کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای آگوست, 2008
ملحفه های چروک شده
<
صفحه های چروک شده بستر را صاف می کنم و خواب های شبانه ام را روی میز می گذارم تا تعبیر کنی.پنجره های دلم را به روی تو باز می کنم تا با دستان نرمت به آرامی باز و بسته اش کنی .کلید های زنگار بسته ی قدیمی را به روی تخت می اندازم تا باز کنی صندوقچه را . از باغچه ی خانه گلهای تازه را با قیچی باغبانی از روی زمین جدا می کنم تا با عطرشان روزت را شروع کنی .با جارو تمام کف حیاط را تمیز می کنم تا وقتی که بیایی هیچ برگ مرده ای نباشد که روحت را بخراشد.با هاون تمام رنج هایم را می کوبم و در استکان کوچکی می گذارم تا تو بیایی و با خودت به رودخانه های آشنا ببری و مرا از این همه خشکی نجات دهی. انارهای قرمز را دانه به دانه جدا می کنم و با کلپر تزیین اش می کنم و در ظرفی شیشه ای می گذارم با قاشقی بزرگ تا تو بیایی طعم جدید انار را به من بشناسانی. از امروز تمام رنگ ها را قرمز می بینم چون تو بانوی قرمز پوش منی ! قهوه ترک را از قفسه بر می دارم و در قهوه جوشی که از آدانا برایم فرستاده بودی می ریزم و شکر و آب قاطی اش می کنم و در استکان های کوچک چینی داغ داغ می چکانم تا تو برایم فال قهوه بگیری که بدانم فردایم چه خواهد شد با تو .نرم از خواب بیدار می شوی و دستانت را به هوا می چرخانی صدایم می کنی از آشپزخانه با عجله می آیم ، بغلت می کنم تا از گرمای خوابت گرم شوم .بلند می شوی و کاغذهای خوابم را از روی میز بر می داری با چشمان تمام بسته تعبیر می کنی و امواج صدایت اتاق را به آرامش دعوت می کند روی تخت می نشینم نگاهت می کنم در پیراهن حریرت چه زیبا شده ای لمسش می کنم بر می گردی و صفحه های سفید ملافه های بستر را دوباره چروک می کنیم.
آلاله های دست خورده
وقتی نیستی همه جاده ها بسته می شوند و اتوبان های پیچ در پیچ در هم گم می شوند و طوفان ! پایان روزهای آفتابی می شود .وقتی نیستی جزیره هوای بارانی اش را از دست میدهد .حتی نورهای گاه به گاه خوشی لحظه ها را بر نمی تابد .از راه جنگلی که بر می گشتم سنجاب های بازیگوش گردو های اندوخته شان را به سویم پرتاب می کردند و عجله ای برای زمستان نداشتند .انگار می دانستند تو دیگر نیستی .انگار می دانستند امشب و فردا شب های دیگر در کنار بسترم نخواهی بود . رناتا با دوچرخه اش در کنار دریاچه ایستاده بود با طنابی در گلو انگار نه انگار که همین چند روز پیش خودش را دار زده بود .عاشق رفتن به پاپ با رناتا بودم چون بلافاصله تو هم می آمدی ! دوچرخه اش را به کناری انداخت و به طرفم دوید .دست هایم را باز کردم تا دوست از دست رفته ام را بغل کنم .در آغوشم که افتاد تنم پر از برگ های سبز تازه جوانه زده شد .آه ! دوست جوان من ! آخر در کجای محاسبه ی ضربان های زندگی ات اشتباه کردی که راه نفس کشیدن را به یک بار گم کردی .سر راه که می آمدم این اشک بی پایان بی مهابا می ریخت . دوچرخه ی دوستم هنوز کنار فنس درختان افتاده است و هیچ کسی توان دست زدن به آن را ندارد حتی هوم لس هایی که در به در به دنبال دوچرخه ی بی صاحب هستند! . لعنت به این زندگی ! همیشه کسی بود که زود هنگام از دستش بدهم .چه فرقی می کند در کنار جوخه تیرباران یا به درختی آویزان شده !بهترین رفیق هایم که جهان را بی دغدغه سبز می خواستند _ پیر نشده مردند و چه آسان می گذرد این روزهای بی واهمه و نشان .هر کسی کار خودش را می کند .واسطه های فاحشگی وبیهوده گی بی مهابا دارند تلاش می کنند تا همه را از زندگی خالی کنند . چه آسان خیل عظیم آدم ها را از خود بیگانه می کنند .شب ها که تو در بسترم دراز می کشیدی چقدر حرف برای گفتن داشتیم .چقدر صبح زود می رسید . چقدر شب کوتاه بود .و چه قدر مملو از خون و جوانی می شدیم .بیگانگی روزهای متمادی بود که از بایگانی ذهنم بیرون رفته بود و شور و هیجان در من ساده دل غوغا می کرد .عشق ورزی های بی پایان مرا به خود می آورد .بهانه های واقعی برای با خود بودنم را مهیا می کردند .مدت های مدیدی بود که آدم ها را دیگر سیاه و سفید نمی دیدم .اسکن های مغزم همه را لخت نشان می داد حتی اگر آدمها هنرپیشه های مهاری بودند .نقش های تئاتر های خیابانی و خانگی طراوت خودشان را از دست داده بودند .لیوان لیوان ودکا دیگر مستم نمی کرد ! به تو که فکر می کردم همه سایه ها از میان می رفتند .به تو که فکر می کردم دیگر اجساد شبانگاهی از جلوی اتاق و تختم رژه نمی رفتند .لعنت ! لعنت به این همه خاطره !وقتی از جهار دیواری بیرون آمدم _ همه رفته بودند و فاحشه های رنگارنگ در شهر جولان می دادند .سکس های بی هدف .شریک های تخت های دو نفره و هزاران عشق بازی دردی دوا نکرد گرچه مسکن بود ولی این همه درد بی کسی و تنهایی جایگاه واقعی خودش را پیدا نکرد که نکرد.رفیق های به جا مانده از کشتار _ الکلی و فاحشه ی زندگی شدند و چند تایی به سرمایه های مادی رسیدند .چند تایی نویسنده شدند و چند تایی شاعر .خیلی ها با سیاست و دولت آشتی کردند .خیلی ها در سالهای پنجاه و هفت و شصت در جا زدند و خیلی ها به آقای فتنه! دل بستند و خیلی ها به راحتی مردند بی هیچ دردی ! نسل سوخته به زندگی اش ادامه داد .همسری و بستری پیدا کرد و آب از آب تکان نخورد .اما تو که آمدی همه چیز فرق کرد دنیا قشنگ تر شد ولی کابوس ها پابرجا بودند .تکان هم نمی خوردند .پلاکاردهای سفید و رنگی و زرد همه جا تظاهرات می کردند و انباشته های مفر در رفته جولان می دادند .خوش بودیم ولی سایه مرگ از زندگی ما بیرون نمی رفت چه در هوای آفتابی و چه در هوای طوفانی .زمان گذشت و گذشت .آمدنی ها آمدند و رفتنی ها رفتند .هیولای مانده در وطن به شکار لحظه _ کولی های اسب سوار می رفت و شتر شتر بار در بازار مکاره به یغما می رفت و لام تا کام کسی حرف نمی زد چون مفرهای زمانه در چپر چوبی _ راه گم کرده بود .به در بزرگ جاده ی جنگلی که رسیدم رناتا با برگه های سبز تازه جوانه زده شده به میان درختان رفت و تو با کوله ی بزرگ ات سوار قطار شدی .تا تو بیایی در کنار در خانه منتظرت خواهم بود تا دوباره از آلاله ها حرف بزنیم .
تیرک چوبی کنار ساحل
در ساعت گرگ و میش بود که در اتاق ها باز شد .صدایش کردند .حوله ی حمام به دست گرفت با چشم بند خاکستری .لنگان لنگان زیر دوش ایستاد .رگه های ولرم آب از شانه هایش گذشت .کف پایش خیس شد .غسل گرفت .در سه دقیقه کارش تمام شد .تیر خلاصی را همبازی دوران کودکی اش زد .بی هیچ آشنا زدایی ! موج های سرد آب در ماه آذر _ به سوی ساحل رفتند .جسدش را در گونی گذاشتند .تعداد گلوله ها را به دقت شمردند . پرنده ای که شاهد تیر خوردنش بود هراسان به حفره ی کوچک سلول پناه برد .آقای مسیح در دو قدمی تیر چوبی ایستاده بود . هوا را تلطیف کرد تا بوی خون و نای _ رگه های تیرخورده ی آسمان پایین دست را نیالوید .لاستیک ماشینی که او را می خواست به گورش ببرد پنچر شده بود .با سوزنی بلند سه چرخ باقی مانده را هم از هوا خالی کرد .با گاری دستی بردنش و آقای مسیح خاک پا خورده را مسح کرد .باد می وزید .باد شمالی از سمت غرب می وزید و کوه های پر از گیاه و درخت با آب باران شسته می شدند .کتاب طوفان _ صفحاتش به هم خورده بود و عطش های سیراب نشده از میان مرداب کنار ساحل کمی آن طرف تر از دریاچه _ با ماهی ها داشتند می آمدند .کرور کرور تخمدان های ماهی ها در هوا پخش می شدند تا به وقت شروع باران از آسمان ببارند .پرنده ی کوچک داشت آواز می خواند .زندان بان ها به دنبال صدا همه ی اتاق ها را گشتند ولی صدا در تارو پود دیوارها رسوخ کرده بود و پرنده دیگر پرنده نبود .با عبای پیچیده در رنگ _ آقای مسیح _ در اتاق را باز کرد و سنگ های پشت در را به کناری زد تا نور ببارد تا دیگر تاریکی نباشد _صدای گریه را که شنید دیگر حرکت نکرد _ دیگر عبایش را تکان نداد تا رنگ ها به روی در و دیوار بپاشد .مرگ رفته بود و آواز هم نمی توانست صدای گریه را خاموش کند .ماهی ها پشت در ایستاده بودند با پولک های سفید و قرمز و سیاه _تورها به رویشان پرتاب شده بود ولی زنگارهای زنگ خورده پرده های را می شکافتند تا گزندی به شرابه های نور و ایمان نرسد .گاری دستی به گور سرد رسیده بود .گورکن های فرسوده از جوانی قبر را کنده بودند .اجساد مردگان از میان گورها بلند شده بودند تا به احترام کشته ی جدید قیام کنند یا شاید نمازی بخوانند ولی رکوع که رفتند مهر های نماز از هم پاشیده شدند و آنان به سنگ اقتدا کردند .خاک پشت خاک ریخته شد ولی صورت مرده از خاک پر نشد .صلیب های چوبی و کج و موج دور تادور گور را احاطه کرده بودند تا شاید سایه بانی برای صورتش باشند .خورشید می رفت و می آمد تا شاید شب از رو برود ! پرده های رنگارنگ از رنگین کمان بارانی_شعاع های باریک و بلندی ساختند تا شاید آقای خدا دستش را بلند کند تا ساخته ی ساخته شده از گل و آبش را نجات دهد اما حتی دستش را هم تکان نداد تا همه اتفاقات از پیش تعیین شده مسیر خودش را برود که رفت ! پرنده ی آغشته شده به رنگ و صدا کنار گوش آقای پسر خدا _ آواز خواند .باد از وزیدن ایستاد خورشید و ابرهای باران ساز دست از کارشان کشیدند تا انتهای کار فرا برسد .تن به خاک رفت اما پهنای صورت زیر خاک باقی نماند تا عکاس اداره ی ویژه از راه برسد عکسش را بگیرد و برود .خورشید به وسط آسمان برگشت .ماهی ها به مرداب و دریاچه برگشتند .شیر حمام بسته شد .در همه ی اتاق ها قفل شد تا فردا در ساعت معین اتفاق دیگری بیافتد.
خانم سی و دو ساله ی بی نام
خلاصی به وقت ماهی شدن
با شلوار کوتاه و تاپی به تن به خانه آمدی . دمپایی لاانگشتی به پایت بود . موهایت را خیلی کوتاه کرده بودی . نمی توانستم انگشتانم را لا به لای موهای های لایت شده ی تو ببرم .ازت دلگیر شدم . خوراکی آورده بودی با میوه های زیاد .مگر قراره مهمانی بدهیم که این همه غذا آورده ای ؟ آرام صورتم را می بوسی . نه عزیزم خیلی لاغر شده ای خودت که به فکر نیستی -باید مثل یک مادر تر و خشکت بکنم .می خندم . باشه مامان ! هر چی تو بگی . در های خانه را باز می کنی و پنجره ها را هم. خوراکی ها را دریخچال و قفسه ها جابه جا می کنی و دستی به سر و روی آشپزخانه می کشی و صبحانه را روی میز می چینی وای اگر تو نبودی من چه غلطی می کردم ؟ ! امروز خوب نگاهت کردم زنی با قد متوسط با موهایی به شدت کوتاه شده ولی خوش رنگ و اندامی هوس ناک که دایما در میانه بستر و آب است و دلی پر از عشق به من که کمکم می کند به زندگی ادامه بدهم . کارگرهای شهرداری تمام خیابان و کوچه ها را کنده اند . تا در خانه بیایی از چند پل موقت چوبی گذشته ای . باید پل چوبی متصل به در خانه را محکم میخ کوب بکنم تا تو نیفتی تا بی تو نشوم! راستی چرا من این قدر نوک قهوه ای پستان های ترا دوست دارم . وقتی می مکم احساس کودکی را دارم که تشنه شیر است . با تو سیر می شوم و با تو بزرگ . آن قدر که که دیگر در دستانت جای نمی گیرم .ا به روی تخت می خوابانی به خواب گرمی می روم که سالها آرزویش در من بود. پرده ها را می کشی تا در تاریکی چشم هایم را ببوسی _ در کنار تخت دست به روی موهایم بکشی تا من غرق لذت بشوم . بشقاب انگور و پنیر و تکه نانی در کنار میز اتاق می گذاری می دانی من ایرانی _ عاشق این هستم که وقتی از خواب بیدار بشوم طعم شیرین آنچه را که به روی میز گذاشته ای را بچشم و تو فقط شاهد خوردن بچه گانه ی من باشی . وای این سکوت و آرامش تو چه قدر به من کمک کرده ! یادت می آید وقتی در شمال جزیره در منطقه اوبر هاوزن می خواستم خودم خلاص کنم _ تو در قایقی مشغول ماهی گیری بودی .با چه سرعتی پارو زدی و مرا از رودخانه گرفتی . دقیقا مثل یک ماهی ! با لبانت به من تنفس دادی ولی من می خواستم نفس کشیدن را فراموش بکنم و تو شروع به گریه کردن کردی و من ماسه ها را مشت کردم و به هوا پخش کردم و به تو گفتم مادام ! لطفا بگذار در این رودخانه بمیرم ! محکم بغلم کردی و مثل یک عاشق واقعی لبانم را بوسیدی و با دستانت بدنم را لمس کردی . دوباره بیهوش شدم .وقتی چشم باز کردم در کلبه ی تو روی تخت لخت خوابیده بودم و چه گرم بود همه جا ! _از بدن تو گرفته تا دمای اتاق که با شومینه حرارتی _ داشت . دوباره به مرگ فکر کردم و تو با من عشق بازی کردی . نمی دانم تو روح بودی یا زنی در لباس روح ! ماهها گذشت و من با تو طعم خوش گیلاس را چشیدم . با گل ها و میوه ها چه می کردی تو ! سراسر کلبه ات پر از مربا و عطر گل بود. می دانستی که از مربای سیب خوشم می یاد _ از فروشگاه ایرانی ها سیب ایرانی خریدی و با طعم خوش وطن مربا درست کردی . هیچ وقت نمی گذاشتی به تنهایی غذا بخورم .همیشه در کنارم بودی .حالا تو _ منتظر هستی که از خواب بیدار شوم تا تو به خواب بروی. از خواب بیدار می شوم . در کنار میز _ کاغذی از شعر برایم گذاشته ای. تمام تن ات را با زبانم طی می کنم و پنجره را می بندم برای ادامه زندگی!










