کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای می 29, 2008

چمدان بسته ی تو

ببین ! وقتی می بینم تو با این همه توجه و اشتیاق کارهایت را انجام می دهی تا به من برسی در پوست خودم نمی گنجم . وقتی زنگ زدی که از پاریس راه افتاده ای تا پس از سالها همدیگر را ببینیم نمی دانی چقدر خوشحال شدم . باور کن از ساعت ده که زنگ زدی تا همین حالا پوست صورتم پر از خون شده . احساس گرمای وحشتناکی می کنم ولی از آن حس هایی نیست که به همین زودی از دست بدهم .به مادر فرانجسکا هم زنگ زدم و خبر آمدن ترا دادم .طبق معمول هر خبری که مرا شاد کند او را هم شاد می کند .اوه داشت یادم میرفت تو پرانتز بنویسم ( برای مریم هشت شمع روشن کرده و گفت نمی دانم چرا این روزها این قدر به فکر این دختر هستم فکر می کنم مشکلی دارد ! در هر صورت از مریم مقدس خواستم که با روشن کردن شمع عامل خیر برایش باشد ) . کجا بودم ؟ آها داشتم از انرژی بخش شده در سرتاسر بدنم برایت می نوشتم .حساب کرده ام دقیقا هفت سال از دیدن تو گذشته و تو در این مدت هفت سال هر روز برایم ای میل زده ای و گاهی اوقات اگر هم توانسته ای زنگ زده ای ولی خودت بهتر می دانی که چقدر من توی نازنین را دوست دارم .چون واقعا دوستی و رفاقت مابین من و تو بسیار خوب و استوار بوده است و تا همین لحظه هیچ نیرویی نتوانسته از بین اش ببرد .در هر صورت رفیق جانم ! از این که چمدانت را بسته ای و داری به پهلوی من می آیی خیلی خوشحالم . تا ده دقیقه دیگه باید برم سر کارم ولی قبل از رفتنم باز هم ممنون که با همه مشکلات کاری داری می آیی . خدا حافظ و پشتیبان تو باشد . Jane Bond

Brendan Kelly