کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

بایگانیِ آگوست 13, 2008

ملافه های لگدمال شده

ببین ! صبح که از خواب بیدار می شویم لطفا پنجره ی کنار تخت را ببند . هوای سرد که به بینی ام می خورد تمام بدنم یخ می کند .یادت باشد ساعت شماطه دار هم خودت با دستت خاموش کنی ! چون این روزها اول سر صبح حال هیچ کاری را ندارم .کاری هم به باد و باران ندارم .می خواهم این روزها تا تو بدنت را تکان بدهی و ملافه های لگد مال شده را به کناری بزنی فقط نگاهت کنم .توئی را نگاه کنم که موهایت دیگر سیاه نیست ! به پستان هایی نگاه کنم که شق و آب آلوده به دستان من نیاز دارند .برایم فرقی نمی کند که دیگر جوانی ات سپری شده . برایم تو همانی که بوده ای .هیچ فرقی هم نکرده ای جز رگه های سفید در میانه موهایت .این روزها به انگشت های تو فکر می کنم .انگشتهای باریک و قلمی .همان انگشتانی که بارها برایم پیانو نواخته و آرامش به میانه فکرهای در هم و برهمم آورده .دیگر چه فرقی می کند تو سی را رد کرده ای یا که نه .برای من حس گم شده ام دیگر یک نواخت و بی رمق نیست .برای من تیک تیک ساعت دیواری مهم نیست .برای من خود تو و دل بی شیله پیله ات جایگاهی یافته که دست های غیر به آن دسترسی ندارند .دیشب که از سر کار بر می گشتم سر راه در پارک محلی دختری به نام رناتا خودش را حلق آویز کرده بود .دسته های پلیس دورتادور درخت را با باندهای پلاستیکی بسته بودند .رناتا را چند بار دیده بودم .چند بار هم در پاپ محلی آبجو به همدیگر تعارف کرده بودیم .رناتا از درد بی عشقی خودش را کشت .ولی من تا ترا دارم درد بی عشقی به سراغمم نخواهد آمد .حتی اگر همین امشب رناتا به خوابم بیاید .ملامتش نخواهم کرد چون از زندگی خسته شده بود ولی من دارم تازه عاشق زندگی می شوم .فقط یادت باشد ساعت شماطه دار و پنجره ی اتاق !