با شلوار کوتاه و تاپی به تن به خانه آمدی .دمپایی لاانگشتی به پایت بود . موهایت را خیلی کوتاه کرده بودی . من دیگر نمی توانستم انگشتانم را لا به لای موهای ها ی لایت شده ی تو ببرم . ازت دلگیر شدم . از خانه ات خوراکی آورده بودی با میوه های زیاد .مگر قراره مهمانی بدهیم که این همه غذا آورده ای ؟ آرام صورتم را می بوسی و می گویی نه عزیزم ! خیلی لاغر شده ای خودت که به فکر نیستی . باید مثل یک مادر تر و خشکت بکنم .می خندم و می گویم باشه مادر ! هر چی تو بگی . هوا نه سرده و نه گرم . همه ی پنجره های خانه را باز می کنی . خوراکی ها را دریخچال و قفسه ها جابه جا می کنی . دستی به سر و روی آشپزخانه می کشی . . صبحانه را روی میز می چینی . وای ! اگر تو نبودی من چه غلطی می کردم ؟ امروز خوب نگاهت کردم زنی با قد متوسط با موهایی به شدت کوتاه شده ولی خوش رنگ و اندامی هوس ناک که دایما در میانه بستر و آب است و دلی پر از عشق به من که کمکم می کند به زندگی ادامه بدهم . کارگرهای شهرداری تمام خیابان و کوچه ها را کنده اند . تا در خانه بیایی از چند پل موقت چوبی گذشته ای . باید پل چوبی متصل به در خانه را محکم میخ کوب بکنم تا تو نیفتی تا من بی تو نشوم! راستی ، چرا من این قدر نوک قهوه ای پستان های ترا دوست دارم ؟ احساس کودکی را دارم که تشنه شیر است . با تو سیر می شوم . با تو بزرگ می شوم آن قدر که که دیگر در دستانت جای نمی گیرم . مرا به روی تخت می خوابانی . به خواب گرمی می روم که سالها آرزویش را داشتم. پرده ها را می کشی تا در تاریکی چشم هایم را ببوسی .در کنار تخت دست به روی موهایم بکشی و من غرق لذت بشوم . بشقاب انگور و پنیر و تکه نانی در کنار میز اتاق می گذاری می دانی من ایرانی عاشق این هستم که وقتی از خواب بیدار بشوم طعم شیرین آنچه را که به روی میز گذاشته ای را بچشم و تو فقط شاهد خوردن بچه گانه ی من باشی . وای این سکوت و آرامش تو چه قدر به من کمک کرده . یادت می آید وقتی در شمال جزیره می خواستم خودم را رها بکنم از زندگی ! تو در قایقی مشغول ماهی گیری بودی . با چه سرعتی پارو زدی . مرا از رودخانه گرفتی دقیقا مثل یک ماهی ! با لبانت به من تنفس دادی ولی من می خواستم نفس کشیدن را فراموش بکنم و تو شروع به گریه کردن کردی . مچ دست هایم را مشت کردم . گفتم مادام ! لطفا بگذار در این رودخانه بمیرم محکم بغلم کردی و مثل یک عاشق واقعی بوسیدی . با دستانت بدنم را لمس کردی . دوباره بیهوش شدم . وقتی چشم باز کردم در کلبه ی تو روی تخت ، لخت خوابیده بودم و چه گرم بود همه جا . از بدن تو گرفته تا دمای اتاق که با شومینه حرارتی داشت . دوباره به مرگ فکر کردم . با من عشق بازی کردی . نمی دانم تو روح بودی یا زنی در لباس روح ! ماهها گذشت و من با تو ، طعم خوش گیلاس را چشیدم . با گل ها و میوه ها چه می کردی تو .سراسر کلبه ات پر از مربا و عطر گل بود . می دانستی که از مربای سیب خوشم می یاد . از فروشگاه ایرانی ها ، سیب ایرانی خریده بودی و با طعم خوش وطن ، برایم مربا درست کردی . هیچ وقت نمی گذاشتی به تنهایی غذا بخورم .همیشه در کنارم بودی .حالا ، تو منتظر هستی که من از خواب بیدار شوم تا تو به خواب بروی. از خواب بیدار می شوم و در کنار میز ، کاغذی از شعر برایم گذاشته ای . تمام تن ات را با زبانم طی می کنم .پنجره را می بندم . هوا سرد شده . تن گرم ترا لازم دارم برای ادامه زندگی!




