کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای می, 2008

چمدان باز شده ی تو

عشق بازی کردن با تو هر زمانی  که بدست می آید فراموش نشدنی ست .به یاد داشته باش حتی نفس عشق بازی و هم خوابگی نیست که مرا بیخود می کند . بل  خود هنر آفرینی های روح بزرگوار تو ست که مرا از حالی به حال دیگر می برد . وقتی چمدان ات را باز کردی و در بستر باریکی از نور هدایای جورواجور را به روی تخت گذاشتی مثل کودکی به هوا پریدم .همیشه در طی این هفت سال به خوبی می دانستی چگونه و کی می توانی من کودک را شاد بگردانی .ببین ! شادی کردن خیلی وقت است که از میان نسل ما رخت بر بسته و ما هیچ وقت در طی گذر عمرمان در خود سن واقعی یمان زندگی نکرده ایم .ما فقط نفس کشیده ایم و بس .حاکمیت فقط عامل تسریع این کار بوده .ما از کودکی در بستر اتفاقات ناخواسته قرار گرفتیم و در طوفان شن و ماسه گیر کردیم و هیچ ندانستیم که در کجا قرار گرفته ایم .وقتی با تو آشنا شدم یادم دادی در وهله ی اول خود خودم باشم و بس ! به مانند مادری دلسوز یادم دادی چرک های روحم را به آرامی بسابم و از خودم برای مدت ها فاصله بگیرم و از منظر دیگری به دنیای درونی ام نگاه بکنم .ببین ! با غرور می گویم شاگرد خوبی بوده ام و در طی این هفت سال شهرها و دهکده های بسیاری سفر کرده ام .گاهی خسته از تلاش بی واهمه ام شده ام و گاه دلچسبی های دل نشینی هم داشته ام .ما بین من و تو از میان این همه فاصله عشق بازی کردن معنای مجازی خودش را داشت و هوس بوسه واقعی همیشه در ما جاری بوده تا همین دیشب که دیگر دیوارهای مجازی مابین من و تو از بین رفت و به نقش واقعی خودمان برگشتیم .هم خوابگی با تو ترجمان همه چیز بود و بس . عادت به تشکر کردن خیلی وقت است که در زندگی  ام نقش داشته ولی این بار  با تمام جودم از تو شکر می کنم نه به خاطر سکس و ارضای تن ! نه !  از تو شکر می کنم چون دیشب دوباره به دنیا آمدم .چون با کسی رختخوابم را تقسیم کردم که لیاقت داشت .خواهش می کنم به حساب خودخواهی ام نگذار .فقط بخوان و با خودت تکرار کن هجایای بیرون رفته از گلویم  را . ساعتی نیست که از خانه بیرون رفته ای ولی تمام ذرات نفس ات در جای جای خانه حضور دارد .تشکر می کنم از همه اعتماد به نفسی که به من دادی .

چمدان بسته ی تو

ببین ! وقتی می بینم تو با این همه توجه و اشتیاق کارهایت را انجام می دهی تا به من برسی در پوست خودم نمی گنجم . وقتی زنگ زدی که از پاریس راه افتاده ای تا پس از سالها همدیگر را ببینیم نمی دانی چقدر خوشحال شدم . باور کن از ساعت ده که زنگ زدی تا همین حالا پوست صورتم پر از خون شده . احساس گرمای وحشتناکی می کنم ولی از آن حس هایی نیست که به همین زودی از دست بدهم .به مادر فرانجسکا هم زنگ زدم و خبر آمدن ترا دادم .طبق معمول هر خبری که مرا شاد کند او را هم شاد می کند .اوه داشت یادم میرفت تو پرانتز بنویسم ( برای مریم هشت شمع روشن کرده و گفت نمی دانم چرا این روزها این قدر به فکر این دختر هستم فکر می کنم مشکلی دارد ! در هر صورت از مریم مقدس خواستم که با روشن کردن شمع عامل خیر برایش باشد ) . کجا بودم ؟ آها داشتم از انرژی بخش شده در سرتاسر بدنم برایت می نوشتم .حساب کرده ام دقیقا هفت سال از دیدن تو گذشته و تو در این مدت هفت سال هر روز برایم ای میل زده ای و گاهی اوقات اگر هم توانسته ای زنگ زده ای ولی خودت بهتر می دانی که چقدر من توی نازنین را دوست دارم .چون واقعا دوستی و رفاقت مابین من و تو بسیار خوب و استوار بوده است و تا همین لحظه هیچ نیرویی نتوانسته از بین اش ببرد .در هر صورت رفیق جانم ! از این که چمدانت را بسته ای و داری به پهلوی من می آیی خیلی خوشحالم . تا ده دقیقه دیگه باید برم سر کارم ولی قبل از رفتنم باز هم ممنون که با همه مشکلات کاری داری می آیی . خدا حافظ و پشتیبان تو باشد . Jane Bond

Brendan Kelly

John Constable

Andrew Wyeth

هم بستری با فانی

به خاطر ازدواج نبود که از فانی بریدم ، که رویاهایم برای ازدواج با فانی از اول هم اشتباه بود . به خودم گفتم من آدمی  یک زن قانع باشد .خیلی خودم را در رمز و راز اولین برخوردها غرق کرده بودم ، خیلی واله و سیدای نمایش های اغوا کننده شده بودم .گرسنه ی بدن های تازه بودم ، ولی این داستان نمی توانست دوام بیاورد .با زنان مختلف می خوابیدم ، به همان دلیلی که مردان دیگر مشروب می خورند ، که غصه هایم را فراموش کنم ، که احساساتم را کرخت کنم ، که خودم را فراموش کنم . تبدیل به یک آدم حشری شده بودم ، خیلی زود خودم را درگیر چندین رابطه ی همزمان کردم . مثل یک بند باز ، بی اختیار و پریشان احوال با دخترها قرار می گذاشتم . به همان راحتی که ماه شکلش را عوض می کند ، از این رختخواب به آن  رختخواب می پریدم . با این عنان گسیختگی سر خودم را گرم نگه میداشتم . از پل استر

هوس های سکسی ماریا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ماریا بود که قوانین دوستی مان را می گذاشت و من به بهترین وجهی که می توانستم رعایتشان می کردم . همدست مشتاقی برای هوس های فوری اش بودم . به درخواست ماریا قبول کرده بودم هیچ وقت دو شب پشت سر هم با هم نخوابیم ، قبول کرده بودم در مورد هیچ زن دیگری با او صحبت نکنم ، قبول کرده بودم از او نخواهم مرا به هیچ کدام از دوستانش معرفی کند ، قبول کرده بودم جوری رفتار کنم که انگار رابطه ی ما سری است ،  ماجرای پشت پرده ای که باید از تمام دنیا مخفی بماند .هیچ کدام از این محدودیت ها اذیتم نمی کرد .لباس هایی را می پوشیدم که ماریا دوست داشت  .تسلیم خواسته هایش برای ملاقات در جاهای عجیب و غریب می شدم ( باجه های ژتون مترو ، سالن هاتی شرط بندی ، دستشویی رستوران ها ) غذاهای رنگی ای را که او می خورد ، می خوردم . همه چیز برای ماریا بازی بود ، خلاقیت  مداوم و هیچ فکری  آن قدر عجیب و غریب نبود که به یک بار امتحانش نیرزد . ما با لباس و بی لباس ، در تاریکی و در روشنایی ، بیرون و در خانه ، روی تختخواب و زیر تخت خوابش عشق می ورزیدیم . فکر می کنم همه ی این کارها خیلی بچگانه بود اما ماریا تمام این شیطنت ها را جدی می گرفت . به چشم سرگرمی بهشان نگاه نمی کرد ، برایش حکم تجربه داشتند . مطالعاتی بودند در طبیعت مواجش . اگر این قدر جدی نبود ، شک داشتم که بتوانم پا به پایش بروم .آن موقع با زنان دیگر هم رابطه داشتم اما ماریا تنها زنی بود که برایم  همه چیز بود .تنها کشی که هنوز بخشی از زندگی ام است .( پل استر ، هیولای دریایی ، ترجمه ماندانا مشایخی ، نشر ماهی )

 

 

 

Edouard Manet

خانه ی مونه

picasso

Older entries »