کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ ژوئن 2, 2008

رودخانه ی پی آ دو

از تالارهای تو در تو بیرون زدم و خودم را به اتاقی رساندم که نور خورشید به روی کف پارکت شده خودش را یله داده بود .دیشب قبل از این که به خواب بروم به خورشید فکر می کردم که چراغ آسمان است و هر روز روشن و خاموش میشود بی آنکه کلیدش را کسی بزند .فکر کردم اگر روزی نیم سوز شود چه تعمیر کاری حالش را دارد که نردبانی به وسعت آسمان بگذارد و با آچار و پیچ گوشتی لامپ خانم خورشید را درست کند .بعد دیدم بیچاره آقا یا خانم تعمیر کار حتما کارش به قسمت سوانح سوختگی بیمارستان نزدیک خانه خواهد کشید .از این فکر منصرف شدم چون از روزی که به دنیا آمده ام خانم مورد نظر کارش را بی عیب و نقص دارد انجام می دهد .وقتی به اتاق پرنور رسیدم روی کف اش نشستم و جزوه های درسی ام را کنار دستم گذاشتم و با مداد های رنگی شروع به حل و تمرین کردم .ساعتی که گذشت تشنه ام شد به طرف آشپزخانه رفتم در یخچال را باز کردم .بطری آب را برداشتم و لاجرعه سر کشیدم .کابینت های دورتادور را نگاه کردم .درشان را یک به یک باز کردم . همه پر از خالی بود ! به اتاق مطالعه رفتم .کتابی از جان وارد را برداشتم .بیوگرافی نوشته شده با نقاشی های فوق العاده اش را یک نفس خواندم و تماشا کردم .پرده های خانه همه کشیده شده بود .به آهستگی تکانشان دادم .نور ذره ذره موج های گرد و خاک اتاق ها را نمایش می داد .وقتی کارم تمام شد خانه با نور گرم و تازه نفس خورشید داشت می رقصید و من در حالی که سمفونی ادوارد گریک را گوش می دادم به تماشا نشستم . چندین سال هست که این خانم آفتاب محبتش را از من دریغ کرده و بسان دخترکی شانزده ساله با ناز و کرشمه نورش را از من دریغ می کند .منی که از کودکی عاشق بارش باران بوده ام این روزها هوس به آغوش کشیدن دخترک را بد جوری در سرم می پرورانم ولی به خوبی می دانم زورم نخواهد رسید و هر وقت که دلش بخواهد نورش را ارزانی خواهد کرد . به خودم گفتم اشکال ندارد مگر در زندگی خودم هر چه خواسته ام بدان رسیده ام که همین آرزو فقط برایم باقی مانده باشد . به خواندن و تماشا کردن مشغول شدم چون می دانستم که در ملغمه ی هوس و تمنا زندگی کردن خرمن دشت های مرا خواهد سوزاند .پس بیش از این آرزو نکردم .تا خود ظهر خواندم و پس از آن در خانه را بستم .لب تاپم را از روی میز کتابخانه برداشتم .در کوله ام کنار دفتر مشق هایم گذاشتم و پشت دوچرخه ی تازه تعمیرشده ام نشستم .تا به رودخانه ( پی آ دو ) برسم یک ساعت وقت داشتم .دست هایم را روی فرمان گذاشتم و یک نفس تا خود رودخانه راندم .