خیال کن
که هیچ کس نمرده شهر خالی نیست
همه تمام روز می رقصند
و ما به چشم های هم نگاه می کنیم
طلوعمان در یک فنجان است
خیال کن که هیچ کس به هیچ دیواری سر
نمی کوبد .مائیم
که چای می نوشیم
و میز کوچک چوبی حتی
میان من و تو نیست
خیال کن که هیچ کس دل خود را
برای لحظه ی مبادا پنهان
نکرده است
و هیچوقت
نمی خواهی سرگردان باشم
در اینهمه بعد از ظهر
پشت یک شیشه
در غبار خاطره


