کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

برای اطلاع تو

ببین ! بزار قشنگ یادم بیاد .بزار همه ی صداهای درونی و بیرونی مابین من و تو به محفظه ی شیشه ای نازکمان نزدیک بشه .از چی بترسیم .از جدایی از رفتن ناگهانی از به جلو پرتاپ شدن به گودال تنهایی .نه ! بی خیال ! از خودم که بخوام حرف بزنم کم نمی یارم چون تک تک لحظه های گذشته بر من در طی این همه سال هنوز بر تن و روحمم باقی مانده است .از هیچی هم واهمه ندارم .خجالت هم نمی کشم .هر کاری که در هر برهه از زندگی ام کرده ام به ناچاری بوده و بس .ببین اول از همه عشق و عاشقی را بگذاریم کنار .بچسبیم به بقیه چیزیمان ! فکر می کنی  وقتی از چهار دیواری بیرون آمدم چی انتظارم را می کشید .طعنه ی مردم ! حرف های اطللاعاتی ها .هم کلاسی ها مدیر مدرسه ناظم مدرسه امور پرورشی آموزش و پرورش .احضار هفتگی برای امضا در کیوسک وزارت اطلاعات . ببین ! امروز می خوام خودمو تراپی کنم برات پس خوب گوش کن ! من شانزده ساله پس از آزادی ! دیگه رفیقی برام نمونده بود همه رو زده بودند .تو تک تک مغز همه ی دوستام تیر خلاصی زده بودند .پس امیدی هم نداشتم به ادامه ی زندگی .فکر می کنی یه بچه ی شانزده ساله از زندگی چی انتظار داره ؟ بازی های کودکانه .فوتبال . شنا . بازی های فکری . کتاب خوانی .کوه نوردی و هزار و هزار املاح شناور زندگی ! یهو همه چیز به هم خورد . به بزرگ سالی پرتاب شدم و چه مسخره و مضحک بود این پرتابی که خودم هم آماده اش نبودم .از غر زدن بدم می یاد .ولی بزار بگم .بزرگ شدم و بزرگ .درس خواندم .دانشگاه رفتم .اخراج شدم .از همه ی کارهای دولتی منع شدم .تو فرودگاه کار پیدا کردم .تو قلب آشیانه های فنی ! حراست فهمید و با ترس و دلهره به سوی کار آزاد پرتاب شدم .همه کار کردم از مجله فروشی .دوره گردی .صادرات و واردات و کارهای تجاری و خدماتی .تو همشون موفق نبودم .چون این خودم نبود که داشت زندگی می کزد .سایه ای بود از من به عصیان در آمده .حوصله ام خیلی زیاد بود خیلی ! بارها بازداشت شدم به هر دلیلی که به مغزت بیاد .هیچ نگفتم .صبر احمقانه ام کمکم می کرد تا ادامه بدهم .باور می کنی حتی سکس کردن هم بهانه ای برای ادامه این زندگی مزخرفم بود .خیلی ها دوستم داشتند .خیلی به مهربانی ام رشک می بردند .خیلی باورشان نمی شد که ماه ها در انفرادی بوده باشم .ببین ! مهم این نبود که تو چه بوده ای مهم این بود که حالا چه می کنی .بسیاری از دوستان قدیمی به آنچه که از نظام و جامعه می خواستند رسیدند  و موفق هم بودند ولی من در حباب خودخواسته ام غوطه ور بودم و توان برون رفت را هم نداشتم .آرزویم این بود شانه ای را بیابم که خودم را به آن  یله بدهم ولی همیشه شانه بودم .چون فکر می کردند از اعتماد به نفس  دارم لبریز می شوم .همه فکر می کردند چه خوش بختم من ! زمان گذشت و گذشت او آمد آن  دیگری رفت تو آمدی ماندی ولی فقط تصویرت بر عکس های دو نفره نقش بست و رفت .مچ نبودیم هیچ وقت .درک این موضوع برای هردویمان مشکل بود ادامه دادیم .زمان گذشت .همیشه یکی از ما مقصر بود و دیگری زود فراموش می شد .تالاب های مرداب هر روز آلوده می شد و هیچ کس کاری نمی توانست بکند .تراپیست های زیادی بودند که دوست مشترک در میان آنها زیاد بود .همه شان می گفتند خودت تراپیست قهاری هستی تو را چه به تراپی شدن .این زمان مابین من و تو هی چرخ می خورد و می خورد .جدایی می انداخت .باز هم حباب لعنتی دست از سرم بر نمی داشت .دیگر هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نبود چون فکر می کردم زمانه زمانه ی تغییر هست .سیاست کار خودش را می کرد یکی می رفت و دیگری با آرایش تازه می آمد .به هزاران دلیل ازماورا گذشتم و از جغرافیای زندگی کرده در آن گسستم .مرزهای زیادی را طی کردم تا به جایی برسم که دیگر خود خودم باشم و حالا این روزها به آنچه که می خواستم دارم میرسم ولی هنوز اقناع از زمان سپری شده نیستم .تو هنوز در تاروپود برگ های در هم پیچیده هستی دارم کلاف ترا هم باز می کنم این بار ولی به تانی و آرامش !

فعلا هیچ نظری نیست »

نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>