کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای جولای 22, 2008
جنده بازی در ساعت بی هوشی

بیش از این ها می توان خاموش بود .بیش از این ها می توان ساعت ها عشق بازی کرد .بیش از این ها می توان زنانگی ها را دید و لذت برد بیش از این ها می توان پستان در دهان گرفت و خاموش بود .بیش از این ها می توان همه چیز را فراموش کرد و خالی بود از همه چیز .می توان به رگ های پستان های تو فکر کرد که چگونه می توان از آن شیر خورد .می توان به سکس پیاپی فکر کرد .می توان لیوان های بی شماری از ودکا و ویسکی را خورد و مست شد و تخمت هم نباشد که دنیا دست کیست و حالا در گوشه وطن کدام اعدامی به ساعت مرگش نزدیک می شود می توان به هیچ کس فکر نکرد .می توان همانند مادر جنده ها حال کرد وهیچ نگفت .می توان به خانم رئیس ها زنگ زد تا دخترکان بکارت پاره نشده را یافت و کام گرفت .می توان ساعت ها به آلت های تحریک شده نگاه کرد و ساعت را چرخاند تا دخترک خود فروش از راه برسد تا تو چه فرقی می کند شما حالت را بکنی و دنیا تخمت هم نباشد .نه ! نه ! بی غیرتی اندازه دارد رفیق ! بی هوشی هم گنجایش خودش را دارد می توان به پاشیده شدن حاکمیت فکر کرد .می توان تفنگ به دست گرفت .می توان در ساعت گرگ و میش آدم های ریش دار را به گلوله بست .می توان چاقو به دست گرفت و سر چهار راه ها سلاخی کرد .می توان قبل از طلوع آفتاب صف اعدام با طناب به راه انداخت .می توان هر غلطی که دلت خواست بکنی .می توان فقط جنده بازی بکنی .می توانی روبه روی دانشگاه تهران کتاب بفروشی .می توانی مامور وزارت بشوی .می توانی با برادر بزرگ همکاری بکنی ومی توانی با منادی گفتگوی تمدن ها عکس یاد گاری بگیری .می توانی رژِیم را فاشسیت خطاب نکنی .اصلن می توانی خفقان بگیری و زندگی بیست و چهار ساعته ات را به اعداد مساوی تقسیم بکنی و حالش را ببری .می توانی عکاس باشی می توانی غصه بخوری که کی کتاب جدیدت به بازار خواهد آمد ؟ می توانی در سر رودخانه ای که سر می برند نگران گل آلود ه شدن آب شوی .می توانی به مولانا فقط فکر بکنی .می توانی سرتاسر وطن را با دوچرخه طی کنی و با پارچه سفیدی صلح را تبلیغ کنی .رفیق خیلی کارها می شود کرد ولی به خاطر بسپار از پس امروز فردایی هم هست



