ساعت هفت شب بود که از هیترو زنگ زدی که هواپیما به زمین نشسته و تا ساعتی دیگر در بیرون فرودگاه منتظرم خواهی ماند.از خانه تا هیترو یک ساعتی راه بود . به آندر گراند ایستگاه ویکتوریا رفتم در مسیر پیکادلی بلیتم را داخل دستگاه کردم و از پله ها پائین رفتم و داخل قطار شدم .آندر گراند ویکتوریا همیشه پر از خاطره هست .تمامی دوستانم را در این جا بوسیده ام و رفته اند و گاه دوباره بر گشته اند .روزنامه ی مترو را به دست گرفتم و اخبار را خواندم . صفحه فال روز را هم نگاه کردم.همه چیز به خوبی پیش رفته بود . پس از ماه ها انتظار برای هفته ای به لندن آمده بودی تا برای کنفرانس به شیکاگو بروی .همین غنیمتی بود تا با هم باشیم .قطار پر و خالی می شد سر هر ایستگاه مثل همیشه به مردم نگاه می کردم که با چه آرامشی سوار و پیاده می شدند گاه می ایستادند گاه اگر صندلی خالی پیدا می کردند می نشستند و پاکت غذایشان را در می آوردند و بی توجه به همه می خوردند آ ی پاد به گوش به نرمی می خواندند ، قطار از همه ایستگاه های رویایی می گذشت و تو به من نزدیک تر می شدی .سر ساعت به هیترو رسیدم .کنار باجه ی فروش ارز ایستاده بودی .از پشت بغلت کردم تو برگشتی صورت ناز ترا به دست گرفتم چشم هایت را بستی . دامن چهار خانه ی پشمی کوتاه ، با بلوز یقه اسکی و چکمه ی ساق بلند قهوه ای پوشیده بودی و موهایت به روی شانه هایت .به طرف آندر گراند رفتیم .از پله های برقی پائین رفتیم .چمدان کوچکت را به دست گرفتم و دستم را به دور کمرت گذاشتم باورم نمی شد تو در کنارم هستی چشم هایم را باز و بسته می کردم تا شاید از خواب بیدار شوم .به روی صندلی نشستیم و تو مثل همیشه شروع به حرف زدن کردی و از همه ی خاطرات با هم بودن در تهران گفتی .از خیابان ولی عصر تا تجریش چقدر پیاده راه رفته بودیم .از امام زاده صالح حرف زد ی و شب های چهار شنبه ، سر ایستگاه / های استریت پیاده شدیم تا به خانه برسیم راهی نبود .باران کف خیابان را خیس کرده بود چترم را در آوردم بالای سرت گرفتم تا خیس نشوی .به خانه که رسیدیم با شوق همه ی اتاق ها را نگاه کردی وسائل ات را در اتاق خواب گذاشتی با دقت چمدان را باز کردی لباس هایت را در کمد گذاشتی .بدنت عرق کرده بود برای دوش گرفتن به حمام رفتی.به آشپزخانه رفتم کتری را روشن کردم شیرینی را از یخچال برداشتم روی میز گذاشتم.لیوان ها را از قفسه برداشتم قهوه با یک قاشق شکر ریختم از حمام در آمدی حوله را به دور سینه ات گذاشته بودی لیوان قهوه را به دستت دادم روی پایم نشستی و خیسی موهایت صورتم را مرطوب کرد دست به میان موهایت بردم و صورت ات را بوسیدم . باران داشت می بارید به اتاق خواب رفتی لباس خانه را پوشیدی با چنگال تکه ای از شیرینی را به دهانت گذاشتم .هر دو با هم بی اختیار به یاد فیلم نه و نیم هفته افتادیم به اتاق نشیمن رفتیم به روی کاناپه نشستیم و عطر بوی تن تو تمام اتاق را پر کرد .دراز کشیدیم سرت را به روی سینه ام گذاشتی با موهای سرت بازی کردم لبت را بوسیدم و آرام دست به میان سینه هایت بردم . قلبت به تندی می زد و من سرشار از عشق به تو شده بودم .باور نمی کردم که پس از سالها تو آمده باشی.پستان های درشت ترا به دهان گرفتم و با انگشت هایم بدنت را طی کردم دست به پشت کمرت زدم تا سگک دامن کوتاه ات را باز کنم ولی باز نمی شد خودت بازش کردی و من تمام بدنت را غرق بوسه کردم عشق بازی در ساعت نه شب طعم دیگری داشت .ساعت دیواری خانه دیگر دینگ دینگ نمی کرد گربه ی خانه میومیو نمی کرد حتی صدای چک چک شیر حمام هم به گوش نمی رسید تنها ما بودیم که با حرارت صدایمان سکوت خانه را می شکستیم .با زبانم زنانگی ات را لمس می کردم قوزک پایت را می چشیدم چقدر من تشنه بودم ! فضای خانه آکنده از بوی خوش زن شده بود. بدنت در اختیار تنم بود بوی تن تو مشامم را پر کرده بود .باران از باریدن دست کشیده بود ولی ما از عشق بازی خسته نشده بودیم تا صبح خیلی مانده بود .
کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیهنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>



