کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای می 20, 2008

سنگ خارای من

از بالای سراشیبی تجریش با دوچرخه پایین آمدم . از کنار داروخانه و کمی آن طرف تر ، آب میوه گیری محمد گذشتم . سرعتم خیلی زیاد بود .از باد هم بیشتر ! صدای مرضیه در گوشم بود .سنگ خارا را می خواند . سینه ام بالا و پایین میرفت .آه بود که پشت سر هم می کشیدم . نرسیده به پل رومی برای لحظه ای کنار کله وپاچه فروشی ایستادم .یادت می آید چقدر با هم در غروب های تهران به سراغ این کله و پاچه فروشی می رفتیم و صاحب مغازه با دیدنمان می خندید چون میدانست چقدر با لذت خواهیم خورد ! همیشه نفری ، دو پرس می خوردیم و صاحب کله پاچه فروشی فقط پول دو پرس را حساب می کرد چون مشتری هایی که از کنار شیشه ی کله و پاچه فروشی می گذشتند با دیدن ما دو نفر تحریک به خوردن می شدند .! ببین ، یک وقت فکر نکنی من همه چی را فراموش کرده باشم ها ! نه ! همه چیز به خوبی در خاطرم مانده و حالا حالا هم از یادم نخواهد رفت . یک وقت فکر نکنی اینجا دارم حال می کنم و غرق نعمت و فراوانی شده باشم .نه از این خبرها نیست . هنوز خود خودم هستم . و تا سالهای بعد هم تمام تلاشم این است که خودم باشم .هنوز همان گیجی سابقم را دارم .هنوز هم به سادگی آب خوردن عاشق می شوم و هنوز احساساتی هستم ولی در این مدت که از تو دور هستم به خوبی یاد گرفته ام که کف احساساتم را به دست بگیرم و بی خود و بی جهت به هر کسی تعارف نکنم .چون زمانه زمانه ی تعارف کردن نیست .هر کسی به فکر خودش هست .هر کسی تلاشش این است که فراورده های حسی و مادی اش را برای خودش نگه بدارد . انگلیسی ، آلمانی ، فرانسوی و ایرانی ندارد .همه آدم ها یک جور هستند . به قول اخوان هر جا ی این کره خاکی که بروی آسمان بک رنگ هست و تفاوت چندانی ندارد ، ولی در این میان یک مسئله مهمتر از همه است و آن خود آدم است . این جا تنهایی خودخواسته برکت به بار می آورد .این جا می توانی با تلاش واقعی به همه چیز برسی . هیچ کسی کمکت نمی کند .اگر اشک بریزی کسی نیست که با دستمال صورتت را پاک کند .این جا خیلی وقت است که بازار مکاره ی فروش حس و احساس تعطیل شده است . این جا می توانی خودت بلند بشوی ، دستمال برداری و صورت تر شده از اشک ات را پاک کنی . این جا همه اطوارهایش با ایران کلی فرق دارد .آدم های دور وبر به سختی حس های همان لحظه شان را ابراز می کنند . چون تا ترا به خوبی نشناسند خود وجودشان را به نمایش نمی گذارند . فکر می کنی با مادر فرانچسکا و مگی و هلنا و همه و همه به همین راحتی دوست شده ام و زندگی روزانه ام را هم با آنها تقسیم کرده ام ؟ .فکر می کنی فقط چند دقیقه طول کشید تا استارت رفاقتمان شروع بشود .نه ! روزها و شب ها گذشت تا رفیق هایم مرا بهتر بشناسند و حالا جزیی از خودم بشوند . یادت می آید چقدر دوست های الکی و غیر شاخص داشتم .هیچ و پوچ بودند! چقدر کار می کردم یادت می آید ؟ .شش صبح تا آخر شب .با تنی خسته و کوفته در خانه را باز می کردم .دوش می گرفتم و بعد خواب .خودت می دانستی که چقدر دلم می خواست بمیرم ولی نمردم .خسته از خواب بیدار می شدم .سوئیچ ماشین را روشن می کردم .در خانه را برایم باز می کردی . پشت سرم دعا می خواندی تا به سلامت برگردم . روزها و روزها گذشت و هیچ اتفاق دگرگون کننده ای نیافتاد . پاشنه ی در به همان روال سابق چرخید و چرخید و ما در گذر زمان از دست رفته ، همدیگر را گم کردیم . همه چیز به مانند اسلاید شو در برابرم دارد رژه می رود . همه عکس ها ی رنگی ، خاکستری شده اند .غبار زمان همه ی چهره ها را پاک کرده و صورت های محو شده با اندام باریک و بلند خودشان را به نمایش گذاشته اند .ببین ، داره بارون می باره میشه بارونی منو از تو کمد دربیاری . می خوام برم زیر بارون خیس بشم !!