کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای ژوئن, 2008
بگذارید این وطن دوباره وطن شود / برگرفته از وبلاگ کودک سکوت
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
)این وطن هرگز برای من وطن نبود(
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویشداشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
)این وطن هرگز برای من وطن نبود(
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
)در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی(
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردهگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بندهی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.
آزادگان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامیخواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
شعری از دکتر علیرضا زرین
رفتم بازار
چشم اولم به شراب بود
چشم دومم به زیبایی
چشم اولم را بستم و دوباره گشودم
به هشیاری
و چشم دومم را با آن میزان کردم
زشتی ها را دیدم
گوشت ِکبوتر مثقالی چهار ریال
کاپوت دست نخورده (Free of charge )
بازارشام بود این یا سمرقند یا همدان
بازار لندن بود یا تورانتو یا تایوان
چشم اولم را بستم
و از گوشۀ چشم دومم نگریستم
بین من و سایه ام حدّ فاصلی نبود
ما هر دو تشنۀ او بودیم
و دوره های جوانی را
درحوزه های قرمز سرکردیم
و در مکتب بزرگانی
که بعدها خودفروش از آب در آمدند
من هم خودفروشی را امتحان کردم
مزایای آن بد نبود
اما ساعات کارش دهنم را می زد
بزرگان نگفته و هشدار نداده بودند
به حق اما یک امتیاز عالی داشت
می دانستم که خودفروشم
و هر وقت که در آینه به خود می نگریستم
از این اعتراف صادقانه
لذتی وافر می بردم
اینگونه صداقت در قاموس تعلیم و تربیت هزار ساله ام نبود
حالا نوبت به شگرد بازی های گوشم رسیده بود
یکی را بستم و یکی را گشودم
صدای زر زر خود را شنیدم
صدایی که منتقدی حق بجانب در می آورد
صدای فاخر خودم یا به قول شاملو
که به گوش چپ خودم گفت صدای فاکر
البته حرف او در بارۀ زبان انگلیسی بود و دست کم
از یک نظر درست می گفت
دیدم در شنوایی به حد یک خرگوش هم نیستم
و بهتر است در همین مقطع
از بینایی خود در مقایسه با قدرت بینایی عقاب
حرفی زده نشود
دستان خود را گشودم
به دنبال گرفتن و بردن بودند
تلفن زدم و از مرشدم مایکل پرسیدم
امروز چند اتوبوس سوار شده
و در طول چند خیابان قدم زده
و به چند کتابخانه رفته
و با چند زن و مرد ولگرد و معتاد و مست سخن گفته
تا من هم به دستانم دادن بیاموزم
و امان از این دهان و زبان بی چفت و در
که هر چه چرت و چرند بود
گفت و شنفت
و آنها نیز به آموزشی دقیق و نوین
نیازمند بودند
پس زندگی ِ امروز را از نو آغازیدم
و برای نخستین بار
چشمم به صفحۀ سپید باز شد.
14 دسامبر 2007
خاطرات در هم پيچيده
برای تو که فرسنگ ها دور از منی !
تحول اين روزهايم
فکر کنم تقصیر باسن هوس ناک تو بود
یادت می آید اولین بار چگونه با هم عشق بازی کردیم ؟ یادت می آید کجای آشپزخانه بود که هوس سکس کردن کردیم ؟ کیک را در فر گذاشته بودی ، خم شده بودی ، باسن هوس ناک ات باعث شد سر میز آشپزخانه بغلت کنم و همه بشقاب ها و لیوان ها را از روی میز بدارم تا فضای کافی برای عشق ورزیدن مهیا شود .! فکر کنم ساعت هشت شب بود هیچ کس در خانه نبود حتی صدای سگ همسایه هم نمی آمد خب شنبه شب بود رفته بودند پاپ تا دمی به خمره بزنند تو از نیوکاسل آمده بودی تا آخر هفته را با هم باشیم ولی وعده ی سکس کردن نداده بودی ! از آشپزخانه به اتاق نشیمن رفتیم و روی فرش ایرانی در هم آمیختیم .تو بی صدا و من با صدا، موهایت را به دست گرفته بودم و عطرش مستم می کرد .به گردنت دست می زدم لبانت را می بوسیدم زبانم را محکم به دندان می گرفتی پاهایت را به دور کمرم قفل می کردی و هوس را تکرار می کردیم هر دو با هم . بعد از عشق بازی کیک سوخته خوردیم ، شراب خوردیم از همه ی خاطرات مشترکمان حرف زدیم ، خندیدیم و از میلان کوندرا حرف زدیم .تکه های بار هستی را مزه مزه کردیم از خیابان های دوست داشتنی پاریس حرف زدیم .از خانه ی تازه ات در نیوکاسل ، از باغچه قشنگش از همه چیز و ا ز همه کس گوشمان را پر کردیم .از سکس یک دیگر لذت بردیم .صبح که شد زودتر از من از خواب بیدار شدی میز صبحانه را آماده کردی و با نواختن پیانو به نرمی از خواب بیدارم کردی .چشمانم به سختی باز شده بود هوای اتاق خواب بوی گل یاس می داد پنجره را نیمه باز کرده بودی جای جای بدنم پر از رنگ رژ لبت شده بود .صورتم را بوسیدی از خواب بیدار شدم . به فرانسوی برایم آواز خواندی چون بهتر از من می دانی پاریس روح و تن مرا تازه می کند .خورشید نیمه جان جزیره همه ی خانه را نورانی کرده بود احساس می کردم دور سرت هاله ای از نور است موهای بلندت را نوازش کردم پشت گردنت را بوسیدم .قبل از صبحانه در وان دراز کشیدم سرم را شستی و مثل مادرم بدنم را با انگشتان نرمت طی کردی حوله را به روی سرم گذاشتی و تند و تند خشکش کردی ، پله ها را پائین آمدی لباسم را پوشیدم وای خدای من ! آن روز چقدر زیبا شده بودی ! شوفاژ خانه را روشن کردم چون کفاف نور خورشید را نمی داد .سبد انگور قرمز را روی میز اتاق نشیمن گذاشتی و قوری چائی را هم روی شمع .از این کارت خیلی خوشم آمد .نمی دانم از کجا یاد گرفته بودی ولی این کارت باعث شد بیشتر دوستت داشته باشم .برایم گفتی قوری را از شمال لندن در محله ی ایرانی ها خریده بودی و از فروشنده طرز درست کردن چای را یاد گرفته بودی .آن روز صبح کیک تازه ای درست کرده بودی و خوش بختانه نسوخته بود.دو روزی که با هم بودیم هیچ وقت از یادم نخواهد رفت چون مهربانی را به قسمت های مساوی تقسیم کرده بودی و هر بار تکه ای از آن را به خوردم می دادی .آه هلنا ! در این ساعت روز می دانم در خیابان هفدهم پاریس نزدیک برج ایفل در خانه ی لورا نشسته ای و منتظر زنگ تلفن هستی . برای فروختن خانه ات به پاریس برگشته ای تا با پولش خانه ای در جزیره بخری .به خوبی می دانم خاطرات مشترکمان پایان ناپذیر است چون همواره تجدیدش می کنیم . به خوبی می دانم این بار که برگردی دوباره با هم رفیق خواهیم شد.دوباره با هم شام خواهیم خورد دوباره باهم عشق بازی خواهیم کرد دوباره از پاریس ، از خودمان و دنیای ادبیات ، هنر ، موسیقی و هزاران حرف نا گفته حرف خواهیم زد .دنیای با تو دنیای شیرین و دوست داشتنی است.امشب که به خیابان سن میشل می روی پشت صندلی کافه ای بنشین که ارنست و جویس می نشستند .لیوان شراب بوردو را به احترام کسانی بلند کن که دوستشان می داری اگر هم دلت خواست مرا به رویای خوابت دعوت کن چون امروز از خواب که بیدار شدم روزم را به قسمت های مساوی تقسیم کرده ام مدادهای رنگی ام را به دیوار سفید خانه کشیده ام تا شب فکر کنم نقاشی صورتت تمام شود
نقاشی از هلن زرین/
کف دست خیس هلنا

ساعت دو یک روز مه آلود و بارانی بود که هلنا را در سرسرای هتل ویکتوریا دیدم .سی و پنج ساله خوش قد و بالا با چشمانی آبی و موهای صاف و های لایت.تازه از پاریس رسیده بود پشت پیشخوان هتل ایستاده بود و با ته لهجه ی فرانسوی ، انگلیسی حرف می زد. .کلید اتاقش را گرفت سوار آسانسور شد در طبقه هشتم در آسانسور را باز کرد کلید را داخل کرد در را بست چراغ را روشن کرد لباس هایش را در آورد چمدانش را باز کرد به طرف کمد رفت مرتب همه وسایلش را گذاشت به آینه نگاهی کرد دستی به موهایش کشید حمام پشت سرش بود شیر آب گرم را باز کرد شامپوی وان را با آب گرم قاطی کرد وقتی وان پر کف شد داخلش شد برای ده دقیقه خوابید بعد بلند شد دوش گرفت حوله را به دور خودش بست لوسیون را از کمد برداشت به تمام بدنش مالید ، مام رولت را به زیر بغلش زد عطر را به دو طرف گوش اش مالید موهایش را با سشوار خشک کرد.پنجره ی اتاق را نیمه باز کرد هوا ی سرد صورتش را خنک کرد.لباسی را که هفته پیش با لورا خریده بود را پوشید برجستگی سینه هایش را دوست داشت دستی به بدنش کشید موهایش را به دو طرف صورتش ریخت و از اتاق بیرون آمد .در آسانسور که باز شد عطر هلنا مشامم را پر کرد روی صندلی کنار پنجره رو به بیرون نشسته بودم با طنازی به طرف صندلی کنار دستم آمد لبخندی زد و به پیشخدمت سفارش قهوه ی فرانسوی داد. باران شدت گرفته بود شیشه ها پر از قطرات باران شد . نگاهمان برای لحظه ای به هم خیره شد و هر دو با هم لبخند زدیم . به فرانسوی گفتم : هوای پاریس هم این جوریه خانم ؟ به انگلیسی گفت : نه همیشه آقای محترم ! گفتم : من عاشق پاریسم وآرزو دارم یک روزی آنجا زندگی بکنم . پیشخدمت فنجان قهوه را روی میز گذاشت هلنا سرش را برگرداند برای لحظه ای نگاهم کرد سرش را به نرمی تکان داد و گفت : ولی من دیگر پاریس را دوست ندارم چون دیگر کسی را ندارم که منتظرم باشد دستی به موهایم کشیدم و بی اختیار گفتم از عشق فرار کرده اید خانم ؟ چشمانش را گرداند و به آرامی گفت از چهره ام حدس زدید ؟ سفارش قهوه دادم و گفتم من چشم های آبی را دوست دارم و حسم می گوید که این چشمان تر شده ی شما عاشق بوده .و معمولا حسم به من دروغ نمی گوید .فنجان قهوه را به دست گرفت .شما همیشه این قدر راحت می روید سر اصل مطلب ؟ چه طور خانم محترم ؟ همین جوری ! شمارو ناراحت کردم با گستاخی ام ؟ نه ! راستی شما هم مسافر هستید ؟ نه خانم محترم ، هر روز عادت دارم به کافه ی هتل بیایم تا خاطرات شیرینم را با کسی که از دست داده ام یادآوری بکنم به نظر شما کار بدی می کنم ؟ نه آقا ! شما این دورواطراف را می شناسید ؟ اولین باره که به لندن می آیم میشه ازتون خواهش کنم منو بگردانید ؟ نگاهش کردم چقدر دختر راحتیه ، حتما خانم ! راستی شما چتر دارید ؟ می ترسم در باران خیس بشوید هلنا دستی به موهایش کشید و گفت در پاریس مردها باید چتر داشته باشند نه خانم ها ! بلند شدم چترم را به دست گرفتم قهوه اش را تمام کرده بود دستم را به طرفش بردم برای قدم زدن آماده هستید خانم ؟ به نرمی بلند شد به طرف در خروجی هتل رفتیم دستم را گرفت زیر باران قدم زنان به طرف هاید پارک رفتیم.چتر را باز کردم تا هلنا و من زیر باران خیس نشویم . دستش را لمس کردم خیس عرق شده بود با دستمال کاغذی پاکش کردم و دوباره دستم را گرفت تا شب خیلی مانده بود
تن دوست داشتنی تو
هم شیشه ای من در اتوبوس زمانه






