کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

هفتم ماه مه

امروز اقبال این را داشتم که پس از ماهها آفتاب را ببینم ! .اقبال این را داشتم که ابرهای همیشه خاکستری را از پهنه ی چشم هایم به کناری بزنم و نور گرم و دلچسب خورشید را با تمام وجودم حس بکنم .اقبال این را داشتم که روز خوشی را از سر بگذرانم .با شارلوت و آماندا سر نهار کلی خندیدیم . شارلوت همیشه تنبل امروز با تابیدن گرما بر بدنش طراوات و شادابی خاصی داشت .آماندای همیشه عبوس امروز بیش از پنج بار خندید . با خودم گفتم ، ای کاش ! خدا ، نور خورشید را از جزیره دریغ نکند !! ولی دیدم پیشنهاد بدی است اگر به آقای خدا بدهم . برایان ، همسایه ی کافی شاپ که همیشه ی خدا مست بود. امروز برای خوردن قهوه آمده بود .کلاهش را از سر برداشته ، با ادب کنار میز پشت پنجره نشسته بود . لبخند برایان را خیلی دوست دارم .یک نوع سر زندگی به من می دهد . خیابان و پارک ها ،مملو از پسر و دختران لختی بود که به پیشواز گرما رفته بودند .از سر آسودگی به روی چمن خوابیده بودند و لذت بی تعارفی از زندگی می بردند .دیشب قبل از خواب برای امروزم ، تصمیم داشتم برای خریدن خانه ای از ابر، پول هایم را از بانک بردارم و کلبه ی دلخواهم را بخرم ، ولی با آمدن بی مقدمه ی گرما و خورشید ، تصمیمم را عوض کردم ومنتظر روزهای خاکستری شدم . شارلوت ماه اکتبر برای دو سال به نیویورک می رود . شوق و ذوق فراوانی برای رفتن دارد .سر هر چیز کوچکی ، شارلوت خنده ای از ته ی دل سر می دهد . انرژِی فراوانی برای از دست دادن دارد . و چه خوب که زود بازخور انرژیش را به دست می آورد .آماندا چهار هفته ی دیگر برای تعطیلات به یونان می رود .از سال قبل ویلایی را اجاره کرده تا به اتفاق شوهر وکیل اش به آنجا برود .زن مومن و خیلی خوبی است ولی اگر این اخمو بودنش را مقداری تعدیل بکند !! .به کنار میز برایان رفتم .همان خنده ی دوست داشتنی اش را تحویلم داد . کنارش نشستم .میشل همسر سابقش قرار است دوباره به برایان رجوع کند ( ببین ! ببخش، از این کلمه بهتر پیدا نکردم تا بنویسم ) چهار ماه پیش از هم جدا شده بودند ولی عشق کار خودش را کرده بود . برای فهمیدن انگلیسی ها حالا حالا وقت دارم ! (یادم باشد در پست های بعدی ام از مردم جزیره و رفتارهای هنجار و ناهنجارشا ن بنویسم .) تو این چند ماه میشل بچه ها رو ترو خشک کرده بود ولی برایان هم پدر بی خیالی نبود .تازه فهمیدم چرا این بشر در این چند ماه الکی شده بود .باور می کنی ! قیافه ی برایان کپی کارور باشد . هر وقت نگاهش می کنم مثل این است که کارور نازنین جلوی چشم من دارد ویسکی می خورد و در فکر رفتن به مرکز بازپروری الکی ها ست !! .اوه ، با آماندا سر نهار در رابطه با گوردن رامزی سر آشپز معروفی انگلیسی حرف زدیم .کتاب جدیدش را تازه به دست گرفته ام .شخصیت جالبی داره .از پدرش بد جوری متنفره ! چون مادرش را خیلی اذیت کرده .زن باره و همیشه مست بوده .آماندا پرسید : تو هم از پدر رامزی بدت می یاد ؟ گفتم : آره .چون از این جور مردها حالم به هم می خوره ! ببین دارند در خونه رو می زنند برم ببینم کی هست .بازم می یام ! باشه !

4 دیدگاه »

  علی wrote @

سلام. مخلصیم.

  thelostchildhood wrote @

ممنون علی جان .روزگار خوشی داشته باشی

  آزاليا wrote @

سرزمینی خواهم یافت که در آن بی تابی هایم را با تو تقسیم کنم

  کاملیا wrote @

اگر مالک دنیا بودم

تنها به یک شهر قانع بودم
و در آن شهر به یک خانه

و در آن خانه به یک اتاق
و در آن اتاق به یک نوشدارو

به نام

عشق


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>