کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ آگوست 4, 2008

یعقوب مهرنهاد هم رفت !

اتفاق های پیش بینی نشده

در خانه را می زدند .باز کردم .پستچی نامه ی آقای خدا را آورده بود .پاکت کاهی زرد رنگ را باز کردم .چند تا عکس از بهشت و یک نامه ی چند خطی .در یخچال را باز کردم .قفسه ی روبرویی را تا نیمه گشودم .قاشق را برداشتم .کافی را با قند رژیمی درست کردم .روی نیمکت چوبی کنار باغچه نشستم .نامه را با تنبلی و کسلی خواندم .چیز تازه ای برایم نداشت .طبق معمول از خانه ای که در بهشت خریده بودم حرف زده بود .از اینکه قسط هایش را سر هر ماه به موقع پرداخت می کنم تشکر کرده بود . حال مارسیا و گربه ی خانم میشیگان را پرسیده بود .شماره ی موبایل تازه اش را در نامه داده بود . گوشی قدیمی اش را به فرشته ی کوچکی هدیه کرده بود و با شرکت 02 قرارداد جدیدی بسته بود .عشق گوشی اپل آقای خدا را دیوانه کرده ! در نامه گفته بود نمی دونی چی حالی می ده سرچ کردن اینترنتش .تو دلم گفتم یه عقلی برسه به دست این آقای خدا ی کله پوک .با این همه امکاناتی که داره چی دلش خوشه به گوشی اپل ! در پایان نامه هم کلی سفارش کرده بود مواظب خانم میشیگان باشم . حالا خوبه مشکل جنسی نداره این آقای خدا .وگرنه فکر می کردم چشمش دنبال خانم میشیگانه ! از خواب که بیدار شدم اول سری به خانه ی همسایه زدم تا ببینم حالش خوبه یا نه ؟ دیدم گربه ی مارمولک عزیز کرده اش کنارش خوابیده و خرخر می کنه .خدا شانس بده ! نامه ی صورت حساب وضعیت کارکرد بانکی اش روی میز آرایش بود .کلی کردیت داشت این گربه ! شماره ی تلفن خدا رو گرفتم .با صدای شادش جواب داد .اوه ! تو ! گفتم ببین ! امروز حال ندارم ها ! گفت : چطور ؟ گفتم : دیگه ! گفت : باشه کاری از من بر می یاد ؟ گفتم : آره میشه یه کم پول تو حسابم بریزی .bill باید بدم .تا آخر هفته هم پول ندارم .گفت : داداش ! اینکه غصه نداره . تخمت هم نباشه فردا می ریزم .هزار تا خوبه ؟ گفتم : وات ؟ گفت : کمه ؟ گفتم : نه ! عالیه ! قربونت برم داداش .گفت : تو جون بخواه ! با خنده گفتم ممنون رفیق ممنون ! گفت : بدخواه مخواه نداری که ؟ از خنده روده بر شدم . از خانم میشیگان برایش گفتم .حالش خوبه ولی تا سه ماه دیگه میاد پیشت ! گفت : اوه ! خوبه .بعدش گفت : راستی از مگی و هلنا خبر داری ؟ گفتم : اره تا اکتبر می یان جزیره .از مارسیا هم پرسید گفتم سرم درد گرفته از بس حرف می زنه .دختر خوبیه ها ولی من این روزها از مکالمه های طولانی زود خسته می شم .گفت : بیچاره ! دختر مردم ! گفتم : تو فضولی ؟ دلت به حال من بسوزه نه مارسیا !گفت : اه ! راس می گی ها .اصلن به من چه ! ازش زود معذرت خواهی کردم نا سلامتی از من بزرگتره ! کاری به هزار پوندش ندارم !! با صدای بلند گفت بچه پررو ! دوستت دارم .بی خیال این حرفا ! .قرار شد وقتی بخواد بره برلین منو هم با خودش ببره ! همه ی هزینه ها به پای آقای خدا ! ازش خداحافظی کردم و رفتم پای لپ تاپم تا داستان های خودم را ادیت بکنم .تا به اتاق رسیدم دیدم گربه ی محترم روی صندلی نشسته وداره با یکی چت می کنه . صداش کردم به به ! می بینم چت می کنی آقا ؟ گفت اوه ببخش بی اجازه این کارو کردم .این خانم رو تازه دیشب تو پاپ دیدم .جای خواهری بد نیست!! آی دی اش را داد تا باهاش چت کنم .گفتم : اوکی من برم بیرون تو کارتو بکن .سرش را تکان داد و تشکر کرد .با خودم گفتم چت گربه ها رو ندیده بودم که دیدم ! این روزها روزهای اتفاق های پیش بینی نشده است . با فارغ بال به انتظار می نشینم تا چه پیش بیاید .

آی عشق !

هادی یدری

هادی حیدری

Brothers -Amandakay

.brothers. by AmandaKay.