اگر بیایی ! خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر می گذارم . زانو هایم را خم خواهم کرد و تو مختار خواهی بود هر کدامشان را که بخواهی انتخاب کنی و برداری . به خوبی می دانم آینده را تنها خدا می داند بس . ولی قول بده ! همان طور که امروز دوستم داری فردا و فرداهای دیگر هم دوستم داشته باشی . به هر کلیسا و مسجدی که میروم از خدای خودم همین را می طلبم و بس . ببین ! اگر می توانی کمی زودتر بیا . خورشید دردست راستم داغ داغ است و دارد می سوزاندم و ماه نیز همین طور . لطفا بیا !


