کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای ژوئن, 2008

Charlotte

بگذارید این وطن دوباره وطن شود / برگرفته از وبلاگ کودک سکوت

 

 

 

 

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

)این وطن هرگز برای من وطن نبود(

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
)
این وطن هرگز برای من وطن نبود(

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زند‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

)در این «سرزمین ِ آزاد‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی(

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
 
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاد‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاد‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!

 

 

شعری از دکتر علیرضا زرین

رفتم به بازارشام

 

 

رفتم بازار

چشم اولم به شراب بود

چشم دومم به زیبایی

چشم اولم را بستم و دوباره گشودم

به هشیاری

و چشم دومم را با آن میزان کردم

زشتی ها را دیدم

گوشت ِکبوتر مثقالی چهار ریال

کاپوت دست نخورده (Free of charge )

بازارشام  بود این یا سمرقند یا همدان

بازار لندن بود یا تورانتو یا  تایوان

چشم اولم را بستم

و از گوشۀ چشم دومم نگریستم

بین من و سایه ام حدّ فاصلی نبود

ما هر دو تشنۀ او بودیم

و دوره های جوانی را

درحوزه های قرمز سرکردیم

و در مکتب بزرگانی

 که بعدها خودفروش از آب در آمدند

من هم خودفروشی را امتحان کردم

مزایای آن بد نبود

اما ساعات کارش دهنم را می زد

بزرگان نگفته و هشدار نداده بودند

به حق اما یک امتیاز عالی داشت

می دانستم که خودفروشم

و هر وقت که در آینه به خود می نگریستم

از این اعتراف صادقانه

لذتی وافر می بردم

اینگونه صداقت در قاموس تعلیم و تربیت هزار ساله ام نبود

حالا نوبت به شگرد بازی های گوشم رسیده بود

یکی را بستم و یکی را گشودم

صدای زر زر خود را شنیدم

صدایی که منتقدی حق بجانب در می آورد

صدای فاخر خودم یا به قول شاملو

که به گوش چپ خودم گفت صدای فاکر

البته حرف او در بارۀ زبان انگلیسی بود و دست کم

از یک نظر درست می گفت

دیدم در شنوایی به حد یک خرگوش هم نیستم

و بهتر است در همین مقطع

از بینایی خود در مقایسه با قدرت بینایی عقاب

حرفی زده نشود

دستان خود را گشودم

به دنبال گرفتن و بردن بودند

تلفن زدم و از مرشدم مایکل پرسیدم

امروز چند اتوبوس سوار شده

و در طول چند خیابان قدم زده

و به چند کتابخانه رفته

و با چند زن و مرد ولگرد و معتاد و مست سخن گفته

تا من هم به دستانم دادن بیاموزم

و امان از این دهان و زبان بی چفت و در

که هر چه چرت و چرند بود

گفت و شنفت

و آنها نیز به آموزشی دقیق و نوین

نیازمند بودند

پس زندگی ِ امروز را از نو آغازیدم

و برای نخستین بار

چشمم به صفحۀ سپید باز شد.

 

14 دسامبر 2007  

 

خاطرات در هم پيچيده

دیگر فرق بین خاطرات واقعی و دلهره های در هم پیچیده شده در زرورق را نمی توانم باز یابی بکنم . دیگر نمی توانم به یاد بیاورم کی توانستم برای اولین بار بغلت کنم .نه نمی توانم به یاد بیاورم ! تا خود کتابخانه تا اشک اجازه داد گریه کردم .چشمانم دیگر نمی توانست جایی را ببیند .سر بانک سر چهار ایستادم .دستمالم را از کوله ام در آوردم .دو سوی چشمان بی فروغم را پاک کردم و بعد از آن راه کتابخانه را در پیش گرفتم تا به صفحه ی سفید برسم و از تو بنویسم .در سر در کتابخانه ردیف ردیف بچه های کوچک نشسته بودند و شاد و خندان داشتند به حرف های مربی شان گوش می کردند .دوباره ریزش اشک هایم شروع شد .آنت پشت کانتر ایستاده بود . نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت تا من راحت باشم .امروز نمی دانم تا آخر روز چه خواهد شد . به خوبی می دانم روز خوبی را نخواهم داشت ولی عادت دیرینه شاد بودن در لحظه هنوز در من هست .به بایگانی عکس های تو رفتم .از همان روز اول تا همین چند ماه پیش را با چشمانم بلعیدم . ولی هنوز ترا به همان سنی که بودی نگاهت می کنم .هنوز لهجه ی قشنگ ات در مغزم جولان می دهد . هنوز فشار خاطره های خوش با تو بودن .گریه و خنده های معصومانه تو مرا غم گین و شاد می کند. امروز سر کار نمی روم .می خواهم تا خود غروب در ساحل شنی قدم بزنم و اگر شد مست مست بشوم .امروز اصلن دلم نمی خواهد خودم باشم .دلم می خواد امروز در روی زمین نباشم .دلم می خواست در کنارم بودی و با هم هر کاری که تو دلت می خواست انجام می دادیم . ولی می دانی این رویاهای لعنتی دارد از درون متلاشی ام می کند .منی که بی رویا نمی توانم گذر عمر کنم ! منی که از سالیان پیش با رویاهای زیبا و شیرین و تلخ زندگی کرده ام دارم خسته می شوم ! .تعارفی در بین نیست .دارم کس دیگری می شوم .گرچه این آدم نو ! کمی هم شبیه ی خودم هست ولی به خوبی به عنوان یک تماشاگر ساکت و بی حرکت نگاهش می کنم که دارد چه می کند با من ! آنت برایم دستمال کاغذی آورد و رفت .دامن سفید گلدار و پیراهن فیروزه ای پوشیده با صندل سفید پاشنه کوتاه .وای که این زن را چقدر من دوست دارم . در این روزها آنت به خوبی درکم می کند .کاری به کارم ندارد می آید و می رود و در گوشم می خواند از پیشرفت داستانت چه خبر رفیق ! گونه اش را می بوسم و می گویم دارم می نویسم رفیق ! آه ! که اگر این نوشتن نبود من چه غلطی می کردم .موبایلم به صدا در می آید .تکث دوست مقیم می سی سی پی نوشته / حواله را سه روز پیش برایت فرستادم هنوز دستت نرسیده ؟ .جوابش را می نویسم .نه ! هنوز ! .این دوست مقیم می سی سی پی فرشته ی نگهبان من است نه به خاطر حواله هایی که می فرستد ! بل به خاطر دوست داشتن بی پایانش !به خوبی می دانم آقای خدا برایم نقشه کشیده و طبق معمول در دقیقه نود درهای رحمتش را برایم باز خواهد کرد ! شکر گذارش هستم چون بهتر از او کسی را ندارم ! آفتاب ۲۶ جون فضای کتابخانه را در نوردیده و موج های باریک و گاه بلندش همه جا را پر کرده .صورتم را به طرف نور می گیرم تا صورتم خشک شود چون از دستمال کاری ساخته نیست !!!

برای تو که فرسنگ ها دور از منی !

اگر بیایی ! خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر می گذارم . زانو هایم را خم خواهم کرد و تو مختار خواهی بود هر کدامشان را که بخواهی انتخاب کنی و برداری . به خوبی می دانم آینده را تنها خدا می داند بس . ولی قول بده ! همان طور که امروز دوستم داری فردا و فرداهای دیگر هم دوستم داشته باشی . به هر کلیسا و مسجدی که میروم از خدای خودم همین را می طلبم و بس . ببین ! اگر می توانی کمی زودتر بیا . خورشید دردست راستم داغ داغ است و دارد می سوزاندم و ماه نیز همین طور . لطفا بیا !

تحول اين روزهايم

دارم عوض می شوم .دارم به جلد تازه ای از روح و جسم ام وارد می شوم .روزها و شب ها علامت های خاص خودشان را اعلام می دارند و من از جاده های بی انتها به راه بر می گردم .این حس سالها بود که در من وجود داشت ولی خودش را به این همه واضحی نشان نداده بود ولی درست از شانزدهم جون خودش را کامل و روشن نشان داد و من حس می کنم دوباره به دنیا امده ام .چشم هایم را به خوبی شسته ام و حالا با لنز تازه ای دنیای خودم را نگاه می کنم . دنیایی که دیگر سیاه و خاکستری نیست گرچه سفید سفید هم نیست ! ولی جا خودم را بازیافت کرده ام .آشغالهای انباشته در مغزم را سوار ون کوچکی کرده ام و دیگر هراسی از این ندارم که ایا دوباره بر خواهد گشت یا که نه ! آنچه که برایم مهم است نگاه این روزهای من است .گرچه جنگیدن با کابوس هایم را هم از دست نداده ام .هنوز که هنوز است این دریم های وحشتناک با من زندگی می کنند و شاید تا اخر هم با من خواهد بود ولی کشتی گرفتن با این واهمه های بی نام و نشان و گاه نشان دار را یاد گرفته ام و دوست دارم بجنگم ! همه ی انهایی را که از ته دل دوسشان داشته ام یک به یک مرده اند و گاه از صفحه ی ذهنم رفته اند ولی چه باک از این همه درد که من دارم ادم تازه می شوم .کلمات را به کار برده ی هر روز و شبمم را خوب می جوم و بعد از آن به زبان می اورم من گستاخ دارم کم کم آدم می شوم .زندگی در این روزها گاه به شدت جذاب و گاه تلخ است . یاد عزیزانم را به خوبی گرامی می دارم سعی نمی کنم با کسی آرگیو داشته باشم خونسرد و ارام زندگی می کنم .هر روز سر ساعت معین برای دوچرخه سواری به جنگل کنار خانه ام می روم و قلبم را از هر گونه سیاهی می زدایم تا با هوای تازه بهتر زندگی بکنم .دوستانم  خودشان را با من و افکارم مطابقت بدهند و من به همان میزان تلاش می کنم .دایره و وسعت دوستانم دارند کم و کم تر می شوند از کمیت و به کیفیت رفقایم می افزایم .حرف برای گفتن زیاد دارم ولی مهستی یادم داد همه ی افکارم را در این جا ننویسم .برای کتابی که در دست تالیف دارم نگه شان می دارم تا برای بعد حرفی برای گفتن داشته باشم . خداوند دارد درهای رحمتش را برایم باز می کند .خوشحالی درونی ام بی انتها شده و در امتداد خود شادی ها دارم سفر می کنم .برای بالنده شدن هیچ وقت دیر نیست رفیق !

فکر کنم تقصیر باسن هوس ناک تو بود

 

یادت می آید اولین بار چگونه با هم عشق بازی کردیم ؟ یادت می آید کجای آشپزخانه بود که هوس سکس کردن کردیم ؟ کیک را در فر گذاشته بودی ، خم شده بودی ، باسن هوس ناک ات باعث شد سر میز آشپزخانه بغلت کنم و همه بشقاب ها و لیوان ها را از روی میز بدارم تا فضای کافی برای عشق ورزیدن مهیا شود .! فکر کنم ساعت هشت شب بود هیچ کس در خانه نبود حتی صدای سگ همسایه هم نمی آمد خب شنبه شب بود رفته بودند پاپ تا دمی به خمره بزنند تو از نیوکاسل آمده بودی تا آخر هفته را با هم باشیم ولی وعده ی سکس کردن نداده بودی ! از آشپزخانه به اتاق نشیمن رفتیم و روی فرش ایرانی در هم آمیختیم .تو بی صدا و من با صدا، موهایت را به دست گرفته بودم و عطرش مستم می کرد .به گردنت دست می زدم لبانت را می بوسیدم زبانم را محکم به دندان می گرفتی پاهایت را به دور کمرم قفل می کردی و هوس را تکرار می کردیم هر دو با هم . بعد از عشق بازی کیک سوخته خوردیم ، شراب خوردیم از همه ی خاطرات مشترکمان حرف زدیم ، خندیدیم و از میلان کوندرا حرف زدیم .تکه های بار هستی را مزه مزه کردیم از خیابان های دوست داشتنی پاریس حرف زدیم .از خانه ی تازه ات در نیوکاسل ، از باغچه قشنگش از همه چیز و ا ز همه کس گوشمان را پر کردیم .از سکس یک دیگر لذت بردیم .صبح که شد زودتر از من از خواب بیدار شدی میز صبحانه را آماده کردی و با نواختن پیانو به نرمی از خواب بیدارم کردی .چشمانم به سختی باز شده بود هوای اتاق خواب بوی گل یاس می داد پنجره را نیمه باز کرده بودی جای جای بدنم پر از رنگ رژ لبت شده بود .صورتم را بوسیدی از خواب بیدار شدم . به فرانسوی برایم آواز خواندی چون بهتر از من می دانی پاریس روح و تن مرا تازه می کند .خورشید نیمه جان جزیره همه ی خانه را نورانی کرده بود احساس می کردم دور سرت هاله ای از نور است موهای بلندت را نوازش کردم پشت گردنت را بوسیدم .قبل از صبحانه در وان دراز کشیدم سرم را شستی و مثل مادرم بدنم را با انگشتان نرمت طی کردی حوله را به روی سرم گذاشتی و تند و تند خشکش کردی ، پله ها را پائین آمدی لباسم را پوشیدم وای خدای من ! آن روز چقدر زیبا شده بودی ! شوفاژ خانه را روشن کردم چون کفاف نور خورشید را نمی داد .سبد انگور قرمز را روی میز اتاق نشیمن گذاشتی و قوری چائی را هم روی شمع .از این کارت خیلی خوشم آمد .نمی دانم از کجا یاد گرفته بودی ولی این کارت باعث شد بیشتر دوستت داشته باشم .برایم گفتی قوری را از شمال لندن در محله ی ایرانی ها خریده بودی و از فروشنده طرز درست کردن چای را یاد گرفته بودی .آن روز صبح کیک تازه ای درست کرده بودی و خوش بختانه نسوخته بود.دو روزی که با هم بودیم هیچ وقت از یادم نخواهد رفت چون مهربانی را به قسمت های مساوی تقسیم کرده بودی و هر بار تکه ای از آن را به خوردم می دادی .آه هلنا ! در این ساعت روز می دانم در خیابان هفدهم پاریس نزدیک برج ایفل در خانه ی لورا نشسته ای و منتظر زنگ تلفن هستی . برای فروختن خانه ات به پاریس برگشته ای تا با پولش خانه ای در جزیره بخری .به خوبی می دانم خاطرات مشترکمان پایان ناپذیر است چون همواره تجدیدش می کنیم . به خوبی می دانم این بار که برگردی دوباره با هم رفیق خواهیم شد.دوباره با هم شام خواهیم خورد دوباره باهم عشق بازی خواهیم کرد دوباره از پاریس ، از خودمان و دنیای ادبیات ، هنر ، موسیقی و هزاران حرف نا گفته حرف خواهیم زد .دنیای با تو دنیای شیرین و دوست داشتنی است.امشب که به خیابان سن میشل می روی پشت صندلی کافه ای بنشین که ارنست و جویس می نشستند .لیوان شراب بوردو را به احترام کسانی بلند کن که دوستشان می داری اگر هم دلت خواست مرا به رویای خوابت دعوت کن چون امروز از خواب که بیدار شدم روزم را به قسمت های مساوی تقسیم کرده ام مدادهای رنگی ام را به دیوار سفید خانه کشیده ام تا شب فکر کنم نقاشی صورتت تمام شود
نقاشی از هلن زرین/

کف دست خیس هلنا


ساعت دو یک روز مه آلود و بارانی بود که هلنا را در سرسرای هتل ویکتوریا دیدم .سی و پنج ساله خوش قد و بالا با چشمانی آبی و موهای صاف و های لایت.تازه از پاریس رسیده بود پشت پیشخوان هتل ایستاده بود و با ته لهجه ی فرانسوی ، انگلیسی حرف می زد. .کلید اتاقش را گرفت سوار آسانسور شد در طبقه هشتم در آسانسور را باز کرد کلید را داخل کرد در را بست چراغ را روشن کرد لباس هایش را در آورد چمدانش را باز کرد به طرف کمد رفت مرتب همه وسایلش را گذاشت به آینه نگاهی کرد دستی به موهایش کشید حمام پشت سرش بود شیر آب گرم را باز کرد شامپوی وان را با آب گرم قاطی کرد وقتی وان پر کف شد داخلش شد برای ده دقیقه خوابید بعد بلند شد دوش گرفت حوله را به دور خودش بست لوسیون را از کمد برداشت به تمام بدنش مالید ، مام رولت را به زیر بغلش زد عطر را به دو طرف گوش اش مالید موهایش را با سشوار خشک کرد.پنجره ی اتاق را نیمه باز کرد هوا ی سرد صورتش را خنک کرد.لباسی را که هفته پیش با لورا خریده بود را پوشید برجستگی سینه هایش را دوست داشت دستی به بدنش کشید موهایش را به دو طرف صورتش ریخت و از اتاق بیرون آمد .در آسانسور که باز شد عطر هلنا مشامم را پر کرد روی صندلی کنار پنجره رو به بیرون نشسته بودم با طنازی به طرف صندلی کنار دستم آمد لبخندی زد و به پیشخدمت سفارش قهوه ی فرانسوی داد. باران شدت گرفته بود شیشه ها پر از قطرات باران شد . نگاهمان برای لحظه ای به هم خیره شد و هر دو با هم لبخند زدیم . به فرانسوی گفتم : هوای پاریس هم این جوریه خانم ؟ به انگلیسی گفت : نه همیشه آقای محترم ! گفتم : من عاشق پاریسم وآرزو دارم یک روزی آنجا زندگی بکنم . پیشخدمت فنجان قهوه را روی میز گذاشت هلنا سرش را برگرداند برای لحظه ای نگاهم کرد سرش را به نرمی تکان داد و گفت : ولی من دیگر پاریس را دوست ندارم چون دیگر کسی را ندارم که منتظرم باشد دستی به موهایم کشیدم و بی اختیار گفتم از عشق فرار کرده اید خانم ؟ چشمانش را گرداند و به آرامی گفت از چهره ام حدس زدید ؟ سفارش قهوه دادم و گفتم من چشم های آبی را دوست دارم و حسم می گوید که این چشمان تر شده ی شما عاشق بوده .و معمولا حسم به من دروغ نمی گوید .فنجان قهوه را به دست گرفت .شما همیشه این قدر راحت می روید سر اصل مطلب ؟ چه طور خانم محترم ؟ همین جوری ! شمارو ناراحت کردم با گستاخی ام ؟ نه ! راستی شما هم مسافر هستید ؟ نه خانم محترم ، هر روز عادت دارم به کافه ی هتل بیایم تا خاطرات شیرینم را با کسی که از دست داده ام یادآوری بکنم به نظر شما کار بدی می کنم ؟ نه آقا ! شما این دورواطراف را می شناسید ؟ اولین باره که به لندن می آیم میشه ازتون خواهش کنم منو بگردانید ؟ نگاهش کردم چقدر دختر راحتیه ، حتما خانم ! راستی شما چتر دارید ؟ می ترسم در باران خیس بشوید هلنا دستی به موهایش کشید و گفت در پاریس مردها باید چتر داشته باشند نه خانم ها ! بلند شدم چترم را به دست گرفتم قهوه اش را تمام کرده بود دستم را به طرفش بردم برای قدم زدن آماده هستید خانم ؟ به نرمی بلند شد به طرف در خروجی هتل رفتیم دستم را گرفت زیر باران قدم زنان به طرف هاید پارک رفتیم.چتر را باز کردم تا هلنا و من زیر باران خیس نشویم . دستش را لمس کردم خیس عرق شده بود با دستمال کاغذی پاکش کردم و دوباره دستم را گرفت تا شب خیلی مانده بود

تن دوست داشتنی تو

به تن تو که دست می زنم تنم شروع به عرق ریزی می کند . وقتی تن نرم و سفت ترا حس می کنم حس می کنم که دارم گرم می شوم . برای اولین بار که با تو عشق بازی کردم این حس در من این قدر قوی و پررنگ نبود ولی پس از آن بود که فهمیدم وقتی زنی بخواهد تن و روحش را به طور یکسان در اختیار مردی بگذارد عشق بازی کردن تعریف دیگری خواهد داشت و مهمتر از همه این است که وقتی با تو هم بستری می کنم دیگر به اندازه ی قبل تنها نیستم و این شروع تازه ای برای منی است که در چنبره های تو در تو گرفتار آمده . بگذریم ! بگذار برایت از خودم حرف بزنم چون دوست ندارم پس از عشق بازی مثل مردهای احمق پشتم را به هم بسترم بکنم و خرخر بکنم . دوست دارم با تو حرف بزنم چون چشم ها و گوش های تو این را می خواهند . قبل از هر چیزی ممنونم که در زندگی روزانه ام هستی و نمی گذاری در خودم غرق بشوم ! از اینکه که با انگشت هایت بی صدا اشک هایم را پاک می کنی تشکر می کنم . به خوبی می دانی به شدت مغرور هستم و همیشه سعی کرده ام رازهای درونی ام را از دیگران مخفی نگه بدارم ولی با تو موضوع فرق می کند . وقتی تو بی سر و صدا به درون زندگی ام رخنه کردی اصلن متوجه نشدم ولی بی آنکه آزارم بدهی گذاشتی خود خودم باشم . گرچه تخت هم بی اثر نبوده . مادرم همیشه می گفت وقتی با زنی خوابیدی و سعی نکردی زود به خواب بروی و یا دوشی بگیری سعی کن بیشتر به روابط جدیدت فکر کنی چون شاید اتفاق خاصی دارد می افتد که تو خبر نداری ! خودت می دانی که سکس و هم خوابگی در دوستی ها نقش بسیار مهمی دارد خودت نگاهی به دور و برت بیانداز .آمار طلاق و جدایی را نگاه کن ۶۶ درصد به خاطر ارضای درست سکس دو طرف بوده و این تازه یکی از دلایل مهمش بوده مابقی هم بزار به حساب اختلافات طبقاتی و فرهنگی و …. .بگذریم ! وقتی صبح که می شود تو از خواب بیدار می شوی اصلن اخمو نیستی ! دلواپس نیستی ! بدون آرایش هم زیبا هستی .مادرم همیشه می گفت یک زن زیبا را همیشه پس از بیدار شدن نگاه کن ! همدیگر را می بوسیم .ملافه ها را مرتب می کنیم . با هم دوش می گیریم .مسواک می زنیم . صبحانه را با هم درست می کنیم . رو به باغچه می نشینیم .همیشه گل تازه ای روی میز صبحانه است . ببین یک وقت فکر نکنی این ها مسائل کوچکی هست ! خیلی ها هنوز این چیزهای بیش و پا افتاده را در روابط روزانه و شبانه شان رعایت نمی کنند . سوار دوچرخه می شویم هر کداممان سر کار خودمان می رویم . وسط روز به هم زنگ می زنیم حال همدیگر را می پرسیم . نهار را با هم در کافه ی مادر فرانچسکا می خوریم . شاد و پر از انرژی به سر کارمان بر می گردیم و ساعت شش که می شود هر دو دم خانه همدیگر را می بینیم و تا خود صبح با هم خوش می گذرانیم نه اینکه مثل دیوانه ها فقط عشق بازی بکنیم نه ! شام می خوریم برای قدم زدن به ساحل می رویم در کافه ی محلی شراب می خوریم همدیگر را بغل می کنیم کنار ساحل دراز می کشیم و اگر هر دویمان بخواهیم با هم عشق بازی هم می کنیم . اتاق خوابمان را پر از گل می کنیم تا با تنفس گل ها ما هم نفس بکشیم . امیدوارم این روزها و شب های ما دو نفر هیچ وقت به پایان نرسد ولی یاد گرفته ام با هر اتفاق تازه ای خودم را وفق بدهم ! برایت بهترین آرزوها را می کنم چون لیاقتش را داری . این کلمات را در اتاق کار آماندا رئیسم دارم می نویسم الان هست که پیدا شود ! بهتر است همین جا نوشتن برای ترا به پایان برسانم .خوش و خرم باشی دوست باز یافته ی من !

هم شیشه ای من در اتوبوس زمانه

گفتم با شیشه ها حرف بزنم ترسیدم بشکنند .گفتم با پرده های سیاه حرف بزنم ترسیدم پاره بشوند .گفتم با درختان وگل های باغچه تلواسه ای را شروع کنم به خودم گفتم نه .! همه چیز را به اتوبوسی که از راه می رسد بار کنم و تمام شهرهای جهان را بگردم .گفتم با یاشار حرف بزنم شاید او نقشه ی راه های جهان را بهتر از من بداند.تلفن خانه اش را گرفتم ده بار زنگ خورد کسی برنداشت.به گوشی دستی اش زنگ زدم در دسترس نبود برایش نامه نوشتم پاکت نامه را با تمبر پل استانبول مهمور کردم از خانه بیرون زدم دو خیابان بالاتر نبش خیابان ویلتون در صندوق پست پاکتم را پست کردم.به خانه که برگشتم تلفنم زنگ خورد صدایش به سختی به گوشم می رسید .گفت همه نقشه های راه را برایت چند لحظه پیش پست کردم .نگران هزینه راه نباش هر روز برایت نان و پنیر می رسانم تا گرسنگی مسیرت را عوض نکند .فقط یک کار از یادت نرود به هیچ شیشه ای در سر راهت نزدیک نشو دستمال آبی ات را به همراه داشته باش و هر لکه ای را که دیدی پاکش کن تا هیچ غباری نتواند از راه رفتن ترا باز بدارد .سرت را بالا نگه دار و هر از گاهی چند به راننده اتوبوس آب تعارف کن و اگر شد تکه ای نان و پنیر .! به هوای دم دستم دست می زنم پنبه ی سفید آسمان هیچ رنگی به خود نمی گیرد.همه ی رنگ های دورو برم را جمع می کنم تا رنگ مورد دلخواهم را بیابم .نارنجی/ فیروزه ای /آبی/ بنفش کم رنگ /همه و همه را دلم نیامد از خودم دور نگه بدارم .هر تکه شان را در قوطی شیشه ای می ریزم تکه تکه ریخته می شوند در حباب شیشه ای و من نفس هایم را حبس می کنم تا زمان موعد فرا برسد .یاشار می گفت یادت باشد سر هر ایستگاه از شهرهای جهان که رسیدی زنی را سوار کن و اسم کوچه ها و خیابانها را از او بپرس چون تنها این زن ها هستند که می دانند چه باید بکنی و چه نباید ! جهانگرد شهرهای دنیا باش تا شهری را بیابی که بی هیچ هراسی در آن زندگی ات را شروع بکنی.شیشه اتوبوس زمان را هر چند دقیقه خوب پاک کن تا راننده راهش را گم نکند ..دفترچه سفید خاطراتم را در کوله ام گذاشتم بطری آب را در گوشه ای .نان و پنیر را توشه راه کردم کلید خانه را در آوردم دوبار چرخاندمش .برای آخرین بار به کلبه ی چوبی ام نگاه کردم . از سقف خانه ام داشت آب می چکید با خودم عهد کردم وقتی برگردم تعمیرش کنم ..اتوبوس زمان سر کوچه ایستاده بود و مسافران یک به یک داشتند سوار می شدند .
Older entries »