کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای می 15, 2008

waterfall

از میان بازوهای دریا که خلیج کوچکی در خشکی برای خود ساخته بود گذشتم . صخره های آویزان ، پرده های آسمان را می سابیدند . چکه های پودر شده به روی زمین پاشیده می شدند . درختان سرو، هوای مابین قله های برفی و جنگل های سبز را معطر کرده بودند . ریه ام را از این بوی خوش پر کردم تا برای بقیه ی راه عطر، کم نیاورم . قایق باد بانی خودم را به اسکله ی چوبی با گره های کلفت بستم .دریا می رفت که برای ساعت های آتی آشفته شود . محل بستن قایق ، جای امنی بود . نگرانی را از خودم دور کردم . روستایی جوانی از میان بوته ها خودش را به من رساند . سلامی کردم . با خنده مرا به طرف کلبه ی پدر و مادرش برد . با نان و کره و پنیر تازه که همان موقع درست شده بود از من پذیرایی کردند . آفتاب برای خوابیدن خودش را آماده می کرد .بالای خانه جایی برای خوابیدن دادند و سرگرم شادی تازه آمده به روستایشان شدند .انگار مرا خیلی وقت بود که می شناختند . رختخوابی از پر برایم انداختند . خسته از پارو زدن ، خیلی زود به خواب شیرینی رفتم .خواب هایی را که دیدم را به یاد نمی آورم چون فقط برای همان شب بود و تعبیری نداشت. وقتی از خواب بیدار شدم غول مهربانی را کنار پنجره دیدم که داشت برای سگ هایش قلاده های طلایی درست می کرد و هراز چندی دستی به میان موهای سگ هایش می برد .ملافه های پشمی را به کناری زدم و بی آنکه بترسم سلام دادم .غول مهربان با چشم های بزرگ و دوست داشتنی سبزش جواب سلامم را داد .گفت : تو صاحب همان قایق بسته شده به اسکله هستی ؟ گفتم بله آقای غول مهربان . گفت : برای برگشتن به خانه ی سنگی ام در بالای قله های پوشیده از برف وسیله ای ندارم می شود خواهش بکنم من و سگ هایم را برسانی ؟ گفتم با کمال میل آقا ؟ غول مهربان کار ساختن قلاده ها را به اتمام رساند و بلند شد . از بالای پنجره به حیاط سنگفرش شده از چوب ، نگاه کردم .جوان روستایی و پدر و مادرش با نگرانی به بالای اتاق نگاه می کردند . سرم را بیرون آوردم و دستی تکان دادم .صدای غریو شادی شان را شنیدم .از پله های بالای خانه پایین آمدم .روی میز صبحانه ی لذیذی چیده شده بود .کره و پنیر و ظرف بزرگی از عسل . غول مهربان زودتر از من به روی صندلی نشسته بود و با چاقوی کوچکی نان می برید .از روی اجاق ، کتری قهوه را بلند کردم و در دو لیوان مسی قهوه ریختم .اتاق پر از گل و گیاه تازه شده بود .پرنده ی کوچکی به روی پنجره ی آشپزخانه آواز می خواند . غول سرگرم خوردن بود و سگ هایش به روی پای او به خواب رفته بودند.وقتی پرنده می خواند آوازش را برای غول مهربان ترجمه می کردم . سرش را تکان می داد و چکه های اشک از میان چشم های زیبایش بیرون می ریخت .با خودم گفتم حتما عاشق شده این آدم ، غول شده ! .چون غول ها معمولن عاشق نمی شوند .تازه غول ها که موهای سگ هایش را نوازش نمی کنند .بی خیال رویا پردازی شدم .صبحانه ام را خوردم . از خانواده ی روستایی تشکر کردم . برای راهم ظرف بزرگ غذا ، داخل قایق گذاشتند . تک تک شان را بوسیدم و غول بی آنکه نگاهی به آنها بکند .سوار قایق شد .دریا طوفانی شده بود ، ولی چون تنها نبودم .پارو زدم و خیلی زود به کنار کلبه ی سنگی رسیدم .زن زیبایی با هلهه و شادی به استقبالمان آمد . زن و شوهر همدیگر را بوسیدند . کنار قایقم ایستادم .دعوتشان را برای ماندن قبول نکردم ، چون تا قبل از غروب خورشید ، باید به خانه ی خودم بر می گشتم . با دیدن بزهای کنار کلبه ی سنگی هوس شیرشان را کردم .زن غول مهربان با دست های بزرگش برایم شیر دوشید . در قمقمه چرمی ام شیر بز ریختم .دستم را برای خداحافظی دراز کردم . دست های من در میان دست های گنده ی آن غولها جای گرفت . گرمای تن شان وجودم را گرم کرد . آدرس کلبه ام را دادم تا اگر وقتی پیدا کردند به سراغم بیایند . دریا آرام شده بود . پارویم را به آب زدم .برای رفع خستگی به کنار خلیج کوچکی رفتم .از ظرف غذا لقمه ای برای خودم درست کردم .در گوشه ی قایق ، بسته ی پارچه ای فیروزه رنگی چشمم را گرفت .بازش کردم .لباسی از پر قو بود .با شادی لباسم را در آوردم .پارچه ی ساخته شده از پر را به تن کردم .سبک شدم .دست هایم را تکان دادم .از قایق جدا شدم . در میانه ی هوا بال زدم .دیدم می توانم بپرم . به قایق برگشتم . در میانه تخته سنگی قایقم را بستم . حساب کردم با لباس به خانه ام پرواز کنم بهتر از پارو زدن است و معطل نکردم . به سوی آسمان فیروزه ای رنگ پرم را تکان دادم .و در خطوط رنگ های آسمان غوطه ور شدم . ای کاش از این رویا هیچ وقت بیدار نشوم !!