دارم عوض می شوم .دارم به جلد تازه ای از روح و جسم ام وارد می شوم .روزها و شب ها علامت های خاص خودشان را اعلام می دارند و من از جاده های بی انتها به راه بر می گردم .این حس سالها بود که در من وجود داشت ولی خودش را به این همه واضحی نشان نداده بود ولی درست از شانزدهم جون خودش را کامل و روشن نشان داد و من حس می کنم دوباره به دنیا امده ام .چشم هایم را به خوبی شسته ام و حالا با لنز تازه ای دنیای خودم را نگاه می کنم . دنیایی که دیگر سیاه و خاکستری نیست گرچه سفید سفید هم نیست ! ولی جا خودم را بازیافت کرده ام .آشغالهای انباشته در مغزم را سوار ون کوچکی کرده ام و دیگر هراسی از این ندارم که ایا دوباره بر خواهد گشت یا که نه ! آنچه که برایم مهم است نگاه این روزهای من است .گرچه جنگیدن با کابوس هایم را هم از دست نداده ام .هنوز که هنوز است این دریم های وحشتناک با من زندگی می کنند و شاید تا اخر هم با من خواهد بود ولی کشتی گرفتن با این واهمه های بی نام و نشان و گاه نشان دار را یاد گرفته ام و دوست دارم بجنگم ! همه ی انهایی را که از ته دل دوسشان داشته ام یک به یک مرده اند و گاه از صفحه ی ذهنم رفته اند ولی چه باک از این همه درد که من دارم ادم تازه می شوم .کلمات را به کار برده ی هر روز و شبمم را خوب می جوم و بعد از آن به زبان می اورم من گستاخ دارم کم کم آدم می شوم .زندگی در این روزها گاه به شدت جذاب و گاه تلخ است . یاد عزیزانم را به خوبی گرامی می دارم سعی نمی کنم با کسی آرگیو داشته باشم خونسرد و ارام زندگی می کنم .هر روز سر ساعت معین برای دوچرخه سواری به جنگل کنار خانه ام می روم و قلبم را از هر گونه سیاهی می زدایم تا با هوای تازه بهتر زندگی بکنم .دوستانم خودشان را با من و افکارم مطابقت بدهند و من به همان میزان تلاش می کنم .دایره و وسعت دوستانم دارند کم و کم تر می شوند از کمیت و به کیفیت رفقایم می افزایم .حرف برای گفتن زیاد دارم ولی مهستی یادم داد همه ی افکارم را در این جا ننویسم .برای کتابی که در دست تالیف دارم نگه شان می دارم تا برای بعد حرفی برای گفتن داشته باشم . خداوند دارد درهای رحمتش را برایم باز می کند .خوشحالی درونی ام بی انتها شده و در امتداد خود شادی ها دارم سفر می کنم .برای بالنده شدن هیچ وقت دیر نیست رفیق !


