کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای می 27, 2008
هم بستری با فانی
به خاطر ازدواج نبود که از فانی بریدم ، که رویاهایم برای ازدواج با فانی از اول هم اشتباه بود . به خودم گفتم من آدمی یک زن قانع باشد .خیلی خودم را در رمز و راز اولین برخوردها غرق کرده بودم ، خیلی واله و سیدای نمایش های اغوا کننده شده بودم .گرسنه ی بدن های تازه بودم ، ولی این داستان نمی توانست دوام بیاورد .با زنان مختلف می خوابیدم ، به همان دلیلی که مردان دیگر مشروب می خورند ، که غصه هایم را فراموش کنم ، که احساساتم را کرخت کنم ، که خودم را فراموش کنم . تبدیل به یک آدم حشری شده بودم ، خیلی زود خودم را درگیر چندین رابطه ی همزمان کردم . مثل یک بند باز ، بی اختیار و پریشان احوال با دخترها قرار می گذاشتم . به همان راحتی که ماه شکلش را عوض می کند ، از این رختخواب به آن رختخواب می پریدم . با این عنان گسیختگی سر خودم را گرم نگه میداشتم . از پل استر
هوس های سکسی ماریا
ماریا بود که قوانین دوستی مان را می گذاشت و من به بهترین وجهی که می توانستم رعایتشان می کردم . همدست مشتاقی برای هوس های فوری اش بودم . به درخواست ماریا قبول کرده بودم هیچ وقت دو شب پشت سر هم با هم نخوابیم ، قبول کرده بودم در مورد هیچ زن دیگری با او صحبت نکنم ، قبول کرده بودم از او نخواهم مرا به هیچ کدام از دوستانش معرفی کند ، قبول کرده بودم جوری رفتار کنم که انگار رابطه ی ما سری است ، ماجرای پشت پرده ای که باید از تمام دنیا مخفی بماند .هیچ کدام از این محدودیت ها اذیتم نمی کرد .لباس هایی را می پوشیدم که ماریا دوست داشت .تسلیم خواسته هایش برای ملاقات در جاهای عجیب و غریب می شدم ( باجه های ژتون مترو ، سالن هاتی شرط بندی ، دستشویی رستوران ها ) غذاهای رنگی ای را که او می خورد ، می خوردم . همه چیز برای ماریا بازی بود ، خلاقیت مداوم و هیچ فکری آن قدر عجیب و غریب نبود که به یک بار امتحانش نیرزد . ما با لباس و بی لباس ، در تاریکی و در روشنایی ، بیرون و در خانه ، روی تختخواب و زیر تخت خوابش عشق می ورزیدیم . فکر می کنم همه ی این کارها خیلی بچگانه بود اما ماریا تمام این شیطنت ها را جدی می گرفت . به چشم سرگرمی بهشان نگاه نمی کرد ، برایش حکم تجربه داشتند . مطالعاتی بودند در طبیعت مواجش . اگر این قدر جدی نبود ، شک داشتم که بتوانم پا به پایش بروم .آن موقع با زنان دیگر هم رابطه داشتم اما ماریا تنها زنی بود که برایم همه چیز بود .تنها کشی که هنوز بخشی از زندگی ام است .( پل استر ، هیولای دریایی ، ترجمه ماندانا مشایخی ، نشر ماهی )




