مکانی برای آرامش و شعر و زندگی
آرشیو برای می 10, 2008
می 10, 2008 روی 7:22 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر داستان and tagged: داستان

از کنار رودخانه که رد می شدم خورشید را دیدم که داشت خودش را در میانه ی آب می شست .سر جای همیشگی خورشید ، کس دیگری نشسته بود . خانم ماه در کنار رودخانه با حوله ی سفید، نگران شنا کردن آفتاب بود .می ترسید خدای نکرده اتفاق ناگواری بیافتد . از روی پل معلق رد شدم .رودخانه مشغول کار همیشگی اش بود .آب می چرخید و سنگ ریزه های کوچک تکان می خوردند و سنگ های بزرگ نشسته بر کف رودخانه ، خود را صیقل می دادند با سمباده ی آب ! آقای خدا ، کنار بیشه به روی صندلی چوبی دراز کشیده بود . همان طور که خورشید آب بازی می کرد ، باران شروع به باریدن کرد .رنگین کمان ، موقعی شکل گرفت که آفتاب به روی باران رقص گرفتنش گرفت . آقای خدا لبخند قشنگی زدو دست هایش را صلیب وار باز کرد و با صدای بلند نفسش را بیرون داد .دختری با لباس محلی و رنگارنگ از روی پل رد شد و دسته گل پژمرده ای را به وسط آب انداخت . نرسیده به رودخانه گل های بی رمق شروع به نفس کشیدن کردند و تا به روشنی برسند غنچه دادند . دخترک با تعجب نگاه کرد و من و ماه و آقای خدا و حتی خود خورشید بی آنکه تعجبی بکنیم تبسم کردیم و دخترک راهش را کشید و رفت . گاری بی دهنه از راه رسید .پنبه های سفید و آبی فضای کنار رودخانه را پر کردند .آقای خدا سوتی زد و خانم های فرشته با قاشق های چوبی بار پنبه را خالی کردند .خورشید در میانه پنبه ها جای گرفت . رنگین کمان شروع به از دست دادن رنگ کرد . غوزه های پنبه شروع به عطر پاشی کردند . خانم ماه حوله ، به دست خورشید داد .خشک کردن تن آفتاب وقتی نبرد . پنبه ها عرض رودخانه را طی کردند . پایه های از کاج درست شده ی پل ، محکم سر جای خودشان ایستادند .باران گرم ، تن جنگل های بی زمین را خیس کرد . دسته دسته چوب درخت بر زمین افتاد .هیزم شکن های ساکن خلیج نروژ دوان دوان خودشان را رساندند .قایق های وایکینگ ها با عرشه های پخ شده بر کف رودخانه مثل مور و ملخ از راه رسیدند .خدایگان خودشان ، سکان کشتی ها را بر عهده داشتند . آقای خدا با دیدن هوو ها ، به تندی از جا بلند شد .نیزه های بلند آبی را به دست گرفت . برای لحظه ای خشمگین شد ، ولی خیلی سریع خودش را کنترل کرد چون یادش آمد پادشاه واقعی زمین و زمان و دریا ها خود ، خودش هست و نه کس دیگر . خورشید ، خودش را حسابی خشک کرد و به کمک خانم ماه ، به آسمان برگشت . ابرهای خاکستری خواستند جلویش را بگیرند ولی کاری عبث و بی فایده بود چون وقت مناسبی برای این کار نبود .شاه ماهی ها هر لحظه دمشان باریک و کوچکتر می شد و هیچ صیادی نمی توانست ماهی ها را به دام بیاندازد .هیزم شکن های نروژِی دسته دسته چوب می بریدند و به روی کرجی های دست ساز خودشان ، هیزم جمع می کردند . درخت های بزرگ را از شاخه و برگ اضافی لخت می کردند و به رودخانه می انداختند چون رودخانه با هیزم شکن ها مهربان بود . خودش می دانست چوب درخت ها را کجا باید ببرد . هوا صاف ، صاف بود .هیچ لکه ای بر آسمان نبود .وایکینگ ها به دنبال خلیجی می گشتند که در کرانه اش پهلو بگیرند . دیگر خدایگان خودشان ، سکان به دست نداشتند چون رودخانه با آنها هم مهربان بود . دوباره سعی کردم از روی پل بگذرم ولی پل اجازه گذشتن نداد .دست و پایم را گم نکردم .از کوله ام بالهایم را با آرامش در آوردم و بی آنکه نگاه چپی به پل بکنم از رویش گذشتم . پایین دستم آب بود و کمی آن طرف تر کلبه ای با آتشی روشن در اجاق دانی اش . یک وعده غذای گرم در انتظارم بود . همین برای مابقی روزم کافی بود.
می 10, 2008 روی 5:24 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: روزنگاری

باران به شدت می بارید وقتی مگی در خانه را زد . خیس از باران پشت در ایستاده بود چترش در هجوم باد و طوفان شکسته بود صورت معصوم و نازش پر از طعم چکه های بی مزه ی باران شده بود . چمدان کوچکش را به داخل آورد و برای دو شبانه روز تنهایی ام را پر کرد . می دانست هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند در این روز های بارانی ام خوشحال کند مگر آمدن خودش ! لباس های خیسش را جلوی شومینه تازه ی اتاق پذیرایی گذاشت چمدانش را باز کرد در کمد لباس جایشان داد به طبقه ی بالا رفت دوش گرفت خودش را خشک کرد سشوار به دست به اتاق رفت موهایش را به دست باد گرم سشوار داد موهای بلندش را با کش بست جلوی میز نشست و به لیوان بزرگ قهوه نگاه کرد که بخار از آن بلند می شد .همیشه مگی برایم یک دوست خوب و دل چسب بوده محبت های بی پایان او هیچ وقت از مرکز کنترل خاطره ام خارج نخواهند شد چه روزهایی که در بلفاست بودم و چه در روزهای بارانی ام در جزیره . مگی را دوست دارم چون هیچ چاره ای جز دوست داشتنش ندارم .مگی دیگر در خود من و در وجودم خانه کرده و تکه ای از روحم شده است .کیک تولدم را جلویش گذاشتم تکه ای برداشت گونه های سفیدش قهوه ای رنگ شد چون با دست هایش با لذت کیک را می خورد و نرمه های شیرینی ، گونه اش را آرایش می داد .برایم ساعت دیواری خانه اش را که همیشه دوست داشتم کادو کرده بود .همیشه به آونگ های ساعت اتاق پذیرایی خانه اش با دقت گوش می کردم ، بی اختیار به یاد چهار فصل ویوالدی می افتادم .میخ و چکش را از جعبه ی ابزار بیرون آوردم با کمک خودش ساعت را به دیوار وصل کردم ، راس ساعت دوازده جعبه ی دیواری دوازده بار نواخت ، بیرون از فضای خانه ، باران سیل آسا سقف شیشه ای خانه را به صدا در آورد ، پیراهن نارنجی و دامن سیاهش با زنجیری که دوسال قبل به او هدیه داده بودم مرا به وجد آورد لبان قرمزش را بوسیدم موهایش را بو کردم بوی خوش زن مشامم را پر کرد به کنار شومینه رفتیم و عشق بازی کردیم .ساعت ، دو بار به صدا در آمد پست چی در خانه را زد نامه ای از اداره ی آدم های گمشده با تمبر ملکه الیزابت دستم را گرفت با کارد سر نامه را باز کردم هشتم فوریه باید در آدرسی که در پایین نامه نوشته شده بود حضور پیدا می کردم ماهها منتظر این برگ سفید که با مرکب قاطی شده بود بودم پا قدم مگی خوب بود
می 10, 2008 روی 4:37 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: تلواسه های روزانه
دارد باران می بارد باران ! به یاد آن روزمی افتم که تازه از تعزیر آمده بودم کف پاهایم خونین از شلاق و بسته شده با بانداژهای چرکین . هیچ صدایی جز ناله های من در راهروی زندان نبود پاهایم را به زمین نمی توانستم بگذارم پتوی خاکستری را کشان کشان به زیر پاهای مجروحم گذاشتم و سرم را به کف چوبی اتاق .آسمان به یک باره غرید ، باران سیل آسا فضای اتاقم را پر کرد . از دریچه بالای سرم صدای شرشر آب آمد ، اشک های من به تندی می ریخت پاهایم می سوخت هیچ کاری جز تحمل کردن درد نداشتم باران بر سقف حلبی اتاقم می بارید لالایی دل نشینی برای من در هم پیچیده شده از درد ! صدای بازجویم از اتاق بغلی می آمد که با تشر به زندانبان می گفت نفر بعدی .! دقیقا صوت و لحن صدایش سالهاست در گوش من است هیچ وقت نتوانسته ام فراموشش کنم هیچ وقت پیش نیامده که الفبای کتک خوردن از یادم برود . امروز دوباره جزیره پر از باد و تگرگ و باران بود در ساعت چهار بعد از ظهر در خیابان لندن رود مردی را دیدم که کپی صورت بازجویم را داشت به طرفش دویدم تا نگاهش کنم ولی در ایستگاه اتوبوس منتظرم نماند ، در معبر باد از پشت شیشه ی اتوبوس صورتش را در هاله ای از مه دیدم نه ! خود خودش نبود ! به پاپ نزدیک ایستگاه قطار رفتم سفارش ودکای روسی دادم استکان پشت استکان بالا انداختم تا مست شوم مست ! تا برای لحظه ای خود ، خودم نباشم .دیگر از هیچ کابوسی نمی ترسم دیگر از شنیدن خبر مرگ هیچ کسی سراسیمه نمی شوم دیگر از قبر و سیاهی و تابوت هراس به دلم راه نمی دهم دیگر از واهمه های بی نام و نشان ذره ای اندوه به خودم راه نمی دهم . باران که می بارد بر سقف گلی خانه ام اتاق های حادثه خیس نمی شوند از بارش . باران که می بارد بر پهن دشت سینه ام دیگر منفذهای خالی برای سرازیر شدن آب و گل ندارم . بارها وقتی چکه های باران به صورتم می ریزد روزهایی را به یاد می آورم که خیس از عرق بودم تمام دیوارهای اتاقم مملو از نم و آب بودند اتاقم را برای ساعتها می بستند تا روح و جسمم عرق کنند و آزارم دهند تا اعتراف کنم به همه آنچه که انجام نداده ام .سالهاست از هر چه اعتراف حالم به هم می خورد اعتراف به کرده ها و نکرده ها ، ولی از پس این همه سال این را به خوبی یاد گرفته ام که تنها اعتراف به عاشقی کنم اعتراف به سبکی تحمل ناپذیر هستی ام .اعتراف به اینکه تنها این قلب در هم فشرده از درد و اشتیاق برایم باقی مانده است .هر روز که از خواب بیدار می شوم باورم نمی شود که این همه سال چگونه به مانند برق و باد گذشته اند و من هنوز زنده مانده ام . باورم نمی شود از همه دالان های سکوت و وحشت به سلامت گذر کرده ام .باورم نمی شود که چگونه این همه روز و شب گذشت و من در فاصله ، فاصله ی این همه گذر عمر از باتلاق های متعفن گذشته ام و چرکاب های خونین به در و دیوار کف چوبی اتاقم پاشیده شده اند ، همه ی پنجره های دنیا را به سختی از هم باز کرده ام تا تهویه مطبوع زندگی را بچشم و نفسم را تازه کنم .همه ی لغت های روزانه ام را هجی کرده ام .فرهنگ زبانم را پالایش کرده ، از فیلترهای باز شده و نشده عبور کرده ام ، حالا باران و طوفان و تگرگ را تقدس می کنم تا شاید برای ثانیه ها و دقایقی آرام شوم.اجازه می خواهم برای امشبم دعایی تازه کنم تا شاید فردایم ، فردای دگری باشد
می 10, 2008 روی 4:35 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: تلواسه های روزانه

هی ! راستی یادم رفت به تو بگویم چقدر دلم برای بادبادک بازی مشترکمان تنگ شده ، یادم رفت به تو بگویم چقدر دلم برای گونه های سرخ و سفید تو پر پر می زند . وای وای چقدر زود گذشت این همه سال ، چقدر زود گذشت پرپر شدن خاطرات با هم بودنمان ، .این همه دقایق چه زود از صفحه ی ساعت دیواری رفت و ما خبر دار نشدیم باز امروز صبح که از خواب بیدار شدم تو در کنارم خوابیده بودی گونه های خیس ات صورتم را تر کرد، تا چشم هایم را باز بکنم تو در هوا پخش شدی و من نتوانستم جسمت را در میان دست هایم بگیرم . امروز به سختی می توانم دوریت را تحمل کنم اجازه بده عقربه ها از روی ساعت شماطه دار عبور نکنند .اجازه بده خانه ی شیشه ای من ترک برندارد .! از خواب که بیدار شدم خانه را آب فرا گرفته بود نه از اشک های من بل از آب باران ! باران ، دیشب منفذهای خالی خانه را پیدا کرده بود ، با پاهای لخت به آب زدم تو در کنار باغچه ایستاده بودی با چشمان درشت و خیره ات نگاهم می کردی ، با هر نفس ات زیر پایم گرم می شد ، با هر پلک زدن ات هوا گرم و گرم تر می شد .اجازه بده امروز مال تو باشم نازنینم ! اجازه نده باران از ایستادن باز بایستد ! اجازه نده هیچ منفذی دوباره بسته شود ! اجازه بده برای تو امروز من بمیرم ، چون امروز خیس خیسم رفیق ! اجازه بده تا خود شب تنها برای تو نفس بکشم .اجازه بده دستت را بگیرم تا بتوانی جلوی این همه اشک را بگیری .اجازه بده در آغوش بگیرم تن نرمت را ، حالا اجازه می دهم تا به جای من نفس بکشی چون نای باز پس دادن نفس هایم را از دست داده ام .اجازه می دهم در جا جای خانه حضور داشته باشی بی آنکه دیده شوی حضور خیالی ات مرا بس است
می 10, 2008 روی 4:33 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر داستان and tagged: داستان
وقتی پشت پنچره نشستم تا تو بیایی ، عقربه های ساعت اتاق به کندی زمان را طی کرد ، پنجره از رویای تن تو پر شد. به مارکس زنگ زدم تا از تو بپرسم گفت خیلی وقت است که حرکت کرده ای دو ساعت گذشت و تو نیامدی سه ساعت و چهل و پنج دقیقه گذشت باز هم زنگ خانه به صدا در نیامد سراسیمه به خیابان دویدم بوی حادثه تمام دماغم را پر کرد اشتباه نکرده بودم تصادف ! کرده بودی ، باید به بیمارستان چلسی می رفتم تاکسی گرفتم با سرعت به در بیمارستان رسیدم در بخش اورژانس روی تخت خوابیده بودی رنگ از چهره ات فرار کرده بود بی هیچ اختیاری اشک از چشمانم به پایین ریخت لبان ترا بوسیدم پرستار مگی از دور داشت ما را نگاه کرد به هیچ چیز جز به تو فکرنکردم ، سرت را بسته بودند وحشت زده رنگ های سرخ که از منفذ های پانسمان بیرون زده شده بود را نگاه کردم از کریستینا پزشک بخش پرسیدم بیمار من در چه وضیعتی بسر می برد چشمانش را مالید و گفت باید نتیجه سی تی اسکن را ببینم ، تو در توهم از دست دادن من سرت را بر گرداندی وگفتی ببخش که دیر آمدم تقصیر من نبود ماشین در خیابان عبور ممنوع به من زد ، تمام بسته های گلی را که برایت خریده بودم به هوا پرید ، من در میان هوا و زمین دستمانم برای گرفتن آن بلند کردم ولی حیف در زیر لاستیک های ماشین له شد. موهای سرت را به نرمی نوازش کردم ، نگران نبا ش! دوباره از گل فروشی برایت می خرم ، تو گفتی آخر گل ها را خیلی گران خریدم پول دو روز کارم را داده بودم ، خندیدیم ! پرستار مگی به کنارم آمد و گفت که باید اتاق را ترک کنم چون می خواستند برای عکس برداری ترا به اتاق دیگری ببرند . این دفعه چهارم است که به بیمارستان چلسی می آیم یادت می آید سه ماه و ده روز و چهار ساعت در اولین نوبت در اینجا بستری بودم تمام پایم غرق سوختگی شده بود آن موقع تازه از دانشگاه آمده بودی ، در بخش سی _ پی وان انترن بودی، با چه آرامشی به مو هایم دست می کشیدی ، زخم هایم را به نرمی پانسمان می کردی ، در ششمین روز در ساعت پنچ عصر به یک باره عاشقت شدم و بی هیچ دل واپسی به آینده در تارپود های قلبم جای گرفتی ساعت پنچ عصر که می شد پنچ بار در اتاق موهای سیاهت را می چرخاندی و من مبهوت این چرخش نگاه تو واندام هوس ناکت می شدم. یادت می آید وقتی داشتم برای اولین بار ترخیص می شدم فکر می کردم دیگر ترا نخواهم دید ولی تو همان روز عصر در خانه ام را زدی ، با گل یاسی در دست گونه ی مرا بوسیدی و به حریم خانه ام وارد شدی . یادت می آید در وان که دراز می کشیدم تو پاهای سوخته ام را با آب به حرکت در می آوردی ، با چه حوصله تمام تنم را می شستی و من غرق گرمای تن و روحت می شدم ماه ها می گذشت هر روز عاشقت می شدم و حالا از این به بعد روتختی تازه ای برایت خواهم خرید ، در اتاقم دراز خواهی کشید و من روز ها و شب ها را با تو قسمت خواهم کرد. پرستار جواب سی تی اسکن را آورد صدمه ی چندانی ندیده ای فقط برای شصت روز باید در خانه بستری باشی تا من یگانه پرستارت باشم و با چشمان تو خانه را روشن نگه بدارم .
می 10, 2008 روی 4:30 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر تلواسه های روزانه and tagged: تلواسه های روزانه
دیشب خواب دروس و درخت های کنار خیابان بلوار شهرزاد را دیدم .خواب دیدم پای پیاده دارم به سمت حسینیه ارشاد می روم ، همسایه دیوار به دیوارمان با ماشین شاسی بلندش سوارم کرد .خیابان های تهران اول سر صبح خلوت و خیس از باران صبحگاهی بود .از سر میرداماد – شریعتی به سمت میدان محسنی رفتیم ، خیابان بهروز را ادامه دادیم به سمت خیابان ظفر رفتیم سر داروخانه لاله پیاده شدم کرم ، صورتی را که دکتر تجویز کرده بود را از خانم روشنک خریدم .مثل هر روز آرایش ملایمی کرده بود روسری رنگی قشنگی به سر کرده و با لبخند هر روزش دارویم را پیچید روز خوبی برایش آرزو کردم ، با پای پیاده به سمت بانک ملی رفتم حسابم را چک کردم صد وپنجاه هزارتومان کم داشتم از سپه کارتم پول برداشتم و در حساب بانک ملی ام ریختم . آقای مستوفی را بیرون بانک دیدم رنگ به چهره نداشت تازه از بیمارستان مدرس مرخص شده بود، قبض تلفن و موبایل به دست داشت . بغلش کردم از خانمش پرسیدم و از پسرشان که در کانادا داشت درس می خواند همه خوب بودند وضیعت قلبش هم رو به راه بود .از او خداحافظی کردم به سمت خیابان نفت رفتم ، سر کوچه چهارم در خانه ی شماره ی هشت را زدم تو از پای آیفن صدایم را شناختی در آهنی باز شد .کلید آسانسور را زدم به طبقه ششم رفتم در خانه ات باز بود بوی قهوه و نان تست شده مشامم را پر کرد.از اتاق خواب صدایت را شنیدم برای خودت قهوه بریز تا بیایم .صدای بسته شدن زیپ چمدان و صدای باز و بسته شدن کمد می آمد .برای فردا ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه صبح پرواز داشتی شاید برای سالها وقتی پیش نمی آمد تا ترا دوباره ببینم . پیراهن آستین کوتاه و شلوارک پوشیده بودی عطر مورد دلخواه مرا به خودت زده بودی هوا ، هوای خداحافظی و دل تنگی بود همدیگر را بغل کردیم ، بوسیدیم ، از جبیب بغل کتم ، پاسپورت و بلیت هواپیما را به دستت دادم بغلت کردم اشک امانم نداد از خانه بیرون زدم . شب قبل ماشین پژو 206 ام را کنار خانه ات پارک کرده بودم .درش را با ریموت کنترل باز کردم سی دی را روشن کردم ترانه ی اشتیاق رامی خواند علیرضا قربانی ! صورتم خیس از اشک شده بود به سمت ظفز پیچیدم به انتهای خیابان که رسیدم سمت شمال را گرفتم دلم برای امامزاده صالح بد جوری تنگ شده بود .به تجریش که رسیدم در پارکنیگ ماشین را پارک کردم پا به داخل صحن امامزاده گذاشتم برای کبوترها دانه خریدم روی زمین پخشش کردم هجوم انبوه کفتران دلم را لرزاند . خوابم را تا ساعت ده و بیست و هفت دقیقه ادامه دادم .تا پست چی در خانه را زد . پاکت نامه ات از پنسیلوانیا رسیده بود ، پره های نازک پروانه ها به همراه گل یاس خشک شده در لابه لای کاغذ نامه ات پیچیده شده بود ای کاش می شد پر ، پروازم هر چه زودتر آماده می شد تا به سوی تو پرواز کنم ، افسوس که تعمیر کار پیر شهر کاری ازش بر نمی آید وگرنه ساعت ها پیش حتما و حتما کنارت بودم .هوا دارد تاریک می شود اجازه بده امشب به کنار ساحل بروم و با دریا درد دل بکنم چون دلم هوای ترا کرده و هیچ کاری از من بر نمی آید .فقط سرت را تکان بده بقیه اش را خودم خواهم فهمید .باید برای تو نامه ای بنویسم بروم کاغذ و قلم بیاورم
می 10, 2008 روی 4:26 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: روزنگاری

ساعت شش ، مگی از ایستگاه قطارزنگ زد که بروم دنبالش . ماشین مایکل را قرض گرفتم و به طرف ایستگاه قطار حرکت کردم . ازصبح بیرون از شهر بودم . مقدمات سفر به بلفاست را داشتم آماده می کردم ، بیست وپنج دسامبر باید در ایرلند باشم چون پل دوست ایرلندی ام برای شب کرسیمس دعوتم کرده ، مگی هم تا فردا پیش من است و بعدش برای تعطیلات به شیکاگو خواهد رفت .هوا خیلی سرد شده ، بیست وپنج مایل را طی کردم تا به ایستگاه برسم .مگی با
چمدان سفری کوچکش منتظرم بود .مثل همیشه زیبا و آرام بود همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم . هدیه کرسیمس را همان جا از چمدان بیرون آورد و به دستم داد . چون به خوبی می داند هنوز بزرگ نشده ام و طاقت انتظار را ندارم .کت پشمی قشنگی هدیه کرسیمس ام بود . مثل بچه ها خوشحال شدم و دوباره ماچش کردم.سوار ماشین شدیم به طرف خانه رفتیم . چمدانش را در اتاق گذاشت و بلافاصله به طرف خانه ی فرانچسکا حرکت کردیم .مادر فرانچسکا چند هفته ای بود که به ونیز رفته بود و من و همه ی دوستانم بی مادر مانده بودیم .گرچه هر روز تلفنی با هم در ارتباط بودیم ولی وقتی مامان فرانچسکا در جزیره نباشد مطمئن هستم که در زندگی روزانه ام حفره بزرگی ایجاد شده .نهار را مهمان خانه اش بودیم .شراب ایتالیایی ، غذای گرم و دل چسب خانه گی هوا ی کهنه ی دلم را تازه کرد .بعد از نهار سه تایی به خانه ی جنگلی مادر رفتیم و تا غروب با هم ماهیگیری کردیم . شام سوپ ماهی خوردیم . در هوای سرد شامگاهی من و مگی به خانه برگشتیم . فرانچسکا در کلبه جنگلی ماند تا شوهرش از بیرون بیاید .در راه از رفتن به آمریکا حرف زدیم .مگی قول داد خانه ی جدیدی در آنجا بخرد تا اگر روزی به آنجا رفتم بی خانه نباشم ! مگی چیزی فراتر از یک دوست برای من است .گاهی اوقات فکر می کنم خداوند او را فرستاده تا فرشته ی نگهبان من باشد و این فرشته وظایفش را به شایستگی انجام می دهد . حالا که دارم می نویسم مگی در خواب است ، دارد خواب هفت پادشاه را می بیند .برایش سفری خوش آرزو می کنم دعا می کنم که شب و روزش همیشه آفتابی باشد بی هیچ تکه از ابر وباد .همیشه در سخت ترین لحظات زندگی در جزیره کمکم بوده و هیچ وقت تنهایم نگذاشته ، همیشه با من بوده چه فیزیکی و چه روحی .بهترینها را برایش در سال نو آرزو می کنم امید آن دارم روزی را ببینم که برایش رفیق خوبی باشم .شب خوبی داشته باشی مگی من .
می 10, 2008 روی 4:23 ب.ظ · طبقه بندی شده زیر روزنگاری and tagged: روزنگاری
ساعت دیواری اتاق با وزش باد پایین افتاد و شکست .شیشه های ساعت به روی زمین پخش شد.جارو دستی را از آشپزخانه به اتاق آوردم با حوصله جمعش کردم تا مبادا پای کسی را بخراشد.عقربه ها کج و کوله شده بودند به یک باره زمان را از دست دادم .برایم مهم نبود که دیگر صدای تیک تیک ، سکوت خانه را بشکند یا که نه . پنجره را باز کردم تا باد سرد ، هوای اتاق را که از شکستن ساعت دیواری به هم ریخته شده بود عوض کند . پرده ها را کندم در ماشین لباس شویی انداختم تا بوی تازه به خود بگیرند .میز کارم را به اتاق مهمان بردم .کتاب های کتابخانه را گرد گیری کردم تا نفسی تازه کنند .عکس میلان و کارور را از روی دیوار برداشتم با دستمال نم ناک تنفسی به دهانشان دادم تا از گرد و غبار دمی بیاسایند.آب پرتقال سرد را از یخچال برداشتم لیوان شیشه ای که از کارن مغازه دار خریده بودم را از گنجه برداشتم پرش کردم روی تلویزیون گذاشتم .کیک خامه ای را به دهان گرفتم .سردی آب پرتقال با طمع شیرین کیک آرامشی داد.نقاشی های منصوره را که پرنیت رنگی گرفته بودم را از کیفم در آوردم با چسب نواری پارچه ای به دیوار چسباندم و صدای موسیقی را بلند کردم آنقدر بلند که کافی باشد! ساعت مچی را از جیب بارانی ام در آوردم نگاهی به وقتی که مانده بود کردم .گوشی ام را از شارژ برداشتم به هلنا زنگ زدم هنوز بلفاست بود. تا سه هفته دیگر آنجا کار داشت.دلم برایش تنگ شده بود نه برای عشق ورزیدن که برای دیدنش ! با صدای در از اتاق بیرون آمدم پست چی بسته آورده بود .نامه ای از گابریلا و سه نامه از شهلا ! با کارد نامه ها را باز کردم و بعد بسته را .شهلا نوشته بود دلش هنوز با من است و فکر فراموشی نامم را هم برای لحظه ای نمی کند .وای از دست این دختر ! همه دوستان بهتر از جانم یک طرف و او یک طرف ! گابریلا برای مراسم عروسی خواهرش دعوتم کرده بود .بسته از طرف مگی بود.کلی کتاب و شکلات و خوردنی .از دیروز اینترنت خانه قاطی پاتی شده است .باید برای سرویسش به شرکت زنگی بزنم .لب تاپم را روشن کردم .کلی ای میل و آف لاین داشتم .جواب همه شان را دادم .با دوستانم چت کردم و شریک لحظه هایشان شدم .پرده ها را از ماشین لباسشویی در آوردم.روی رخت حیاط آویزانشان کردم آفتاب نیمه جان جزیره با خساست گرما بخش می کرد .دوچرخه ام را روغن کاری کردم و خانه را مرتب .در را بستم و پا به خیابان گذاشتم .هوای مستی به سرم زده بود .به کافه ی فرانچسکا رفتم .استکان ویسکی رابه دست گرفتم و به آرامی شروع به مستی کردم.یک ساعتی مست شدنم طول کشید .آذر را دیدم از جلوی مغازه رد می شد .مرا که دید در را باز کرد.طبق معمول با خریدهای روزانه اش بود .لباس تازه ، کفش تازه ! بلوز تازه ، چکمه ی نو و عطر تازه ! برایش استکان کوچکی گذاشتم .سریع بالا انداخت .خنده ام گرفت دستان نرمش را گرفتم : چه سریع خوردی دختر ؟ لبخندی زد : خب سردمه خواستم زود گرم بشم ! فرانچسکا به روی میزمان آمد کالباس خانگی با نان گرم به روی میز گذاشت دستی به سرم کشید و به پشت پیشخوان برگشت.باران شروع به باریدن کرد پول میز را حساب کردم با آذر به بیرون رفتیم تا خانه اش راهی نبود.به بهانه سینما از او خداحافظی کردم به سمت خیابان ساحلی رفتم مه بالا آمد. در میانه مه باران گم شدم
می 10, 2008 روی 10:14 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر فیلم روز and tagged: فیلم روز
می 10, 2008 روی 8:38 ق.ظ · طبقه بندی شده زیر عکس and tagged: عکس
Older entries »