از دروازه شهر بیرون آمدم . در کنار اتوبان M5 ایستاده بودی .ماشین سوزوکی ات از کار افتاده بود . ماشینم را نگه داشتم .باران تندی می بارید .چتر به دست کاپوت ماشین ات را باز کردم .تسمه پروانه بریده شده بود .در پشت ماشین سوزوکی ام یدکی اش را داشتم .نیم ساعت طول کشید تا ماشین ات راه بیافتد . شماره ام را گرفتی تا بعدان زنگ بزنی .فکر نمی کردم که وقت آن را داشته باشی که به من زنگ بزنی ولی سر شب وقتی داشتم شام می خوردم تلفنم زنگ خورد. با بی میلی برداشتم .خودت را معرفی و بابت کمکم تشکر کردی .با خنده گفتم کاری نکردم خانم ! هر کسی جای من بود همین کار را می کرد. برای فردایش در کافه ی سن میشل قرار گذاشتیم تا با هم بیشتر آشنا شویم .فکر می کردم باید یک زن معمولی باشی که مبادی آداب هم هست . ساعت یک و ربع ظهر به کافه رسیدم .زودتر از من در پشت صندلی رو به خیابان نشسته بودی . شلوار پارچه ای با پیراهن معمولی پوشیده بودی .آرایش کم و ملایمی داشتی .سفارش غذا دادیم با یک بطری شراب سفید یونانی .بسته کوچکی را از داخل کیف ات در آوردی .عطر مردانه با کارت کوچکی به نشانه ی تشکر . از حرکت قشنگت خوشم آمده بود . بطری شراب را تا به آخر خوردیم . گیرایی خوبی داشت .برای قدم زدن به پارک بزرگ کنار کافه رفتیم .هوا آفتابی بود .قدم هایم را با سرعت قدم های تو تنظیم کردم .ملالت چهره ات آرامش بخش بود .هیکل مناسبی داشتی که به سن ات می خورد.آرام و شمرده حرف می زدی .از مرد اتریشی حرف زدیم که بیست و چهار سال از دخترش سوء استفاده کرده بود .برای هردویمان تعجب آور بود این ستم پدر اتریشی نسبت به دخترش .دنیا روز به روز کثیف تر و ترسناک تر می شود .از فیلم حرف زدیم .از مرجان ساتراپی که تو فیلمش را همین جمعه بیست و چهارهم آپریل دیده بودی و چه قدر هم خوشت آمده بود .از ایران برایت حرف زدم . از رئیس جمهور و از مردمی که با فلاکت و سختی زندگی می کنند .به تو از وطنی حرف زدم که دیر زمانی نیست که از آن بیرون آمده ام . تو از سیستم حاکم بر جزیره حرف زدی و از سیاست و اقتصاد و فرهنگ . برایم احاطه ات به این موضوع ها جالب بود و به خودت هم گفتم .با لبخند نگاهم کردی و گفتی : همه ی انگلیسی ها همیشه مست نیستند گاهی هم فکر می کنند ! از علاقه ام به رفتارهای دو گانه ی مردم جزیره گفتم . تو به دقت حرف هایم را گوش کردی .آفتاب دقیقا شصت و هفت دقیقه تابید و باران با تانی شروع به باریدن کرد .به طرف ماشینمان حرکت کردیم .پیشنهاد دادی برای آخر به خانه ی پدرش در ردینگ برویم . قبول کردم چون از این شهر خاطرات قشنگی دارم . دختر خانم مک لاران ! گونه های همدیگر را بوسیدیم . دست دادیم . در دلمان آرزو کردیم ای کاش همه ی آدم ها مهربان بودند و باران در جزیره کم تر می بارید! هر دویمان به نور آفتاب احتیاج داشتیم .
کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیبطری شراب یونانی
5 دیدگاه »
بعد از یک امتحان طولانی با فکری آشفته و برزخی با خوندن داستانت احساس آرامش و رخوت بهم دست داد.
برای روزگار با تو بودن سخت دلتنگ شده ام .به ابرهای بهاری جزیره بگو تا خساست پیشه کنند. برای در آفتاب با تو بودن لحظه شماری می کنم.
سلام
رویاها ساخته شده اند
از عمیق ترین احساسات
عشق دنیای جدیدی را فراهم میکند
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>



تــــکـــــبــــــــیر!
بسیار شبیه به فیلم serendipity بود… نوع داستان را میگویم.!