رفتم بازار
چشم اولم به شراب بود
چشم دومم به زیبایی
چشم اولم را بستم و دوباره گشودم
به هشیاری
و چشم دومم را با آن میزان کردم
زشتی ها را دیدم
گوشت ِکبوتر مثقالی چهار ریال
کاپوت دست نخورده (Free of charge )
بازارشام بود این یا سمرقند یا همدان
بازار لندن بود یا تورانتو یا تایوان
چشم اولم را بستم
و از گوشۀ چشم دومم نگریستم
بین من و سایه ام حدّ فاصلی نبود
ما هر دو تشنۀ او بودیم
و دوره های جوانی را
درحوزه های قرمز سرکردیم
و در مکتب بزرگانی
که بعدها خودفروش از آب در آمدند
من هم خودفروشی را امتحان کردم
مزایای آن بد نبود
اما ساعات کارش دهنم را می زد
بزرگان نگفته و هشدار نداده بودند
به حق اما یک امتیاز عالی داشت
می دانستم که خودفروشم
و هر وقت که در آینه به خود می نگریستم
از این اعتراف صادقانه
لذتی وافر می بردم
اینگونه صداقت در قاموس تعلیم و تربیت هزار ساله ام نبود
حالا نوبت به شگرد بازی های گوشم رسیده بود
یکی را بستم و یکی را گشودم
صدای زر زر خود را شنیدم
صدایی که منتقدی حق بجانب در می آورد
صدای فاخر خودم یا به قول شاملو
که به گوش چپ خودم گفت صدای فاکر
البته حرف او در بارۀ زبان انگلیسی بود و دست کم
از یک نظر درست می گفت
دیدم در شنوایی به حد یک خرگوش هم نیستم
و بهتر است در همین مقطع
از بینایی خود در مقایسه با قدرت بینایی عقاب
حرفی زده نشود
دستان خود را گشودم
به دنبال گرفتن و بردن بودند
تلفن زدم و از مرشدم مایکل پرسیدم
امروز چند اتوبوس سوار شده
و در طول چند خیابان قدم زده
و به چند کتابخانه رفته
و با چند زن و مرد ولگرد و معتاد و مست سخن گفته
تا من هم به دستانم دادن بیاموزم
و امان از این دهان و زبان بی چفت و در
که هر چه چرت و چرند بود
گفت و شنفت
و آنها نیز به آموزشی دقیق و نوین
نیازمند بودند
پس زندگی ِ امروز را از نو آغازیدم
و برای نخستین بار
چشمم به صفحۀ سپید باز شد.
14 دسامبر 2007




Everyone has the same emotions
Everyone has the same feeling
no matter where we live
all hearts must be one