از باغ نعنا که گذاشتم سبد چوبی ام را از کوله پشتی ام در آوردم و بوته های نعنا را به سبکی باد چیدم . از مرزهای باغ که می گذشتم به نگهبان پیر گفتم فقط چند دقیقه فرصت بده تا بچینم و بروم .اسکناس تا خورده را در کف دستش گذاشتم و رد شدم .باد به افق محلی می وزید .شاخسارهای درختان به رقص در آمده بودند . گربه ی ایرانی به روی هره ی ایوان کلبه باغبان خوابیده بود .بوی خوش نعنا نفسم را چاق کرده بود .هرم های نور خورشید وسعت رنگش را داشت از دست می داد چون روز به استقبال شب رفته بود ! به خودم گفتم از باغ که بیرون بیایم فرصتی تازه برای عاشق شدن پیدا کنم .در کلبه را باز کردم .بوی زعفران مشامم را پر کرد .مشتی از روی میز کنار پنچره ی آفتاب زده برداشتم .در باغ را پشت سرم بستم . سبد کوچکم را در کوله ام جا دادم .باران محلی از دور دست ها خودش را به بالای سرم رساند .چتر آفتابی ام را به رویش گرفتم .از سوراخ های چتر باران به موهای سرم ریخته شد ودر ملغمه ای از گرما و باران و شب گرفتار شدم .این ها مقدمه ای شد که به ساعت عاشق شدن نزدیک شوم !
کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگی۱ دیدگاه »
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>




ترکیب رنگها بسیار جذاب می باشد.
شما فوق العاده می نویسید
عشق احتیاج به زمان دارد
خیلی سخت پیدا می شود
کار یک شب دو شب نیست