کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

چمدان بسته ی تو

ببین ! وقتی می بینم تو با این همه توجه و اشتیاق کارهایت را انجام می دهی تا به من برسی در پوست خودم نمی گنجم . وقتی زنگ زدی که از پاریس راه افتاده ای تا پس از سالها همدیگر را ببینیم نمی دانی چقدر خوشحال شدم . باور کن از ساعت ده که زنگ زدی تا همین حالا پوست صورتم پر از خون شده . احساس گرمای وحشتناکی می کنم ولی از آن حس هایی نیست که به همین زودی از دست بدهم .به مادر فرانجسکا هم زنگ زدم و خبر آمدن ترا دادم .طبق معمول هر خبری که مرا شاد کند او را هم شاد می کند .اوه داشت یادم میرفت تو پرانتز بنویسم ( برای مریم هشت شمع روشن کرده و گفت نمی دانم چرا این روزها این قدر به فکر این دختر هستم فکر می کنم مشکلی دارد ! در هر صورت از مریم مقدس خواستم که با روشن کردن شمع عامل خیر برایش باشد ) . کجا بودم ؟ آها داشتم از انرژی بخش شده در سرتاسر بدنم برایت می نوشتم .حساب کرده ام دقیقا هفت سال از دیدن تو گذشته و تو در این مدت هفت سال هر روز برایم ای میل زده ای و گاهی اوقات اگر هم توانسته ای زنگ زده ای ولی خودت بهتر می دانی که چقدر من توی نازنین را دوست دارم .چون واقعا دوستی و رفاقت مابین من و تو بسیار خوب و استوار بوده است و تا همین لحظه هیچ نیرویی نتوانسته از بین اش ببرد .در هر صورت رفیق جانم ! از این که چمدانت را بسته ای و داری به پهلوی من می آیی خیلی خوشحالم . تا ده دقیقه دیگه باید برم سر کارم ولی قبل از رفتنم باز هم ممنون که با همه مشکلات کاری داری می آیی . خدا حافظ و پشتیبان تو باشد . Jane Bond

6 دیدگاه »

  ملیکا wrote @

به دوستانم گفتم:

سفری در امتدادشب
جاده ای طولانی و ملال آور به سمت جزیره در پیش است
جایی است که عشقی وجود دارد
بهشت آنجاست
من زندگی را خواهم یافت
تکه های قلب شکسته ام را خواهم آورد
من سوار بر قوی سپیدم
باید بروم

  Iris wrote @

Dear me
First time I saw you in train station, I was really wonder about your attractive personality, kindness and reliability
.After 7 years I have still seek about your love and emotional friendship

  sayeesabz wrote @

سلام
مي ىونم مي خواي بطي براي رسيىن به تو بايى تلاش كنم اما راستش ديگه ازت خوشم نمياد يادته بهت گفتم دوست دارم بزار خودم راحت كنم وبهت بگم اون حرفم دروغ بود دروغ محض من از همون اول هم بهت علاقه نداشتم نميدونم چرا تا الان ادامه دادم بايد همون روز اول بهت مي گفت
آخي………
اين نوشته من فالبداهه بود به بزرگي خود ببخشيد.
بااحترام:
sayeesabz

  ملنا wrote @

نمی دانم بار دیگری در کار هست یا نه اما آنچه که هست چاه عمیق تنهایی من است که جز با وجود تو سرشار نمی شود . اما آمدن دوستت اندوه من را چند برابر می کند

  حسین پورستار wrote @

سلام : اخیر یک نمایشنامه از امانوئل اشمیت خواندم بنام “خرده جنایات زن و شوهری ” . چقدر حس های این متنت در باره دوست داشتن با دیدگاه های اشمیت در آن نمایشنامه نزدیک است .

  thelostchildhood wrote @

حسین مهربان این نمایشنامه را نخوانده ام ولی حتما گیرش میارم .شب و روز خوبی داشته باشی رفیق


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>