کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

برای تو که فرسنگ ها دور از منی !

اگر بیایی ! خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر می گذارم . زانو هایم را خم خواهم کرد و تو مختار خواهی بود هر کدامشان را که بخواهی انتخاب کنی و برداری . به خوبی می دانم آینده را تنها خدا می داند بس . ولی قول بده ! همان طور که امروز دوستم داری فردا و فرداهای دیگر هم دوستم داشته باشی . به هر کلیسا و مسجدی که میروم از خدای خودم همین را می طلبم و بس . ببین ! اگر می توانی کمی زودتر بیا . خورشید دردست راستم داغ داغ است و دارد می سوزاندم و ماه نیز همین طور . لطفا بیا !

3 دیدگاه »

  آیدین wrote @

هادی جان
سلام

میدانم برای یادآوری خاطره ام شاید جائی نباشد.
اولین بار که که به خانه ء ما اومدی راه را گم کرده بودی .از پشت پنچره تو را دیدم خیلی توپول شده بودی. نشناختمت.در را باز کردم.بعد از ناهار گفتی قرص دیکلوفناک داری؟
برایت آوردم.استراحت کردیم.
اما هر چه منتظر ماندم تو بیدار نشدی.پدرم با نگرانی گفت اشتباها” قرص خواب آور به آقا هادی دادی؟
بعد تو در کمال آرامش از خواب بیدار شدی .خیلی سر حال شدی و گفتی خدایا چه خوابی /چقدر خوابیدم.بهت گفتم مثل اینکه کوه کندی

بعد از پذیرائی تو را به ترمینال رسوندم.

نگرانت بودیم.
اس ام اس زدی که چرخ جلوی یک ماشین رنو در جاده در آمده و بخیر گذشته

صبح زود اس ام اس رسید که تو سالم به شهرت رسیدی
و به خاطر محبت های خانواده از من تشکر کرده بودی.

امید وارم روزی تو را دوباره ببینیم

  ملنا wrote @

ببين به آقاي خدا سلام برسان بگو راهي پيدا كند كه اين فاصله ها را كم شود.

  رکسانا wrote @

زمان …
بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند
بس طولانی است برای آنان که در اندوهند

وبس کوتاه برای آنان که خوش اند

اما ابدی است برای آنان که عاشق اند

تنها وبی که بسیار زیبا نوشته میشود و جذاب
من هر روز وب شما را میخوانم


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>