کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

غبار خاطره

خیال کن که هیچ کس نمرده شهر خالی نیست
همه تمام روز می رقصند
و ما به چشم های هم نگاه می کنیم
طلوعمان در یک فنجان است
خیال کن که هیچ کس به هیچ دیواری سر نمی کوبد .مائیم
که چای می نوشیم
و میز کوچک چوبی حتی
میان من و تو نیست
خیال کن که هیچ کس دل خود را
برای لحظه ای مبادا ‌پنهان
نکرده است
و هیچوقت نمی خواهی سرگردان باشم
در اینهمه بعد از ظهر
پشت یک شیشه
در غبار خاطره
از احمد رضا قايخلو

تا کنون 2 نظر داده شده »

  ملنا wrote @

خبال کن که هنوز با من مهربانی
خیال کن که هنوز از بودنم خسته نشده ای
خیال کن که وازه ملال آور را فراموش کرده ای
برای یک لحظه خیال کن که هنوز دستم را در دست داری و برایم شعر می گویی / می خوانی
در چشمانم نگاه کن چه میبینی…..هیچ!!!
نگاهم را در آن روزها جا گذاشتم
کسی را به شهر گذشته ها بفرست
نگاهم را غنیمت بگیر …
چه می بینی؟؟
هیچ !
می دانم

  رکسانا wrote @

در دور دست ها می بینم
توده های به هم فشرده ابرهای بارانی را

نگاه شان می کنم
می خوانم

صبوری..صبوری ..ببار

چقدر سخت است
صدای دلنشین باران را هجی کردن


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>