کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای می 5, 2008

دو کلمه حرف حساب

این روزها دیگر به جز عده ی کمی از دوستانم دیگر دل تنگ ، کس دیگری نمی شوم .این روزها همه حس های درونی ام را با خساست خرج می کنم .این روزها کمتر دل می بندم و بیشتر فکر می کنم . این روزها نوشته های قدیمی ام را با دقت ادیت می کنم و تلواسه های خودم را پالایش می دهم . امروز صبح به پارک بزرگ جزیره رفتم .پشت دوچرخه ام با آی پاد به گوش به خودم و خودم فکر کردم .سالهای بسیاری ست که در خودم فرو رفته ام و گاهی اوقات مثل اشباح زندگی کرده ام .همه کس آمده و رفته . خاطرات دلمرده و گاه شادی بخش ، ساعاتم را بی وفقه پر کرده . گاهی خوشحال شده ام و گاهی دلسرد از همه چیز و همه کس .این روزها جرات اعتراف به همه چیز را پیدا کرده ام .گاهی با او حرف می زنم . حرف هایی را بر زبان می آورم که شاید همین چند ماه قبل جرات ابرازش را نداشتم ، ولی حالا راحت تر و نرم تر به خودم نگاه می کنم .درون آدم ها را بهتر از قبل می بینم . خودم را دارم باز پیدا می کنم . دائما در حال خواندن و نوشتن و دیدن هستم . حتی با چشمان کاملن بسته نیز می توانم فکر کنم ! دریچه های قبلن بسته شده به رویم ، حالا بازشده .کد حس های گم شده ام را دارم بازگشایی می کنم .از خودخواهی های خودم دارم می کاهم .احترامی که به خیل عظیم آدم هایی که می شناختم را از دست داده ام .دیگر برایم مهم نیست در آن سر دنیا نویسنده ، شاعر ، محقق و روشنفکری که می شناختم ، خودش را باخته یا نباخته .کار جدید بیرون داده و یا نداده .دوست دختر یا دوست پسرش را دوست دارد یا که ندارد .برایم شکل ظاهری و باطنی آدم های دور و برم دیگر زیاد مهم نیست . مهم این من ، درون خودم هست و بس . حالا این اسمش خودخواهی باشد یا که نباشد .اگر برای لحظه ای ، می گویم اگر لحظه ای ، شاد بشوم انعکاسش را به بیرون منتقل می کنم .اگر غمگین و خسته از آداب زیارت باشم باز هم ابراز می کنم .مگر می شود یک آدم همیشه خوش و یا ناخوش باشد .خیلی ها فکر می کنند من در پست هایم هذیان می نویسم . خیلی ها می گویند داستان می نویسد . بعضی ها اسمش را روایت روزانه می گذارند . خیلی ها عیاش صدایم می کنند . خیلی ها حسرت این روزهای مرا می برنند . مگر می شود یک آدم با هزار نفر رابطه داشته باشد . مگر می شود اسم کاراکتر های رمانش را هی عوض کند .با یکی سکس کند . با یکی دیگر مشروب بخورد .با یکی قهوه و با یکی دیگر فقط حرف بزند .به گذشته ی خودم که نگاه می کنم خیلی پاره های گم شده و یا متصل به هم پیدا می کنم .از خودم خیلی هم راضی نیستم ولی نا شکر هم نیستم . خیلی وقت پیش ها باید می مردم ولی زنده ماندم .حالا به هر دلیلی .به هیچ عنوان دلم نمی خواد ادای قهرمان ها را بازی کنم . به هچ عنوان نمی خواهم روشنفکر باشم . به هیچ عنوان دلم نمی خواد آه و ناله سر دهم . آنچه که می نویسم از درون خودم تراوش می کند .حال چه بد و چه خوب .روزهای سخت و روزهای نرم بسیاری را گذرانده ام . دلم نمی خواد درون هیچ تشکلی قرار بگیرم . دلم نمی خواد بیش از حد وابسته به کس و چیزی باشم . دلم می خواد آزاد و رها باشم . پس از سالها به قول گلسرخی فهمیده ام ثقل زمین کجاست . این روزها دارم جای پایم را سفت می کنم تا از هیچ بادی نلرزم . اگر از اروتیک می نویسم اگر عاشق عکس و فیلم و موسیقی هستم . به خاطر این است که دنیای خودم را به درستی پیدا کرده ام .نه کسی را می آزارم و نه دوست دارم کسی دلم را بشکند . در طی این سالها حسابی پوست کلفت شده ام .می نویسم چون با نوشتن احساس می کنم هستم . همین برای ادامه ی زندگی ام کافی ست . به هیچ عنوان نمی توانم گذشته هاییم را فراموش کنم . به هیچ عنوان پاک کنی به دست نگرفته ام تا همه خاطراتم را پاک کنم .که نشدنی ست .مثل ویراستاری ، کتاب زندگی ام را به دست گزفته ام و آرام آرام ادیت اش می کنم .اگر از کسی می نویسم که پازل های شخصیتش را دوست دارم بر من حرجی نیست چون این گونه دوست دارم ! دوستان واقعی و مجازی ام را دوست دارم . چون دائما با هم ، خودمان را تراپی می کنیم .نسل بعد از انقلاب و قبل از آن مشکلش فقط نظام منحط شاهنشاهی و اسلامی نیست . ما به شکل کاملن تاریخی در بن بست قرار گرفته ایم . ما مشکل هویتی داریم . ما هنوز نمی دانیم چه چیز خوب است و چه چیز بد .! از حرف های سیاسی حالم به هم می خورد چون یک مشت عمله ی زور و تزویر ، دوست دارند معماری شخصیتی ما را به دست بگیرند .از اینکه کسی به من بگوید چه غلطی باید بکنم متنفرم ! خودم به راه افتاده ام .زمین خورده ام .در معبر سالهای شصت و هفتاد زندانش را هم رفته ام . تاوانش را هم داده ام .اصلن دوست داشتنی نیست که بدنت و روحت را به کسی بدهی که لیاقت نجاری اش را ندارد .دوست دارم تنها باشم و با کسی زندگی کنم که مرا به خاطر خودم و روحم و جسمم دوست داشته باشد .ماههای بسیاری ست که دیگر به هیچ کنش و واکنشی از سمت دیگران فکر نمی کنم .من خدای وجود خودم هستم و بس .

کف دست خیس هلنا


ساعت دو یک روز مه آلود و بارانی بود که هلنا را در سرسرای هتل ویکتوریا دیدم .سی و پنج ساله خوش قد و بالا با چشمانی آبی و موهای صاف و های لایت.تازه از پاریس رسیده بود  . پشت پیشخوان هتل ایستاده بود .با ته لهجه ی فرانسوی _ انگلیسی حرف می زد. .کلید اتاقش را گرفت . سوار آسانسور شد .  در طبقه هشتم در آسانسور را باز کرد  . کلید را داخل کرد  . در را بست  . چراغ را روشن کرد .  لباس هایش را در آورد  . چمدانش را باز کرد . به طرف کمد رفت  . وسایلش را مرتب کرد . به آینه نگاهی کرد .  دستی به موهایش کشید  . حمام پشت سرش بود  . شیر آب گرم را باز کرد  . شامپوی وان را با آب گرم قاطی کرد .  وقتی وان پر کف شد ، داخلش شد  . برای ده دقیقه خوابید  . بعد بلند شد دوش گرفت .  حوله را به دور خودش بست  . لوسیون را از کمد برداشت به تمام بدنش مالید . مام رولت را به زیر بغلش زد .  عطر را به دو طرف گوش اش مالید  . موهایش را با سشوار خشک کرد.پنجره ی اتاق را نیمه باز کرد . هوا ی سرد صورتش را خنک کرد.لباسی را که هفته پیش با لورا خریده بود را پوشید  . برجستگی سینه هایش را دوست داشت  . دستی به بدنش کشید .  موهایش را به دو طرف صورتش ریخت و از اتاق بیرون آمد .در آسانسور که باز شد عطر  تن هلنا  ، مشامم را پر کرد  . روی صندلی کنار پنجره رو به بیرون نشسته بودم  . با طنازی به طرف صندلی کنار دستم آمد .  لبخندی زد و به پیشخدمت سفارش قهوه ی فرانسوی داد. باران شدت گرفته بود  . شیشه ها پر از قطرات باران شد . نگاهمان برای لحظه ای به هم خیره شد و هر دو با هم لبخند زدیم . به فرانسوی گفتم : هوای پاریس هم این جوریه خانم ؟ به انگلیسی گفت : نه همیشه آقای محترم ! گفتم : من عاشق پاریسم  .آرزو دارم یک روزی آنجا زندگی بکنم . پیشخدمت فنجان قهوه را روی میز گذاشت  . هلنا سرش را برگرداند ، برای لحظه ای نگاهم کرد  . سرش را به نرمی تکان داد و گفت : ولی من دیگر پاریس را دوست ندارم ، چون دیگر کسی را ندارم که منتظرم باشد . دستی به موهایم کشیدم و بی اختیار گفتم از عشق فرار کرده اید خانم ؟ چشمانش را گرداند و به آرامی گفت از چهره ام حدس زدید ؟ سفارش قهوه دادم و گفتم من چشم های آبی را دوست دارم و حسم می گوید که این چشمان تر شده ی شما عاشق بوده . معمولا حسم به من دروغ نمی گوید .فنجان قهوه را به دست گرفت .شما همیشه این قدر راحت می روید سر اصل مطلب ؟ چه طور خانم محترم ؟ همین جوری ! شمارو ناراحت کردم با گستاخی ام ؟ نه ! راستی شما هم مسافر هستید ؟ نه خانم محترم ، هر روز عادت دارم به کافه ی هتل بیایم تا خاطرات شیرینم را با کسی که از دست داده ام  ، یادآوری بکنم  . به نظر شما کار بدی می کنم ؟ نه آقا ! شما این اطراف را می شناسید ؟ اولین باره که به لندن می آیم ، میشه ازتون خواهش کنم منو بگردونید  ؟ نگاهش کردم  .چقدر دختر راحتیه !  حتما خانم ! راستی شما چتر دارید ؟ می ترسم در باران خیس بشوید . هلنا دستی به موهایش کشید و گفت : در پاریس مردها باید چتر داشته باشند نه خانم ها ! بلند شدم چترم را به دست گرفتم  . قهوه اش را تمام کرده بود  . دستم را به طرفش بردم  .برای قدم زدن آماده هستید خانم ؟ به نرمی بلند شد  .  به طرف در خروجی هتل رفتیم . دستم را گرفت  . زیر باران قدم زنان  ، به طرف هاید پارک رفتیم  . چتر را باز کردم ، تا هلنا  زیر باران خیس نشود  . دستش را لمس کردم  . خیس عرق شده بود .  با دستمال کاغذی خشکش  کردم .  دستم را گرفت . تا شب خیلی مانده بود !

والس در هجوم تاریکی


همه ی کاسه های فیروزه ای رنگ را از کمد برداشتم به روی میز آرایش گذاشتم ، اشک هایم را در داخلش ریختم . به آینه نگاه کردم .با انگشت سبابه ام چشمانم راپاک کردم و پاک .هیچ افاقه نکرد . دلم برای لالایی تو تنگ شده بود .بین این همه خوشی ! از این همه درد دلم گرفت .گل های نیلوفر را مادر فرانچسکا از باغ کلیسا آورد .کاسه های فیروزه رنگ پر از اشک را که دید روسریش را از سر برداشت بغلم کرد موهایم را بوسید و قربان صدقه ام رفت .از ته دل گریه کردم چشمانم را با گوشه لباسش پاک کردم .هق هق گریه ام گریه اش را در آورد و با روسری اش چشمانم را خشک کرد ولی انگار این همه اشک بند آمدنی نبود ! باد سرد از پنجره می وزید و گل های گلدان را می لرزاند . در آغوش فرانچسکا یک آن احسا س کردم مادرم به اتاق آمده و گوشه ی در ایستاده و نگران نگاهم می کند .چشمان تارم را تر کردم و پلک هایم را چرخاندم تا بهتر ببینم.دو روز تمام است که همه ی کاسه های گلی و رنگی خانه را در سراسر اتاق ها گذاشته ام تا هیچ اشکی بر کف خانه نریزد .فکر کنم باید از ژولیت کاسه هایش را قرض بگیرم .برای لحظه ای از کنارم می رود تا جا برای مادرم باز شود . چادر سفیدش را به رخت آویز آویخت به نرمی روی تخت درازم کرد و قصه هانسل و گرتل را برایم به فارسی خواند .بچه که بودم به مادرم می گفتم میشه در جنگل های تالش کلبه ای از شکلات و شیرینی برایم درست کنی و هیچ جادوگری هم در خانه نباشد مرا بخورد ! او هم در عالم خیال نقشه کلبه را برایم می کشید و هر روز تکه ای از شکلات در دهانم می گذاشت . حالا مادرم داشت خود کلبه را برایم می خرید ولی این بار در خود جزیره ! ژولیت و فرانچسکا و مادرم کاسه های رنگی را به مانند تکه های ریز نان در سرتاسر خانه ردیف کردند تا هیچ اشکی هدر نرود.ژولیت در پیانو را باز کرد و از شوپن آهنگی را نواخت .ردیف ردیف خاطره از تمام رخنه های دیوارها بیرون آمدند و دو به دو با هم رقصیدیم .مادر با من فرانچسکا با ژولیت ! رقص که تمام شد کاسه ها را در باغچه جمع کردیم و تمامشان را به هوا پخش کردیم ابرهای باران ساز ذخیره ی بارانشان را به دست گرفتند و در هجوم تاریکی شروع به باریدن کردند و این سه نفر مرا در آغوش گرمشان گرفتند دست هایم را باز کردم و کف دستم را پر از آب باران ، فرج در راه بود بویش را حس می کردم در باغچه را باز کردم تا به در بسته نخورد