کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ می, 2008

سنگ خارای من

از بالای سراشیبی تجریش با دوچرخه پایین آمدم . از کنار داروخانه و کمی آن طرف تر ، آب میوه گیری محمد گذشتم . سرعتم خیلی زیاد بود .از باد هم بیشتر ! صدای مرضیه در گوشم بود .سنگ خارا را می خواند . سینه ام بالا و پایین میرفت .آه بود که پشت سر هم می کشیدم . نرسیده به پل رومی برای لحظه ای کنار کله وپاچه فروشی ایستادم .یادت می آید چقدر با هم در غروب های تهران به سراغ این کله و پاچه فروشی می رفتیم و صاحب مغازه با دیدنمان می خندید چون میدانست چقدر با لذت خواهیم خورد ! همیشه نفری ، دو پرس می خوردیم و صاحب کله پاچه فروشی فقط پول دو پرس را حساب می کرد چون مشتری هایی که از کنار شیشه ی کله و پاچه فروشی می گذشتند با دیدن ما دو نفر تحریک به خوردن می شدند .! ببین ، یک وقت فکر نکنی من همه چی را فراموش کرده باشم ها ! نه ! همه چیز به خوبی در خاطرم مانده و حالا حالا هم از یادم نخواهد رفت . یک وقت فکر نکنی اینجا دارم حال می کنم و غرق نعمت و فراوانی شده باشم .نه از این خبرها نیست . هنوز خود خودم هستم . و تا سالهای بعد هم تمام تلاشم این است که خودم باشم .هنوز همان گیجی سابقم را دارم .هنوز هم به سادگی آب خوردن عاشق می شوم و هنوز احساساتی هستم ولی در این مدت که از تو دور هستم به خوبی یاد گرفته ام که کف احساساتم را به دست بگیرم و بی خود و بی جهت به هر کسی تعارف نکنم .چون زمانه زمانه ی تعارف کردن نیست .هر کسی به فکر خودش هست .هر کسی تلاشش این است که فراورده های حسی و مادی اش را برای خودش نگه بدارد . انگلیسی ، آلمانی ، فرانسوی و ایرانی ندارد .همه آدم ها یک جور هستند . به قول اخوان هر جا ی این کره خاکی که بروی آسمان بک رنگ هست و تفاوت چندانی ندارد ، ولی در این میان یک مسئله مهمتر از همه است و آن خود آدم است . این جا تنهایی خودخواسته برکت به بار می آورد .این جا می توانی با تلاش واقعی به همه چیز برسی . هیچ کسی کمکت نمی کند .اگر اشک بریزی کسی نیست که با دستمال صورتت را پاک کند .این جا خیلی وقت است که بازار مکاره ی فروش حس و احساس تعطیل شده است . این جا می توانی خودت بلند بشوی ، دستمال برداری و صورت تر شده از اشک ات را پاک کنی . این جا همه اطوارهایش با ایران کلی فرق دارد .آدم های دور وبر به سختی حس های همان لحظه شان را ابراز می کنند . چون تا ترا به خوبی نشناسند خود وجودشان را به نمایش نمی گذارند . فکر می کنی با مادر فرانچسکا و مگی و هلنا و همه و همه به همین راحتی دوست شده ام و زندگی روزانه ام را هم با آنها تقسیم کرده ام ؟ .فکر می کنی فقط چند دقیقه طول کشید تا استارت رفاقتمان شروع بشود .نه ! روزها و شب ها گذشت تا رفیق هایم مرا بهتر بشناسند و حالا جزیی از خودم بشوند . یادت می آید چقدر دوست های الکی و غیر شاخص داشتم .هیچ و پوچ بودند! چقدر کار می کردم یادت می آید ؟ .شش صبح تا آخر شب .با تنی خسته و کوفته در خانه را باز می کردم .دوش می گرفتم و بعد خواب .خودت می دانستی که چقدر دلم می خواست بمیرم ولی نمردم .خسته از خواب بیدار می شدم .سوئیچ ماشین را روشن می کردم .در خانه را برایم باز می کردی . پشت سرم دعا می خواندی تا به سلامت برگردم . روزها و روزها گذشت و هیچ اتفاق دگرگون کننده ای نیافتاد . پاشنه ی در به همان روال سابق چرخید و چرخید و ما در گذر زمان از دست رفته ، همدیگر را گم کردیم . همه چیز به مانند اسلاید شو در برابرم دارد رژه می رود . همه عکس ها ی رنگی ، خاکستری شده اند .غبار زمان همه ی چهره ها را پاک کرده و صورت های محو شده با اندام باریک و بلند خودشان را به نمایش گذاشته اند .ببین ، داره بارون می باره میشه بارونی منو از تو کمد دربیاری . می خوام برم زیر بارون خیس بشم !!

christopher wood

فعال سیاسی کرد بر اثر شکنجه درگذشت

آسو صالح

صبح امروز جمعه 27 اردیبهشت ماه، کاوه عزیز پور زندانی سیاسی کرد، درگذشت.

کاوه عزیز پور 25 ساله و ساکن مهاباد، دو سال پیش به اتهام ارتباط با احزاب اپوزیسیون کرد از سوی اداره اطلاعات مهاباد بازداشت و روانه زندان شده بود. وی از مدتی پیش بر اثر آنچه که از سوی اطرافیان وی سکته مغزی در نتیجه “شکنجه” اعلام شده بود، در بیمارستان اورمیه بستری و دو بار تحت عمل جراحی قرار گرفته بود. نامبرده امروز صبح پس از اینکه نزدیک به 20 روز را در حالت کما گذراند، در بیمارستان ارومیه درگذشت.

در این باره اسعد عزیزپور برادر وی اظهار داشت: “کاوه برای سومین بار بود که به حالت کما رفته بود، هنگامی که برای بار دوم به کما رفت، تحت عمل جراحی مغز قرار گرفت، اما پس از 48 ساعت از انجام این عمل نیروهای اطلاعات بدون اینکه به توصیه های پزشک وی گوش دهند نامبرده را به بازداشتگاه اطلاعات منتقل می نمایند.” اسعد عزیز پور در مورد توصیه پزشک معالج اضافه می کند: “پزشک وی اخطار داده بود که کاوه باید برای مدت دو ماه در استراحت مطلق به سر ببرد. در غیر این صورت خطر جدی او را تهدید می کند”.

مرگ فعالین سیاسی و مدنی کرد در زندان

مرگ کاوه عزیزپور در اثر شکنجه نیروهای اطلاعاتی و امنیتی در زندان مهاباد، چندمین مورد از مرگ فعالین سیاسی و مدنی کرد طی چند سال گذشته در زندان های جمهوری اسلامی ایران است.

در تابستان سال 1384 مرگ فجیع جوان مهابادی منجر به درگیریهای خونین در شهرهای مختلف مناطق کردنشین شد. در همین درگیریها جوان 21 ساله ی دیگری که در سنندج بازداشت شده بود، در بازداشتگاه اطلاعات نیروی انتظامی سنندج، به طرز مشکوکی کشته می شود. نیروی انتظامی سنندج مرگ این فرد را خودکشی با بند کفش وی عنوان نمودند. مرگ ابراهیم لطف الهی دانشجوی رشته حقوق دانشگاه پیام نور سنندج، آخرین مورد از این مرگ های مشکوک بود که در زندان های کردستان به وقوع می پیوست. گزارش وزارت اطلاعات و گزارش “دوم” پزشک قانونی سنندج مرگ این دانشجو را خودکشی اعلام کرده بودند.

از سوی دیگر خبر مرگ کاوه عزیزپور در حالی منتشر می شود که علی حیدریان که با اتهامی مشابه در زندان رجایی شهر کرج در انتظار اجرای حکم اعدام قرار دارد، در اثر ضرب و شتم شدید از سوی مامورین زندان به بیمارستان منتقل شده است.

مرگ های مشکوک فعالین سیاسی و مدنی کرد در زندان یا بازداشتگاه اداره اطلاعات که اغلب دارای اتهاماتی از قبیل “ارتباط با احزاب مخالف جمهوری اسلامی ایران” هستند، هر از چند گاهی در تلکس خبرگزاری ها قرار می گیرد. تعدادی از وکلا، پرونده های این مرگ ها را برعهده می گیردند. اما سرانجام همه این پرونده ها قابل پیش بینی است.

تعداد این مرگ ها در ایران آنچنان سیر صعوی گرفته که سازمان های حقوق بشری در این باره واکنش نشان داده اند. سازمان دیدبان حقوق بشر یکی از همین سازمان هاست. طی بیانیه ای که این سازمان چندی پیش منتشر کرد از جمهوری اسلامی ایران خواسته شده که تحقیقات فوری، کامل، و بی طرفانه درباره تمام موارد قتل های غیرقانونی، از جمله مواقعی که دادخواستی از سوی اقوام حاکی از مرگ غیرطبیعی قربانیان تنظیم شده باشد، صورت دهد.

دیده بان حقوق بشر در اطلاعیه خود یاد آور شده است: اصول سازمان ملل در ارتباط با پیشگیری موثر و تحقیق در مورد اعدام های غیرقانونی شتابزده و بی دلیل مقرر می دارد که تحقیقات فوری، کامل، و بی طرفانه درباره تمام موارد قتل های غیرقانونی، از جمله مواقعی که دادخواستی از سوی اقوام حاکی از مرگ غیرطبیعی قربانیان تنظیم شده باشد، صورت گیرد.

این اصول اعلام می کنند در صورتی که پیکر دفن شده ولی بعدا به نظر برسد تحقیقات لازم است، جسد بایستی بلافاصله نبش قبر شده و مورد کالبدشکافی قرار گیرد.کالبد بایستی برای زمان کافی نزد کسانی که کالبدشکافی را انجام می دهند باقی بماند تا تحقیق کامل را ممکن سازد.

اطلاعیه دیده بان حقوق بشر می افزاید: برای تضمین نتایج عینی، انجام دهندگان کالبدشکافی بایستی قادر باشند به طور بی طرفانه و مستقل از هر شخص، سازمان، یا نهاد ذینفع انجام وظیفه کنند. این اصول هم چنین مقرر می دارند که خانواده های قربانیان و نمایندگان حقوقی آن ها به کلیه اطلاعات مرتبط با تحقیقات دسترسی داشته باشند و حق داشته باشند خواهان حضور نماینده پزشکی ای از سوی آن ها در کالبدشکافی گردند.

این سازمان پیش تر نیز در گزارش مفصل دیگری تحت عنوان “در ایران شما هر کسی را که بخواهید می توانید بازداشت کنید” در باره وضعیت حقوق بشر و رفتار با منتقدان حکومت در جمهوری اسلامی ایران منتشر کرده بود.

waterfall

از میان بازوهای دریا که خلیج کوچکی در خشکی برای خود ساخته بود گذشتم . صخره های آویزان ، پرده های آسمان را می سابیدند . چکه های پودر شده به روی زمین پاشیده می شدند . درختان سرو، هوای مابین قله های برفی و جنگل های سبز را معطر کرده بودند . ریه ام را از این بوی خوش پر کردم تا برای بقیه ی راه عطر، کم نیاورم . قایق باد بانی خودم را به اسکله ی چوبی با گره های کلفت بستم .دریا می رفت که برای ساعت های آتی آشفته شود . محل بستن قایق ، جای امنی بود . نگرانی را از خودم دور کردم . روستایی جوانی از میان بوته ها خودش را به من رساند . سلامی کردم . با خنده مرا به طرف کلبه ی پدر و مادرش برد . با نان و کره و پنیر تازه که همان موقع درست شده بود از من پذیرایی کردند . آفتاب برای خوابیدن خودش را آماده می کرد .بالای خانه جایی برای خوابیدن دادند و سرگرم شادی تازه آمده به روستایشان شدند .انگار مرا خیلی وقت بود که می شناختند . رختخوابی از پر برایم انداختند . خسته از پارو زدن ، خیلی زود به خواب شیرینی رفتم .خواب هایی را که دیدم را به یاد نمی آورم چون فقط برای همان شب بود و تعبیری نداشت. وقتی از خواب بیدار شدم غول مهربانی را کنار پنجره دیدم که داشت برای سگ هایش قلاده های طلایی درست می کرد و هراز چندی دستی به میان موهای سگ هایش می برد .ملافه های پشمی را به کناری زدم و بی آنکه بترسم سلام دادم .غول مهربان با چشم های بزرگ و دوست داشتنی سبزش جواب سلامم را داد .گفت : تو صاحب همان قایق بسته شده به اسکله هستی ؟ گفتم بله آقای غول مهربان . گفت : برای برگشتن به خانه ی سنگی ام در بالای قله های پوشیده از برف وسیله ای ندارم می شود خواهش بکنم من و سگ هایم را برسانی ؟ گفتم با کمال میل آقا ؟ غول مهربان کار ساختن قلاده ها را به اتمام رساند و بلند شد . از بالای پنجره به حیاط سنگفرش شده از چوب ، نگاه کردم .جوان روستایی و پدر و مادرش با نگرانی به بالای اتاق نگاه می کردند . سرم را بیرون آوردم و دستی تکان دادم .صدای غریو شادی شان را شنیدم .از پله های بالای خانه پایین آمدم .روی میز صبحانه ی لذیذی چیده شده بود .کره و پنیر و ظرف بزرگی از عسل . غول مهربان زودتر از من به روی صندلی نشسته بود و با چاقوی کوچکی نان می برید .از روی اجاق ، کتری قهوه را بلند کردم و در دو لیوان مسی قهوه ریختم .اتاق پر از گل و گیاه تازه شده بود .پرنده ی کوچکی به روی پنجره ی آشپزخانه آواز می خواند . غول سرگرم خوردن بود و سگ هایش به روی پای او به خواب رفته بودند.وقتی پرنده می خواند آوازش را برای غول مهربان ترجمه می کردم . سرش را تکان می داد و چکه های اشک از میان چشم های زیبایش بیرون می ریخت .با خودم گفتم حتما عاشق شده این آدم ، غول شده ! .چون غول ها معمولن عاشق نمی شوند .تازه غول ها که موهای سگ هایش را نوازش نمی کنند .بی خیال رویا پردازی شدم .صبحانه ام را خوردم . از خانواده ی روستایی تشکر کردم . برای راهم ظرف بزرگ غذا ، داخل قایق گذاشتند . تک تک شان را بوسیدم و غول بی آنکه نگاهی به آنها بکند .سوار قایق شد .دریا طوفانی شده بود ، ولی چون تنها نبودم .پارو زدم و خیلی زود به کنار کلبه ی سنگی رسیدم .زن زیبایی با هلهه و شادی به استقبالمان آمد . زن و شوهر همدیگر را بوسیدند . کنار قایقم ایستادم .دعوتشان را برای ماندن قبول نکردم ، چون تا قبل از غروب خورشید ، باید به خانه ی خودم بر می گشتم . با دیدن بزهای کنار کلبه ی سنگی هوس شیرشان را کردم .زن غول مهربان با دست های بزرگش برایم شیر دوشید . در قمقمه چرمی ام شیر بز ریختم .دستم را برای خداحافظی دراز کردم . دست های من در میان دست های گنده ی آن غولها جای گرفت . گرمای تن شان وجودم را گرم کرد . آدرس کلبه ام را دادم تا اگر وقتی پیدا کردند به سراغم بیایند . دریا آرام شده بود . پارویم را به آب زدم .برای رفع خستگی به کنار خلیج کوچکی رفتم .از ظرف غذا لقمه ای برای خودم درست کردم .در گوشه ی قایق ، بسته ی پارچه ای فیروزه رنگی چشمم را گرفت .بازش کردم .لباسی از پر قو بود .با شادی لباسم را در آوردم .پارچه ی ساخته شده از پر را به تن کردم .سبک شدم .دست هایم را تکان دادم .از قایق جدا شدم . در میانه ی هوا بال زدم .دیدم می توانم بپرم . به قایق برگشتم . در میانه تخته سنگی قایقم را بستم . حساب کردم با لباس به خانه ام پرواز کنم بهتر از پارو زدن است و معطل نکردم . به سوی آسمان فیروزه ای رنگ پرم را تکان دادم .و در خطوط رنگ های آسمان غوطه ور شدم . ای کاش از این رویا هیچ وقت بیدار نشوم !!

River


از اتوبان بیست و پنج به بعد ، مزرعه ها با رنگ های زرد وطلایی به مهمانی چشم هایم آمدند .از شدت رنگ ، برای لحظه ای احساس کردم چشم هایم سیراب از رنگ شده ولی اشتباه می کردم چون ترکیب هر کدامشان با هم فرق می کرد ! فرمان ماشینم را به طرف رودخانه ی کنار اتوبان کج کردم تا خطوط رنگ های مزرعه ها را بهتر ببینم .بوی گندم و بوی بهار ، مستم کرده بود . مشامم پر از شادی و حس قشنگ زندگی شده بود .پس از سالها زندگی کردن برای اولین بار در جزیره بوی خوش زندگی را با تمام وجودم لمس کردم .سالها بود از فضای پیرامونم بویی که بوی طبیعت بدهد را نچشیده بودم .از ماشین پیاده شدم .لباسم را درآوردم . به طرف مزرعه دویدم .خودم را به روی زمین انداختم .ساقه های سبز و طلایی را به میان دست هایم بردم .بو کردم .چشیدم .صلیب وار در میان گیاهان زنده دراز کشیدم .سرم پر از هوا و عطر شد . سالی از داخل ماشین صدایم کرد .محل نذاشتم . در ماشین را بست . با دامن چین چین اش به طرفم آمد .سبزه ها به کناری زد .در چادر گندم ، کنارم دراز کشید . دست های کوچک و ظریفش را به دست گرفتم .انگشت های باریکش را بوسیدم . با این انگشت ها چقدر برای من پیانو نواخته بود . سالی شروع به زمزمه کردن کرد .از یکی از شعرهایم قطعه آوازی درست کرده که شنیدنش دل و روحم را به سختی تکان می دهد .کودکی گم شده ام ، مادر مهربانم .هراس های شبانه ام .سلول های تنگ ، زندان بان های خشن .پرنده ی کوچک اتاقم که هر روز ساعت هفت صبح به اتاقم می آمد .همه ی خاطرات فشرده در زمان را در یک آواز به هم کلیپس کرده و هر وقت که آوازش را سر می دهد .احساس بالندگی و رهایی به من دست می دهد . آفتاب به ملایمت ملافه ی نورش را به روی ما کشید و در سایه روشن باد خنک هر دو به خواب رفتیم .مورچه ها از سر و روی ما بالا می رفتند .پاهای کوچک شان رد پا بر جا نمی گذاشت .همه چیز روال عادی خودش را طی می کرد . سالی و من در رویای خوش زندگی فرو رفته بودیم . تلنگرهای باد و دست های گیاه کنار دستمان خوابمان را آشفته نمی کرد .ثانیه ها و دقیقه ها می گذشتند . در معبر نور خورشید به بالا می رفتیم . دست های یکدیگر را گرفته بودیم . هیچ فشاری در کار نبود .فقط لمس بود و لمس ! ساعت درونمان زمان بیدار شدن را اعلام کرد .کش و قوسی به خودمان دادیم . نفس را بی صدا بیرون دادیم . به طرف کنار جاده رفتیم . درهای ماشین را باز کردیم .هوای داخل با فشار بیرون آمد . ترکیب هوای اطرافمان عالی بود .سوئیچ را زدم .موتور شروع به چرخیدن کرد .هوا را مکید .بنزین به حرکت در آمد .چهار چرخ مثل اسب راهواری به حرکت در آمدند .شیشه ی پنجره ها را باز کردم .هوا چرخید و چرخید و حس خوب زندگی دوباره در ما متولد شد . رادیو را باز کردم .شوپن داشت می نواخت .انگار می دانست محتاج آرامش دفینه شده هستیم .فاصله چرخ ها با آسفالت جاده کمی زیاد شد . هر چقدر موتور می چرخید ماشین با زمین فاصله می گرفت . درهای ماشین به آرامی باز شدند . شکل بال به خود گرفتند . حجم فولاد و آهن ، جایش را به پنبه و پر داد . نرمی شکنده ی هوا گونه هایمان را نوازش کرد .شیشه ی جلوی ماشین با هجوم اولین باد سنگین از جا کنده شد .عینک های محافظ شبشه ای را از داشبورد برداشتم .به صورتمان زدیم . باد به صورتمان نمی خورد .از جلوی چشم هایمان رد می شد و رد باد بر گونه هایمان نقش می بست .بوی گلاب و یاس در شامه ی هر دوی ما بیداد می کرد . در عمرم این همه رنگ و عطر و باد ندیده بودم .چقدر خوب بود . همه چیز .به خوبی داشت پیش می رفت . می دانستم خواب نمی بینم .ولی می دانستم رویا نقش عمده ای را بازی می کند .ابرها ی کنار دستمان جاده ی باریکی ساخته بودند . در فاصله نه چندان دور درختان اقاقیا برگه های سبز و نارنجی شان را به طرفمان پرتاب می کردند . مهربانی در کف دستهایمان موج می زد. قایق های بادبانی از سمت شمال داشتند به طرفمان حرکت می کردند . از روی صخره های تیز و بلند رد می شدیم . آقای خدا با محاسنی سفید از دوردست سلام کرد . بلند شدیم تا جواب سلامش را بدهیم .دعوت به نشستن کرد .وقتی دوباره سر جای خودمان قرار گرفتیم .پاروهای چوبی کنار دستمان بود .آب از پایین به طرف بالا دست ما می آمد .ترسیدیم غرق شویم .از آقای خدا کمک طلبیدیم .اجابت کرد .آب به زیر ماشین پرنده یمان آمد .تازه فهمیدم چرا پارو داریم ! شروع به پارو زدن کردیم .سالی به خوبی کارش را بلد بود .یاد مرداب و دریای کودکی ام افتادم .چقدر قایق سواری می کردم . کلبه آبی برای خودم در وسط مرداب داشتم .با برادرم به شکار می رفتیم .همه کاری به من یاد می داد این برادر ! ای کاش پیشم بود .آقای خدا در گوشم زمزمه کرد .اگر بخوانی مرا اجابت می کنم دعای ترا ! با خنده ی بی صدا دعا کردم .ماهی های ریز و درشت در کنار دستمان شنا می کردند .برای هوا گرفتن به هوا می پریدند و دوباره به میانه ی آب دریا بر می گشتند . ولی چند تایی از آنها راه برگشتن را پیدا نکردند و در هوا معلق ماندند . سالی از داخل کیفش تور سفید ماهیگیری در آورد .بازش کرد .به هوا پرتش کرد .ماهی ها در تور گیر کردند . به داخل ماشین پرنده که رسیدند .محتاج هوا شدند .سالی تنفس مصنوعی به آنها داد .دوباره زنده شدند . به میان دریا برگشتند .نگاه حق شناسشان را به من و سالی کردند . از این کارشان خیلی خوشم آمد.برخوردشان درست بود ! ماشین پرنده داشت به سمت بالا و بالاتر می رفت و من وسالی به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کردیم .خورشید کار نور پاشیدنش را به خوبی انجام میداد . ملکول های داخل آب در تلاطم تشکیل ترنم های دل نشین موج های کوتاه و بلند بودند . پاروهای جفت مان خستگی را به داخل بدنمان داخل کرد و ما دو نفر خسته از پارو زدن شدیم . هوا داشت تاریک می شد .از آقای خدا خواهش کردیم ما را معاف از معراج بکند .برای امروزمان کافی بود .می دانستم گستاخی به خرج داریم می دهیم ولی خب خستگی کار خودش را به نحو احسن انجام داده بود و ما کاری بیش از این نمی توانستیم انجام بدهیم . آقای مورد نظر با مهربانی ما را به زمین برگرداند و ما دونفر در اتوبان به راه خودمان ادامه دادیم .تا به سرزمین خودمان برسیم چند آفتاب مانده بود

فیلم کوتاه روز

هیزم شکن های نروژی

از کنار رودخانه که رد می شدم خورشید را دیدم که داشت خودش را در میانه ی آب می شست .سر جای همیشگی خورشید ، کس دیگری نشسته بود . خانم ماه در کنار رودخانه با حوله ی سفید، نگران شنا کردن آفتاب بود .می ترسید خدای نکرده اتفاق ناگواری بیافتد . از روی پل معلق رد شدم .رودخانه مشغول کار همیشگی اش بود .آب می چرخید و سنگ ریزه های کوچک تکان می خوردند و سنگ های بزرگ نشسته بر کف رودخانه ، خود را صیقل می دادند با سمباده ی آب ! آقای خدا ، کنار بیشه به روی صندلی چوبی دراز کشیده بود . همان طور که خورشید آب بازی می کرد ، باران شروع به باریدن کرد .رنگین کمان ، موقعی شکل گرفت که آفتاب به روی باران رقص گرفتنش گرفت . آقای خدا لبخند قشنگی زدو دست هایش را صلیب وار باز کرد و با صدای بلند نفسش را بیرون داد .دختری با لباس محلی و رنگارنگ از روی پل رد شد و دسته گل پژمرده ای را به وسط آب انداخت . نرسیده به رودخانه گل های بی رمق شروع به نفس کشیدن کردند و تا به روشنی برسند غنچه دادند . دخترک با تعجب نگاه کرد و من و ماه و آقای خدا و حتی خود خورشید بی آنکه تعجبی بکنیم تبسم کردیم و دخترک راهش را کشید و رفت . گاری بی دهنه از راه رسید .پنبه های سفید و آبی فضای کنار رودخانه را پر کردند .آقای خدا سوتی زد و خانم های فرشته با قاشق های چوبی بار پنبه را خالی کردند .خورشید در میانه پنبه ها جای گرفت . رنگین کمان شروع به از دست دادن رنگ کرد . غوزه های پنبه شروع به عطر پاشی کردند . خانم ماه حوله ، به دست خورشید داد .خشک کردن تن آفتاب وقتی نبرد . پنبه ها عرض رودخانه را طی کردند . پایه های از کاج درست شده ی پل ، محکم سر جای خودشان ایستادند .باران گرم ، تن جنگل های بی زمین را خیس کرد . دسته دسته چوب درخت بر زمین افتاد .هیزم شکن های ساکن خلیج نروژ دوان دوان خودشان را رساندند .قایق های وایکینگ ها با عرشه های پخ شده بر کف رودخانه مثل مور و ملخ از راه رسیدند .خدایگان خودشان ، سکان کشتی ها را بر عهده داشتند . آقای خدا با دیدن هوو ها ، به تندی از جا بلند شد .نیزه های بلند آبی را به دست گرفت . برای لحظه ای خشمگین شد ، ولی خیلی سریع خودش را کنترل کرد چون یادش آمد پادشاه واقعی زمین و زمان و دریا ها خود ، خودش هست و نه کس دیگر . خورشید ، خودش را حسابی خشک کرد و به کمک خانم ماه ، به آسمان برگشت . ابرهای خاکستری خواستند جلویش را بگیرند ولی کاری عبث و بی فایده بود چون وقت مناسبی برای این کار نبود .شاه ماهی ها هر لحظه دمشان باریک و کوچکتر می شد و هیچ صیادی نمی توانست ماهی ها را به دام بیاندازد .هیزم شکن های نروژِی دسته دسته چوب می بریدند و به روی کرجی های دست ساز خودشان ، هیزم جمع می کردند . درخت های بزرگ را از شاخه و برگ اضافی لخت می کردند و به رودخانه می انداختند چون رودخانه با هیزم شکن ها مهربان بود . خودش می دانست چوب درخت ها را کجا باید ببرد . هوا صاف ، صاف بود .هیچ لکه ای بر آسمان نبود .وایکینگ ها به دنبال خلیجی می گشتند که در کرانه اش پهلو بگیرند . دیگر خدایگان خودشان ، سکان به دست نداشتند چون رودخانه با آنها هم مهربان بود . دوباره سعی کردم از روی پل بگذرم ولی پل اجازه گذشتن نداد .دست و پایم را گم نکردم .از کوله ام بالهایم را با آرامش در آوردم و بی آنکه نگاه چپی به پل بکنم از رویش گذشتم . پایین دستم آب بود و کمی آن طرف تر کلبه ای با آتشی روشن در اجاق دانی اش . یک وعده غذای گرم در انتظارم بود . همین برای مابقی روزم کافی بود.

تکه ای از روز


باران به شدت می بارید وقتی مگی در خانه را زد . خیس از باران پشت در ایستاده بود چترش در هجوم باد و طوفان شکسته بود صورت معصوم و نازش پر از طعم چکه های بی مزه ی باران شده بود . چمدان کوچکش را به داخل آورد و برای دو شبانه روز تنهایی ام را پر کرد . می دانست هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند در این روز های بارانی ام خوشحال کند مگر آمدن خودش ! لباس های خیسش را جلوی شومینه تازه ی اتاق پذیرایی گذاشت چمدانش را باز کرد در کمد لباس جایشان داد به طبقه ی بالا رفت دوش گرفت خودش را خشک کرد سشوار به دست به اتاق رفت موهایش را به دست باد گرم سشوار داد موهای بلندش را با کش بست جلوی میز نشست و به لیوان بزرگ قهوه نگاه کرد که بخار از آن بلند می شد .همیشه مگی برایم یک دوست خوب و دل چسب بوده محبت های بی پایان او هیچ وقت از مرکز کنترل خاطره ام خارج نخواهند شد چه روزهایی که در بلفاست بودم و چه در روزهای بارانی ام در جزیره . مگی را دوست دارم چون هیچ چاره ای جز دوست داشتنش ندارم .مگی دیگر در خود من و در وجودم خانه کرده و تکه ای از روحم شده است .کیک تولدم را جلویش گذاشتم تکه ای برداشت گونه های سفیدش قهوه ای رنگ شد چون با دست هایش با لذت کیک را می خورد و نرمه های شیرینی ، گونه اش را آرایش می داد .برایم ساعت دیواری خانه اش را که همیشه دوست داشتم کادو کرده بود .همیشه به آونگ های ساعت اتاق پذیرایی خانه اش با دقت گوش می کردم ، بی اختیار به یاد چهار فصل ویوالدی می افتادم .میخ و چکش را از جعبه ی ابزار بیرون آوردم با کمک خودش ساعت را به دیوار وصل کردم ، راس ساعت دوازده جعبه ی دیواری دوازده بار نواخت ، بیرون از فضای خانه ، باران سیل آسا سقف شیشه ای خانه را به صدا در آورد ، پیراهن نارنجی و دامن سیاهش با زنجیری که دوسال قبل به او هدیه داده بودم مرا به وجد آورد لبان قرمزش را بوسیدم موهایش را بو کردم بوی خوش زن مشامم را پر کرد به کنار شومینه رفتیم و عشق بازی کردیم .ساعت ، دو بار به صدا در آمد پست چی در خانه را زد نامه ای از اداره ی آدم های گمشده با تمبر ملکه الیزابت دستم را گرفت با کارد سر نامه را باز کردم هشتم فوریه باید در آدرسی که در پایین نامه نوشته شده بود حضور پیدا می کردم ماهها منتظر این برگ سفید که با مرکب قاطی شده بود بودم پا قدم مگی خوب بود

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

دارد باران می بارد باران ! به یاد آن روزمی افتم که تازه از تعزیر آمده بودم کف پاهایم خونین از شلاق و بسته شده با بانداژهای چرکین . هیچ صدایی جز ناله های من در راهروی زندان نبود پاهایم را به زمین نمی توانستم بگذارم پتوی خاکستری را کشان کشان به زیر پاهای مجروحم گذاشتم و سرم را به کف چوبی اتاق .آسمان به یک باره غرید ، باران سیل آسا فضای اتاقم را پر کرد . از دریچه بالای سرم صدای شرشر آب آمد ، اشک های من به تندی می ریخت پاهایم می سوخت هیچ کاری جز تحمل کردن درد نداشتم باران بر سقف حلبی اتاقم می بارید لالایی دل نشینی برای من در هم پیچیده شده از درد ! صدای بازجویم از اتاق بغلی می آمد که با تشر به زندانبان می گفت نفر بعدی .! دقیقا صوت و لحن صدایش سالهاست در گوش من است هیچ وقت نتوانسته ام فراموشش کنم هیچ وقت پیش نیامده که الفبای کتک خوردن از یادم برود . امروز دوباره جزیره پر از باد و تگرگ و باران بود در ساعت چهار بعد از ظهر در خیابان لندن رود مردی را دیدم که کپی صورت بازجویم را داشت به طرفش دویدم تا نگاهش کنم ولی در ایستگاه اتوبوس منتظرم نماند ، در معبر باد از پشت شیشه ی اتوبوس صورتش را در هاله ای از مه دیدم نه ! خود خودش نبود ! به پاپ نزدیک ایستگاه قطار رفتم سفارش ودکای روسی دادم استکان پشت استکان بالا انداختم تا مست شوم مست ! تا برای لحظه ای خود ، خودم نباشم .دیگر از هیچ کابوسی نمی ترسم دیگر از شنیدن خبر مرگ هیچ کسی سراسیمه نمی شوم دیگر از قبر و سیاهی و تابوت هراس به دلم راه نمی دهم دیگر از واهمه های بی نام و نشان ذره ای اندوه به خودم راه نمی دهم . باران که می بارد بر سقف گلی خانه ام اتاق های حادثه خیس نمی شوند از بارش . باران که می بارد بر پهن دشت سینه ام دیگر منفذهای خالی برای سرازیر شدن آب و گل ندارم . بارها وقتی چکه های باران به صورتم می ریزد روزهایی را به یاد می آورم که خیس از عرق بودم تمام دیوارهای اتاقم مملو از نم و آب بودند اتاقم را برای ساعتها می بستند تا روح و جسمم عرق کنند و آزارم دهند تا اعتراف کنم به همه آنچه که انجام نداده ام .سالهاست از هر چه اعتراف حالم به هم می خورد اعتراف به کرده ها و نکرده ها ، ولی از پس این همه سال این را به خوبی یاد گرفته ام که تنها اعتراف به عاشقی کنم اعتراف به سبکی تحمل ناپذیر هستی ام .اعتراف به اینکه تنها این قلب در هم فشرده از درد و اشتیاق برایم باقی مانده است .هر روز که از خواب بیدار می شوم باورم نمی شود که این همه سال چگونه به مانند برق و باد گذشته اند و من هنوز زنده مانده ام . باورم نمی شود از همه دالان های سکوت و وحشت به سلامت گذر کرده ام .باورم نمی شود که چگونه این همه روز و شب گذشت و من در فاصله ، فاصله ی این همه گذر عمر از باتلاق های متعفن گذشته ام و چرکاب های خونین به در و دیوار کف چوبی اتاقم پاشیده شده اند ، همه ی پنجره های دنیا را به سختی از هم باز کرده ام تا تهویه مطبوع زندگی را بچشم و نفسم را تازه کنم .همه ی لغت های روزانه ام را هجی کرده ام .فرهنگ زبانم را پالایش کرده ، از فیلترهای باز شده و نشده عبور کرده ام ، حالا باران و طوفان و تگرگ را تقدس می کنم تا شاید برای ثانیه ها و دقایقی آرام شوم.اجازه می خواهم برای امشبم دعایی تازه کنم تا شاید فردایم ، فردای دگری باشد

حضور خیالی تو

هی ! راستی یادم رفت به تو بگویم چقدر دلم برای بادبادک بازی مشترکمان تنگ شده ، یادم رفت به تو بگویم چقدر دلم برای گونه های سرخ و سفید تو پر پر می زند . وای وای چقدر زود گذشت این همه سال ، چقدر زود گذشت پرپر شدن خاطرات با هم بودنمان ، .این همه دقایق چه زود از صفحه ی ساعت دیواری رفت و ما خبر دار نشدیم باز امروز صبح که از خواب بیدار شدم تو در کنارم خوابیده بودی گونه های خیس ات صورتم را تر کرد، تا چشم هایم را باز بکنم تو در هوا پخش شدی و من نتوانستم جسمت را در میان دست هایم بگیرم . امروز به سختی می توانم دوریت را تحمل کنم اجازه بده عقربه ها از روی ساعت شماطه دار عبور نکنند .اجازه بده خانه ی شیشه ای من ترک برندارد .! از خواب که بیدار شدم خانه را آب فرا گرفته بود نه از اشک های من بل از آب باران ! باران ، دیشب منفذهای خالی خانه را پیدا کرده بود ، با پاهای لخت به آب زدم تو در کنار باغچه ایستاده بودی با چشمان درشت و خیره ات نگاهم می کردی ، با هر نفس ات زیر پایم گرم می شد ، با هر پلک زدن ات هوا گرم و گرم تر می شد .اجازه بده امروز مال تو باشم نازنینم ! اجازه نده باران از ایستادن باز بایستد ! اجازه نده هیچ منفذی دوباره بسته شود ! اجازه بده برای تو امروز من بمیرم ، چون امروز خیس خیسم رفیق ! اجازه بده تا خود شب تنها برای تو نفس بکشم .اجازه بده دستت را بگیرم تا بتوانی جلوی این همه اشک را بگیری .اجازه بده در آغوش بگیرم تن نرمت را ، حالا اجازه می دهم تا به جای من نفس بکشی چون نای باز پس دادن نفس هایم را از دست داده ام .اجازه می دهم در جا جای خانه حضور داشته باشی بی آنکه دیده شوی حضور خیالی ات مرا بس است

« ورودی‌های تازه‌تر · Older entries »