کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای می 2, 2008
کشتی بادبانی سفید
همه جاده های منتهی به خانه ی تو در دست تعمیر بود . با چتری در دست و چکمه ای به پا ، تلاش کردم به تو برسم . 
آب همه جا را گرفته بود .هیچ راهی برای عبور نبود . پل های چوبی را باد سهمگین از بین برده بود . با خودم فکر کردم چه باید بکنم .به یاد بالهای تو افتادم .تکث زدم .با اولین پست هوایی بالهایت را برایم فرستادی . با بندهای پارچه ای بالهایم را بستم . در کنار جاده ی منتهی به تو ، رودخانه ای بود پر از ماهی . ماهی های سفید و قرمز در کنار هم می لولیدند . آسمان پر از ابرهای باران ساز بود .سبزه های کنار جاده از رنگ افشانی ، به زمین و زمان خسته شده بودند . پاهای خیسم را با پارچه خشک کردم . روی درخت کنار رودخانه ایستادم .دست هایم را باز و بسته کردم . بالها برای پریدن آماده بودند . حرکت کردم .در میانه ی زمین و آسمان به ماهی ها نگاه کردم .با چشمان درشت و ریز ماهی ها ، خداحافظی کردم .به تو فکر کردم که پشت این جاده ی خوشبختی منتظرم بودی . بالهای سفیدم خیس از آفتاب و باران به حرکتشان ادامه می دادند .
کلبه ی آبی رنگ در پشت تپه ی جاده ، نمایان بود .تا به تو برسم ، فقط چند آفتاب مانده بود . انگشتم را به پوست هوا کشیدم . مثل پنبه انگشتم در مجمر آسمان تکان خورد و خورشید شروع به عطسه کردن کرد . خودم را محکم گرفتم ، تا از باد عطسه ، در امان باشم .با بالهایم مزرعه ی اطرافم را شخم زدم تا رویا بکارم . چشم هایم را بستم تا به وقت رویش رویا ، چشم نخورم .ابرک نرمی ، شروع به آب پاشی کرد تا بی آب رشد نکند ، گیاهک درونم ! دیدم آب ابرک ، کفاف سیراب شدن را نمی دهد .دست به میان چشم هایم کشیدم . آب پاش ، درونم باز شد .بدنم شروع به پاک سازی و پالایش کرد .چه خوب که عقلم رسید ، این کار را آغاز کنم .ابرهای سنگی و سیاه از کنارم رد می شدند بی هیچ تفاخری ! دستمال آبی رنگ را به سر خورشید کشیدم تا ترکیب تن و نگاهش با روسری ، رنگی تازه به خود بگیرد .در میانه ی راه ، مترسک های وسط مزرعه های گندم ، بی ریخت و بی نشان ، کلاغ ها را می پراندند تا زمین نفسی بکشد .خاک کار خودش را می کرد . رودخانه به سمت آبراه میان دو تپه ، راهش را کج می کرد تا به آبادی های بی آب و علف راه پیدا کند .
شیشه های رنگی منعکس شده از آب رودخانه ، آسمان را رنگ پاشی کرده بود .منورهای نور ، رنگین کمان بزرگی بر سینه زده بودند تا ، مبادا بی رنگ بماند ، آسمان ابری ! به حرکت خودم ادامه می دادم بی آنکه چشم داشتی به رنگین کمان داشته باشم .مدادهای رنگی ، خودم را سفت گرفته بودم تا به وقت معین ، دیوارهای کلبه چوبی ترا نقاشی بکنم .هیچ نیازی به هیچ مددی نداشتم .نقاش بودم و دیگر هیچ ! مشک های انبان درونم ، که تمام شد .جوانه های رویاهایم ، شروع به سبز شدن کردند .من کار خودم را کرده بودم .برای فرود آمدن زمان کافی داشتم .فقط دو آفتاب مانده بود تا به تو برسم .



