کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

هم شیشه ای من در اتوبوس زمانه

گفتم با شیشه ها حرف بزنم ترسیدم بشکنند .گفتم با پرده های سیاه حرف بزنم ترسیدم پاره بشوند .گفتم با درختان وگل های باغچه تلواسه ای را شروع کنم به خودم گفتم نه .! همه چیز را به اتوبوسی که از راه می رسد بار کنم و تمام شهرهای جهان را بگردم .گفتم با یاشار حرف بزنم شاید او نقشه ی راه های جهان را بهتر از من بداند.تلفن خانه اش را گرفتم ده بار زنگ خورد کسی برنداشت.به گوشی دستی اش زنگ زدم در دسترس نبود برایش نامه نوشتم پاکت نامه را با تمبر پل استانبول مهمور کردم از خانه بیرون زدم دو خیابان بالاتر نبش خیابان ویلتون در صندوق پست پاکتم را پست کردم.به خانه که برگشتم تلفنم زنگ خورد صدایش به سختی به گوشم می رسید .گفت همه نقشه های راه را برایت چند لحظه پیش پست کردم .نگران هزینه راه نباش هر روز برایت نان و پنیر می رسانم تا گرسنگی مسیرت را عوض نکند .فقط یک کار از یادت نرود به هیچ شیشه ای در سر راهت نزدیک نشو دستمال آبی ات را به همراه داشته باش و هر لکه ای را که دیدی پاکش کن تا هیچ غباری نتواند از راه رفتن ترا باز بدارد .سرت را بالا نگه دار و هر از گاهی چند به راننده اتوبوس آب تعارف کن و اگر شد تکه ای نان و پنیر .! به هوای دم دستم دست می زنم پنبه ی سفید آسمان هیچ رنگی به خود نمی گیرد.همه ی رنگ های دورو برم را جمع می کنم تا رنگ مورد دلخواهم را بیابم .نارنجی/ فیروزه ای /آبی/ بنفش کم رنگ /همه و همه را دلم نیامد از خودم دور نگه بدارم .هر تکه شان را در قوطی شیشه ای می ریزم تکه تکه ریخته می شوند در حباب شیشه ای و من نفس هایم را حبس می کنم تا زمان موعد فرا برسد .یاشار می گفت یادت باشد سر هر ایستگاه از شهرهای جهان که رسیدی زنی را سوار کن و اسم کوچه ها و خیابانها را از او بپرس چون تنها این زن ها هستند که می دانند چه باید بکنی و چه نباید ! جهانگرد شهرهای دنیا باش تا شهری را بیابی که بی هیچ هراسی در آن زندگی ات را شروع بکنی.شیشه اتوبوس زمان را هر چند دقیقه خوب پاک کن تا راننده راهش را گم نکند ..دفترچه سفید خاطراتم را در کوله ام گذاشتم بطری آب را در گوشه ای .نان و پنیر را توشه راه کردم کلید خانه را در آوردم دوبار چرخاندمش .برای آخرین بار به کلبه ی چوبی ام نگاه کردم . از سقف خانه ام داشت آب می چکید با خودم عهد کردم وقتی برگردم تعمیرش کنم ..اتوبوس زمان سر کوچه ایستاده بود و مسافران یک به یک داشتند سوار می شدند .

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>