مکانی برای آرامش و شعر و زندگی
آرشیو برای می 7, 2008
می 7, 2008 روی 4:33 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: روزنگاری
امروز اقبال این را داشتم که پس از ماهها آفتاب را ببینم ! .اقبال این را داشتم که ابرهای همیشه خاکستری را از پهنه ی چشم هایم به کناری بزنم و نور گرم و دلچسب خورشید را با تمام وجودم حس بکنم .اقبال این را داشتم که روز خوشی را از سر بگذرانم .با شارلوت و آماندا سر نهار کلی خندیدیم . شارلوت همیشه تنبل امروز با تابیدن گرما بر بدنش طراوات و شادابی خاصی داشت .آماندای همیشه عبوس امروز بیش از پنج بار خندید . با خودم گفتم ، ای کاش ! خدا ، نور خورشید را از جزیره دریغ نکند !! ولی دیدم پیشنهاد بدی است اگر به آقای خدا بدهم . برایان ، همسایه ی کافی شاپ که همیشه ی خدا مست بود. امروز برای خوردن قهوه آمده بود .کلاهش را از سر برداشته ، با ادب کنار میز پشت پنجره نشسته بود . لبخند برایان را خیلی دوست دارم .یک نوع سر زندگی به من می دهد . خیابان و پارک ها ،مملو از پسر و دختران لختی بود که به پیشواز گرما رفته بودند .از سر آسودگی به روی چمن خوابیده بودند و لذت بی تعارفی از زندگی می بردند .دیشب قبل از خواب برای امروزم ، تصمیم داشتم برای خریدن خانه ای از ابر، پول هایم را از بانک بردارم و کلبه ی دلخواهم را بخرم ، ولی با آمدن بی مقدمه ی گرما و خورشید ، تصمیمم را عوض کردم ومنتظر روزهای خاکستری شدم . شارلوت ماه اکتبر برای دو سال به نیویورک می رود . شوق و ذوق فراوانی برای رفتن دارد .سر هر چیز کوچکی ، شارلوت خنده ای از ته ی دل سر می دهد . انرژِی فراوانی برای از دست دادن دارد . و چه خوب که زود بازخور انرژیش را به دست می آورد .آماندا چهار هفته ی دیگر برای تعطیلات به یونان می رود .از سال قبل ویلایی را اجاره کرده تا به اتفاق شوهر وکیل اش به آنجا برود .زن مومن و خیلی خوبی است ولی اگر این اخمو بودنش را مقداری تعدیل بکند !! .به کنار میز برایان رفتم .همان خنده ی دوست داشتنی اش را تحویلم داد . کنارش نشستم .میشل همسر سابقش قرار است دوباره به برایان رجوع کند ( ببین ! ببخش، از این کلمه بهتر پیدا نکردم تا بنویسم ) چهار ماه پیش از هم جدا شده بودند ولی عشق کار خودش را کرده بود . برای فهمیدن انگلیسی ها حالا حالا وقت دارم ! (یادم باشد در پست های بعدی ام از مردم جزیره و رفتارهای هنجار و ناهنجارشا ن بنویسم .) تو این چند ماه میشل بچه ها رو ترو خشک کرده بود ولی برایان هم پدر بی خیالی نبود .تازه فهمیدم چرا این بشر در این چند ماه الکی شده بود .باور می کنی ! قیافه ی برایان کپی کارور باشد . هر وقت نگاهش می کنم مثل این است که کارور نازنین جلوی چشم من دارد ویسکی می خورد و در فکر رفتن به مرکز بازپروری الکی ها ست !! .اوه ، با آماندا سر نهار در رابطه با گوردن رامزی سر آشپز معروفی انگلیسی حرف زدیم .کتاب جدیدش را تازه به دست گرفته ام .شخصیت جالبی داره .از پدرش بد جوری متنفره ! چون مادرش را خیلی اذیت کرده .زن باره و همیشه مست بوده .آماندا پرسید : تو هم از پدر رامزی بدت می یاد ؟ گفتم : آره .چون از این جور مردها حالم به هم می خوره ! ببین دارند در خونه رو می زنند برم ببینم کی هست .بازم می یام ! باشه !
می 7, 2008 روی 12:51 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر داستان and tagged: داستان
دیوارهای خانه داشت مرا می خورد .حوصله ی هیچ کاری را نداشتم.تمام اضطراب های شهر به مغزم هجوم آورده بودند دلم بد جوری شور می زد .از ساعت نه صبح به ژلنا زنگ می زدم ولی گوشی اش را بر نمی داشت .غیر ممکن بود بدون اینکه به من چیزی بگوید جایی برود .همین دیشب بود که از آلمان زنگ زده بود و قرار بود برای دیدن دوستش به کیف برود و از آنجا به اودسا .ساعت پنج صبح سوار قطار شده بود و مرا از خواب بیدار کرده بود تا بگوید در گرگ و میش صبحگاهی مرا دوست دارد . صدای سوت قطار از فاصله نزدیک می آمد .بعد برای خریدن قهوه به کافه کنار ایستگاه قطار رفت و گفت هوا خیلی سرد شده کاشکی این جا بودی و با هم به اوکراین می رفتیم . و برایت از نانوایی نزدیک خانه دوستم نان روسی می خریدم چون می دانم خیلی دوست داری .برایم گفت ای کاش این همه فاصله را با بالهای فرشته می شد طی کرد و آمد کنار تو خوابید و هیچ نگفت .ای کاش می شد تو برای همیشه مال من باشی .خنده ام گرفته بود و با صدای خواب آلود گفتم باشه مال تو می شوم فقط بزار بخوابم .و ژلنا با خنده گفت خیلی بی احساسی ! باشه میرم گورم رو گم می کنم و تلفن را قطع کرد .پتو را به روی خودم کشیدم و دوباره خوابیدم
.ساعت هشت صبح نیاز زنگ زد و گفت دارد می رود کالج و دلش هوای مرا دارد .گفتم دختر ایرانی ! برو درس ات را خوب بخوان و ظهر همدیگر را در کافی شاپ کالج خواهیم دید . چند وقتی هست که از ایران آمده و خیلی سر زنده و شاداب است گرچه به خوبی می دانم مثل اکثر زن های ایرانی ظاهر شادی دارد. بورسیه گرفته بود و دوره ی پیش دانشگاهی رو می گذراند .مگی ازش خوشش اومده بود ولی مثل اکثر زن های انگلیسی حسادت ریزی می کرد گرچه حسادت مگی شیرین و قابل درک است.به شدت جذاب و زیباست ولی ژلنا چیز دیگری ست چون بیشتر از بدنش از روح زیبا و طنازش خوشم می آید .ژلنا در بدترین روزهای زندگی ام کمکم کرده و مرا از هراس های شبانه ام نجات داده و حالا انگشت اشاره ام از بس شماره اش را گرفته خسته شده و دلم فقط هوس شنیدن دوباره صدای مخملی اش را کرده ولی تلفن اش را بر نمی دارد می دانم که حتما اتفاقی برایش افتاده وگرنه هیچ وقت نمی شد که بی خبر تلفن اش را بر ندارد .آه ! ژلنا کجایی تو ؟ تمام پهنای صورتم غرق اشک شده تمام کیبورد خیس شده و تنم دارد می لرزد .هیچ فکر نمی کردم که به ژلنا وابسته باشم . به خانه ی دوستش در کیف زنگ زدم کسی برنداشت به اودسا زنگ زدم تلفن جواب نمی داد .داشتم دیوانه می شدم .از خانه بیرون زدم.هوا ابری بود ، باران خیابان را خیس کرده بود .به کافه ی فرانچسکا رفتم دخترش پشت صندوق نشسته بود از جا بلند شد .همدیگر را بوسیدیم .تازه از لندن آمده خیلی قشنگ شده بود چشم های آبی اش در زیر نور چراغ می درخشید .فرانچسکا قیافه مرا که دید آمد به سمتم و گفت چی شده ؟ چرا رنگت پریده ؟ چیزی شده ؟ رو صندلی یله دادم و انگشت هایم را در میان موهایم کردم و اشک در چشمانم حلقه زد دخترش از پشت صندوق بیرون آمد و کنار من و مادرش نشست .شماره ی ژلنا را دوباره گرفت و هیچ خبری نشد .فرانچسکا صورتم را بوسید و گفت نگران نباش حتما موبایلش را جایی جا گذاشته حتما زنگ می زنه قهوه برایت بیاورم ؟ دخترش به سمت آشپزخانه رفت و فنجان قهوه را جلوی میز گذاشت دست هایش را نوازش کردم و نگاه تشکر آمیزی به او کردم.قهوه را نیمه تمام گذاشتم و از کافه بیرون زدم .به کلیسای سنت آن رفتم .پدر گابریل داشت شمع های کلیسا را روشن می کرد آب مقدس را تبرک کردم و روی صندلی رو به محراب نشستم .پدر به سمتم آمد بلند شدم دستش را بوسیدم و اشک را از صورتم پاک کردم .کنارم نشست و گفت یکشنبه برای آواز خواندن به کلیسا می آیی .سرم را در حالی که به پائین انداخته بودم تکان دادم و گفتم چشم پدر حتما ! شمعی برای ژلنایم روشن کردم و از مادر مقدس تمنا کردم که محافظ دوستم باشد .باران شدت گرفته بود از کلیسا بیرون آمدم و زیر باران شروع به راه رفتن کردم .به کنار ساحل رفتم و روی ماسه نشستم همان جایی که بارها با ژلنا می نشستیم . وای خدای من ! دریا طوفانی شده بود و کف های موج دریا به زیر پایم می ریخت و من سرم را پائین انداختم و در اضطراب فرو رفتم .ساعتی گذشت و تنم پر از آب باران شد ..دوباره شماره گرفتم و گرفتم ولی خبری نشد .ژلنا ! یادت می آی وقتی برای اولین بار به پاپ محله خودمان رفته بودیم چقدر خوشگل شده بودی .شلوار سیاه با پیراهن آستین حلقه ای نقره ای رنگ پوشیده بودی و موهای شرابی ات را بالا بسته بودی و صورت نازت را آرایش سیاه. به نرمی بغلم کرده بودی و من غرق بوی عطر ملایمت .یادت می آید با هر آهنگی می رقصیدیم و تو چه قشنگ می رقصیدی و بدنت هیچ نقصی نداشت و من چقدر دوست داشتم در آن لحظه با تو عشق بازی بکنم. آخر شب به خانه آمدیم و تو به من اجازه دادی که با تو عشق بازی کنم .هیچ وقت آن شب از یادم نخواهد رفت .به ملایمت لبان ترا بوسیدم و چه شیرین بود طعم تو!یادت می آید با چه آرامشی با هم تا صبح خوابیدیم و با صدای پرنده های باغچه از خواب بیدار شدیم و دوباره با هوای سردی که از پنجره می آمد همدیگر را بغل کردیم و تو شعر شاملو را برایم خواندی .آی عشق ! آی عشق ! چهره آبی ات پیدا نیست ! .از روی ماسه ها بلند شدم و به طرف کالج رفتم نیاز در کافی شاپ نشسته بود و با دیدن من خندید ولی من نخندیدم.کنارش نشستم و بی آ نکه نگاهش بکنم انگشت هایم را مالیدم و او با صدای آهسته گفت مادر فرانچسکا به من زنگ زد و همه چیز را گفت .نگران نباش حتما پیدایش می شود.اخم کردم و گفتم تو از کجا می دانی حتما خبری میشه ؟ با چشمان میشی اش نگاهم کرد و گفت میشه با من مهربان باشی ! گفتم معذرت می خواهم .منو درک کن .دستم را گرفت قهوه سفارش داد و گفت نگاه کن باران ایستاده بیا بریم پیش استادم ادبیاتم . دلش می خواد تورو ببینه .گفتم حالش رو ندارم گفت خواهش می کنم بیا . بلند شدم و به سمت کتابخانه رفتیم ودر کتابخانه مگی را دیدم تازه فهمیدم استاد نیاز شده ، خنده ام گرفت مگی نگاهم کرد و گفت شهر کوچیکه خبرها زود به آدم می رسه.صورتش را بوسیدم.کنار میزش نشستم .نیاز گفت استاد رو می شناسی .مگی به جای من جواب داد نیاز جان هادی از بهترین دوستان منه .داریم با هم کارهایش را ترجمه می کنیم تا چاپ بشه .نیاز نگاهی کرد و خندید. مگی متن ترجمه شده ی آخرین کارم را نشانم داد و گفت دارم برای نیویورکر می فرستم موافقی ؟ گفتم باشه .ظهر شده بود و نهار را باهم به رستوران ماکسیم رفتیم و من سفارش ودکا دادم و حسابی مست کردم تا شاید ژلنا را فراموش بکنم ولی فایده ای نداشت . دوازده ساعت است که هیچ خبری ندارم تا صبح خوابم نخواهد برد .در خانه را زدند پدر گابریل داخل آمد .صلیب خودش را به من داد و گفت تا صبح دعا کن حتما مریم مقدس به خوابت خواهد آمد و آرامت خواهد کرد پدر را بغل کردم و او رفت.احساس می کردم مریم مقدس در خانه دارد راه می رود و من بره گم شده به دنبال چوپانم می گشتم .از دور دست صدای دریا در باغچه پیچیده بود با مریم مقدس کنار صندلی رو به دریا نشستیم و او دستش را به روی سرم گذاشت تا خواب ژلنا را ببینم
می 7, 2008 روی 12:02 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: تلواسه های روزانه

ساعت هفت شب بود که از هیترو زنگ زدی که هواپیما به زمین نشسته و تا ساعتی دیگر در بیرون فرودگاه منتظرم خواهی ماند.از خانه تا هیترو یک ساعتی راه بود . به آندر گراند ایستگاه ویکتوریا رفتم در مسیر پیکادلی بلیتم را داخل دستگاه کردم و از پله ها پائین رفتم و داخل قطار شدم .آندر گراند ویکتوریا همیشه پر از خاطره هست .تمامی دوستانم را در این جا بوسیده ام و رفته اند و گاه دوباره بر گشته اند .روزنامه ی مترو را به دست گرفتم و اخبار را خواندم . صفحه فال روز را هم نگاه کردم.همه چیز به خوبی پیش رفته بود . پس از ماه ها انتظار برای هفته ای به لندن آمده بودی تا برای کنفرانس به شیکاگو بروی .همین غنیمتی بود تا با هم باشیم .قطار پر و خالی می شد سر هر ایستگاه مثل همیشه به مردم نگاه می کردم که با چه آرامشی سوار و پیاده می شدند گاه می ایستادند گاه اگر صندلی خالی پیدا می کردند می نشستند و پاکت غذایشان را در می آوردند و بی توجه به همه می خوردند آ ی پاد به گوش به نرمی می خواندند ، قطار از همه ایستگاه های رویایی می گذشت و تو به من نزدیک تر می شدی .سر ساعت به هیترو رسیدم .کنار باجه ی فروش ارز ایستاده بودی .از پشت بغلت کردم تو برگشتی صورت ناز ترا به دست گرفتم چشم هایت را بستی . دامن چهار خانه ی پشمی کوتاه ، با بلوز یقه اسکی و چکمه ی ساق بلند قهوه ای پوشیده بودی و موهایت به روی شانه هایت .به طرف آندر گراند رفتیم .از پله های برقی پائین رفتیم .چمدان کوچکت را به دست گرفتم و دستم را به دور کمرت گذاشتم باورم نمی شد تو در کنارم هستی چشم هایم را باز و بسته می کردم تا شاید از خواب بیدار شوم .به روی صندلی نشستیم و تو مثل همیشه شروع به حرف زدن کردی و از همه ی خاطرات با هم بودن در تهران گفتی .از خیابان ولی عصر تا تجریش چقدر پیاده راه رفته بودیم .از امام زاده صالح حرف زد ی و شب های چهار شنبه ، سر ایستگاه / های استریت پیاده شدیم تا به خانه برسیم راهی نبود .باران کف خیابان را خیس کرده بود چترم را در آوردم بالای سرت گرفتم تا خیس نشوی .به خانه که رسیدیم با شوق همه ی اتاق ها را نگاه کردی وسائل ات را در اتاق خواب گذاشتی با دقت چمدان را باز کردی لباس هایت را در کمد گذاشتی .بدنت عرق کرده بود برای دوش گرفتن به حمام رفتی.به آشپزخانه رفتم کتری را روشن کردم شیرینی را از یخچال برداشتم روی میز گذاشتم.لیوان ها را از قفسه برداشتم قهوه با یک قاشق شکر ریختم از حمام در آمدی حوله را به دور سینه ات گذاشته بودی لیوان قهوه را به دستت دادم روی پایم نشستی و خیسی موهایت صورتم را مرطوب کرد دست به میان موهایت بردم و صورت ات را بوسیدم . باران داشت می بارید به اتاق خواب رفتی لباس خانه را پوشیدی با چنگال تکه ای از شیرینی را به دهانت گذاشتم .هر دو با هم بی اختیار به یاد فیلم نه و نیم هفته افتادیم به اتاق نشیمن رفتیم به روی کاناپه نشستیم و عطر بوی تن تو تمام اتاق را پر کرد .دراز کشیدیم سرت را به روی سینه ام گذاشتی با موهای سرت بازی کردم لبت را بوسیدم و آرام دست به میان سینه هایت بردم . قلبت به تندی می زد و من سرشار از عشق به تو شده بودم .باور نمی کردم که پس از سالها تو آمده باشی.پستان های درشت ترا به دهان گرفتم و با انگشت هایم بدنت را طی کردم دست به پشت کمرت زدم تا سگک دامن کوتاه ات را باز کنم ولی باز نمی شد خودت بازش کردی و من تمام بدنت را غرق بوسه کردم عشق بازی در ساعت نه شب طعم دیگری داشت .ساعت دیواری خانه دیگر دینگ دینگ نمی کرد گربه ی خانه میومیو نمی کرد حتی صدای چک چک شیر حمام هم به گوش نمی رسید تنها ما بودیم که با حرارت صدایمان سکوت خانه را می شکستیم .با زبانم زنانگی ات را لمس می کردم قوزک پایت را می چشیدم چقدر من تشنه بودم ! فضای خانه آکنده از بوی خوش زن شده بود. بدنت در اختیار تنم بود بوی تن تو مشامم را پر کرده بود .باران از باریدن دست کشیده بود ولی ما از عشق بازی خسته نشده بودیم تا صبح خیلی مانده بود .
می 7, 2008 روی 11:53 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: روزنگاری
فکر می کردم کابوس های شبانه ام تمام شده اند و حالا می توانم مثل آدم زندگی بکنم .فکر می کردم خاطرات زندان و همه کتک ها و فشارها را می توانم با معجون عشق فراموش بکنم .خدای من ! چقدر احمقم .مگر می شود سلول یک متر در یک متری و نیم را از خاطره پاک کرد .مگر می توان با عشق ورزی و سکس همه چیز را به سطل آشغال کنار خانه انداخت تا کارگران شهرداری ببرند هر چه ناپاکی ست .مگر کاغذ است که بتوان آتش اش زد و خاکسترش را به باد سپرد .مگر می شود یاد همه دوستانت را از یاد ببری چون پستان های معشوقه ات سفت و شیرین است .چون می توانی تمام بدنش را لمس کنی و ارضا شوی، دوش بگیری ، صورتش را ببوسی و بگویی آه ! گلوریا ! سکس ات حرف نداشت مرسی دختر ! ! نه خودت را گول نزن .به هیچ عنوان شدنی نیست . دی شب خواب دیدم در تپه های اوین ایستاده ام بیژن جزنی چشم بند ش را دارد باز می کند و فرمان آتش را صادر می کند تا به من تیری نخورد ولی نگاهش پر از شماتت است .دی شب خواب دیدم تمام زن ها در کنار تپه ی اوین لخت دراز کشیده اند و پاسدارها پس از تیرباران دارند معاشقه می کنند لباس های سبزشان را به کناری انداخته اند و با آلت های آویخته زنان را می لیسند و من با شلنگ آب خون ها را پاک می کنم .دی شب خواب دیدم تمام بدنم غرق منجلاب و کثافت است .آه ! خدای من دارد چه اتفاقی می افتد ؟ این زندگی دارد به حسرت می گذرد تمام رویاها را دارند پاک می کنند تمامی مراکز فروش خاطره را دارند پلمب می کنند .ترک وطن گفتم شاید پالایشی دوباره به سراغمم بیاد .از همه ی جاده های کوهستانی گذر کردم تا دوباره به اوین و به سلول کوچک که پنچره اش را هم بسته اند بر نگردم .امروز این اشک های من تمامی ندارد . خدایا همه ی جاده ها را بسته اند همه پرنده ها را در قفس گذاشته اند همه ی زمزمه ها را خفه کرده اند تمامی شعرهای پرواز را از همه خیابان های تهران با آب و سبماده پاک کرده اند .تمامی چراغ های راهنمایی را خاموش کرده اند وهمه رنگ فروشی ها را بسته اند . شانزده میلیون روانی در بطن جامعه دارند راه می روند زندگی روزانه می کنند ، دختر و پسر را از زندگی خالی کرده اند انگار برادر بزرگ احتیاجی به هیچ کسی ندارد ماشین بودن کافی ست . خبر دار ! از جلو نظام !