرت و پرته ،  خجالت می کشم تو رو ببرم خونه ام .  خنده ای کرد و گفت باشه بریم خونه من چون همیشه تمیزه . با هم رفتید خونه ی زن .  از پله ها بالا رفتید.  در طبقه سوم  ، در آپارتمان شماره21 را باز کرد .  از بدو ورود بوی گل رز  ، تمام خانه را پر کرد . دور تا دور خانه پر از گل بود . از تمیزی  ، همه چیز برق می زد .  رو کاناپه لب تاپی بود و دور میز پر از کتاب و کاغذ .  کیفت را رو میز گذاشتی . رو مبل خودت را ول کردی  . زن دور و بر  سی تا سی پنچ بود  . قد بلند و چشم عسلی با موهای جو گندمی .  از تو آشپز خانه داد زد  . یه قاشق یا دو قاشق شکر  ؟ تو اولی رو گفتی .  با بشقابی پر از کیک آمد.  در کنارت نشست  . به چشمانش نگاه کردی .  از هوس خالی بود .تنها زندگی می کرد .  در روزنامه گاردین در بخش هنری کار می کرد  . به اتاق کارش نگاه کردی  . همه چیز مرتب بود و نشون می داد یه انگلیسی مرتبه !  از تو اسمت را نپرسید .  نگفت مال کجا هستی و چه می کنی  . ولی تو همه چیز را از پرسیدی و او با آرامش جواب داد .قهوه ات داشت تمام میشد و دور تادور دهنت از کیک قهوه ای شده بود  . با دستمال پاکش کردی . زن  گفت :  اگر دوست داری می توانی در اتاق مهمان بخوابی . بالش و ملافه را روی تخت گذاشت . پرسیدی کی می خواهی بخوابی ؟ گفت من تا صبح بیدارم باید رمانم را تمام بکنم تو فصل آخر هستم و قهرمان مردم  دارد می رود به یک کشور دیگر و شاید دیگر برنگردد  . ولی این پایان رو دوست ندارم می خواهم در آرامش فکر بکنم .گفتی اگه مزاحم هستم برم خونه ام . گفت نه ! نه ! خیلی خوشحالم که تو این جا هستی بوی تن تو و حضور تو باعث می شود بهتر بنویسم .  تحریک شده بودی . ازش  خوشت آمده بود .  ولی زن هیچ کاری نمی کرد  . مست بودی . دلت یه هم آغوشی می خواست  .  برای دوش گرفتن رفت . لباست را در آوردی . از کمد  اتاق  تی شرتی  در آوردی ، شلوارک هم همین طور . زود آمد و رفت تو اتاقش . شروع به نوشتن کرد  . به اتاقش رفتی .  از پشت  ، گردنش را مالیدی . چیزی نگفت .  با لبانت گردنش را بوسیدی . دست از نوشتن برداشت و لبت را به دهانش گرفت  . شاد شدی . با احساس و آرامش با تو عشق بازی کرد و ساعت ها گذشت و صبح شد . به زن  گفتی قشنگ ترین شبی بود که تا به حال داشته ای . گفت :  در خانه ی من ، همیشه برای تو باز است . دوش گرفتی . به خانه ات رفتی . با اتوبوس به  دفتر روزنامه رفتی . در گزارش روز  ، از ماجرای دی شب  ، داستان کوتاهی نوشتی . به گاردین زنگ زدی و به زن  گفتی :  ما با هم همکاریم  !  گفت : برای نهار دوست داری کجا برویم  ؟ کافه کنار پل ایستگاه قطار را پیشنهاد دادی . سر ساعت آمد  . باهم غذا خوردید . پول میز را حساب کرد . تو بعد از اتمام کارت زود به خانه رفتی .  تمام خانه را تمیز کردی. چند  گلدان  مارگریت خریدی . بهترین لباست را پوشیدی تا برای زن آماده باشی . زن  و تو  ، دوستان خوبی شدید .  چون سکس اش خوب بود . نویسنده و همکارت هم بود .  با هم یکسال زندگی کردید.زن برای تهیه خبر به ژوهانسبورگ رفت . یک شب از سرویس خبر به تو زنگ زدند .  گفتند  : زن  در یک کافه شبانه قلبش گرفته و در بیمارستان مرده.  تو شوکه شدی .  با اولین پرواز به بیمارستان رفتی . دم در زن  را دیدی که منتظرت بود .  بین خشم و شادی زن  را بغل کردی . گفت :  در امتحان عشق قبول شده ای .  برای زن  همه چیز شدی و حالا در آپارتمان شماره بیست و یک،  دارید به خوبی و خوشی زندگی می کنید . 

سوژه ی ساعت هشت و چهل

یک روز یک مردعکاس که برای یافتن سوژه ای به باغ ملی رفته بود دختری را دید که از در اصلی باغ داشت می آمد با قد متوسط و موهایی مشکی و شلوارکی سیاه با پیراهنی صورتی پر رنگ و کفش پاشنه بلندی به پا و کیف کوچکی به دست.مرد عکاس از دختر شروع به عکس گرفتن کرد و از زوایای مختلف در دوربین اش از او کادر ساخت مرد از همه زنها متنفر بود و هیچ وقت دوست نداشت عاشق بشود ولی صورت این سوژه با همه صورت هایی که دیده بود خیلی فرق داشت به خانه برگشت و در استودیو عکاسی اش شروع به ظاهر کردن همه عکس هایش کرد وقتی اولین نما از صورت دختر را که دید یک لحظه ایستاد و در آینه به خودش نگاه کرد رنگش پریده بود ، عکس ها را در کادر بزرگ چاپ کرد و همه را به رخت آویخت از اتاق بیرون رفت لیوان آبی از قفسه بر داشت یخچال را باز کرد و تنگ آب را سر کشید به روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد کلیپ عاشقانه داشت پخش میشد خاموش اش کرد آی پاد را به گوشش کرد اولین آهنگ از شروع عشق می گفت ان را هم از گوشش برداشت و رو به میز پرت کرد پنچره را باز کرد باران داشت می بارید به تراس رفت و زیر شر شر باران ایستاد ، خیس شد و حوله کوچک سفید را از کمد برداشت و سرش را به نرمی خشک کرد لباس اش را در آورد و لخت شد در حمام را باز کرد و زیر دوش برای ده دقیقه بی حرکت ایستاد شیر وان را باز کرد و در وان خوابید شمع دو طرف وان را روشن کرد و سیگاری گیراند و چشمانش را بست و آرزو کرد که عاشق شود و فردای ان روز وقتی از خواب بیدار شد آدم دیگری شده بود میز صبحانه را آماده کرد شیر را از یخچال برداشت تخم مرغ و کره و پنیر را با نان تست شده خورد و آب پرتقال برای خودش درست کرد و آرام شروع به مزمزه کردنش کرد و تمام پنچره های خانه را باز کرد و همه گلدان ها را با دقت آبپاشی کرد و دوچرخه اش را از انباری برداشت و با کوله ی عکاسی اش به باغ ملی رفت و راس ساعت هشت و چهل و پنچ دقیقه دخترک از آستانه ی در باغ گذشت و مرد عکس های چاپ شده از پرتره ی بانو را به او داد و دخترک از اسم بانو خوشش آمد و مرد دست دختر را به نرمی لمس کرد نرم و عرق کرده! بانوی مرد داشت به سر کارش می رفت ولی نرفت به مرد نگاهی کرد و مرد قرمز شد و دوباره به عکس ها نگاه کردند و هر دو از همدیگر خوششان آمد و با هم به کافه ی فرانچسکا رفتند و سفارش دو قهوه ی ترک را دادند و مادر فرانچسکا صورت هر دو را بوسید و گفت چه به هم می آیید شما دو نفر ! و مرد دخترک را به شام دعوت کرد و دخترک قبول کرد و مرد شاد شد و دختر یه سر کارش برگشت روز ها گذشت و مرد هر روز عاشق تر شد و دختر نیز بی قرار.با هم قرار گذشتند به ایرلند بروند ولی قبل از آن باید سری به اسکاتلند و شهر ادینبورگ می زدند چون مرد در دانشگاه هنر نمایشگاه عکاسی داشت و دختر با او رفت و مرد خوش بخت بود چون دخترک هیچ وقت نه نمی گفت و مرد هم هیچ وقت به دختر نه نمی گفت و آنها ماه ها و سالها به خوشی و خرمی زندگی کردند و آب از آب تکان نخورد و هیچ اتفاقی بدی برای هر دویشان نیفتاد