کودکی گم شده
مکانی برای آرامش و شعر و زندگیآرشیو برای سپتامبر, 2008
ریسه های سیب
همین پس فردا پاییز کوچه باغ های جزیره را قرق خواهد کرد بی آنکه خبری از آمدن تو باشد ! دو روز دیگر تابستان به پایانش می رسد و بی آنکه نامه ای از تو برسد جایش را به فصل تازه خواهد داد .نمی دانم شمردن روزها را ادامه بدهم یا که نه ! ده انگشت دست و ده انگشت پا روی هم می شود بیست ! اجازه بده همین اعداد را ضربدر و تقسیم کنم شاید افاقه کند ! زیبایی ها ی این چند روز را با بانوی تازه رسیده بسر می برم تا ببینم چه پیش می آید ! آشیل پایم دیگر به خوبی کارش را انجام نمی دهد . پای چپم دیگر نقش اش را به خوبی ایفا نمی کند . سنگ های ماسه خورده را به آسمان پرتاب می کنم تا شاید با ستاره دوباره آسمان روشن شود .گلبرگ های باغچه را بر می دارم . به هوا پخش می کنم تا شاید بویی تازه به مشامم برسد .ریسه های سیب های سرخ را دور تا دور باغچه به در و دیوار و نرده و تنه ی درختان می بندم تا کمربندی باشد برای حاشیه ی امنیت بین من و تو ! کاسه های فیروزه ای را ردیف ردیف در کف حیاط می چینم تا کمی هم رنگ آسمان بشود و دل خوشی هایم را دم کوزه می گذارم تا به وقت دل تنگی به جای آب بنوشم .هوس هایم را در کمد دیواری زیر شالی که به یادگار از تو دارم می گذارم تا به وقت سر خوشی درش بیاورم و نفسی تازه چاق بکنم .پله های چوبی در پشتی را حسابی می سابم تا به وقت آمدنت یک وقت سر نخوری و پایت نلغزد . حباب های هوای خانه را گرد گیری می کنم تا بی چراغی راهی به خانه نداشته باشد . همین حالا ! دست از شمردن کف دست ها و پاهایم کشیدم تا این درد آشیل پایم کمی آرام بگیرد . اوه ! که چقدر دلم برای تو تنگ شده ! دیگر از بس گفتم و نوشتم دارم لغت کم می آورم . می شود در نامه ی بعدی ات کمی لغت فارسی ناب برایم بنویسی تا در نامه ی بعدی ام ایرانی تر باشم ! دلم بد جوری هوس آب انار محمد نیاوران را کرده خودت بهتر می دانی انارهای این جا نه سرخی ندارند و نه مزه ! همین دیروز کلی انار خریدم . دانه دانه کردم . گلپر هم زدم و در یخچال گذاشتم ولی وقتی این درد لعنتی به سراغم می آید هوس خوردن شان را از دست می دهم . به انبار کوچک خانه هم سر زدم تا قلم موی قدیمی را در بیاورم و دستی به سر و گوش خانه بکشم ولی طاس شده بود قلم مو ! دلم به کار نرفت که نرفت .نشستم دم حوضی که با هم درست کرده بودیم و ماهی های قرمز را شمردم هنوز چهارده تا هستند و هیچ کدامشان هم نمرده اند ! امروز قرار بود باران ببارد ولی نبارید !
لکنت زبان روح
یک خواب با بهانه
امروز نه با آماندا حرف زدم و نه با کاتلین و میشل ! اصلن با هیچکی حرف نزدم چون با دردی که در سینه داشتم توان صحبت داشتن را از دست داده بودم .فکر کوچه پسکوچه های شهرم _ فکر خاطرات با تو بودن _ دیدن عکس های قدیمی و ادا و اصول های اهالی جزیره روحیه ام را بد جوری پایین آورده .بیچاره آماندا چقدر تلاش کرد مرا بخنداند و شادم بکند ولی من رو مود نبودم و این برای بچه های کافی شاپ تعجب آور بود .منی که همیشه شادم و روحیه ی بالایم همیشه دوستانم را به احترام بر می انگیزد این بار جور دیگری بودم ! خب همیشه که نمی توان شاد و شنگول بود ! از سر کار زود بیرون زدم تا سری به اسکله بزنم .همه ی کشتی ها از بندر رفته بودند قایق های تفریحی هم تک و توک روی آب شناور بودند .موبایلم را خاموش کردم و آی پادم را هم بستم .دوست نداشتم هیچ صدایی به جز صدای آب را بشنوم .نیم ساعتی روی اسکله گشت زدم دیدم چاره ساز نشده این تلاطم آب دریا ! به سمت مرکز خرید رفتم سری به فروشگاه مک زدم .لپ تاپ جدیدم را هنوز نیاورده بودند .دوباره غمگین به طرف کافه ی مادر فرانچسکا رفتم .برچسب بسته است ! پشت شیشه بود .به طرف فروشگاه تسکو رفتم نان و شراب و زیتون و پنیر خریدم .در باغچه پشتی خانه را باز کردم . در شیشه ای آشپزخانه باز بود .وسایلم را روی میز گذاشتم .کوله ام را پشت صندلی گذاشتم .لباسم را در اتاقم عوض کردم .بی تی شرت با شلوارک پشت صندلی نشستم .بطری شراب را باز کردم و تا ته اش را در نیاوردم بلند نشدم .مستی ملایم شراب حالم را کمی جا آورد .روی چمن سبز حیاط دراز کشیدم .زیر آفتاب صلیب وار دست هایم را گشودم و آرزو کردم خوابم ببرد !
ماهی های پرنده
پرنده های منقار درشت
اگر می دانستی دوری از تو چه بر سرم آورده _باور نمی کردی .اگر می دانستی تلواسه های روزانه ام را به شبنامه های بی نام و نشان فروخته ام تا در بزنگاه همچون آواری بر سرت فرو ریزد آنگاه شاید باورم می کردی .هیچ به فکرت خطور کرده که من از بالای خیابان به پایین دست خزیده ام تا تو با سبدی از نان و نمک از راه برسی تا شاید باور پذیر باشم برای نگاه بی تفاوت تو ! امشب که از جاده ی جنگلی بر می گشتم دوباره از آسمان ماهی می بارید .شاید باور نکنی ولی همه ی ماهی ها کپور سیاه بودند با چشمانی بزرگ و از حدقه در آمده .در هوای بی هوایی به زمین می افتادند و حتی آن قدر زیاد بودند که چترم را شکستند .تصور کن ! در هوای بارانی بی چتر در میان ماهی ها راه می رفتم تا جاده به پایان برسد . باران ماهی که تمام شد رنگین کمان رنگارنگی آسمان را نقاشی کرد . کپورهای سیاه را دوباره به وسط آسمان پرتاب کردم تا از سیاهی به در بیایند .همه رنگی در خطوط موازی و مخروطی دیده می شد الی رنگ سفید ! خودخواهی ام را به کناری زدم تا جا برای نقاش قلبم باز شود . بی هوا از قفسه سینه ام بیرون آمد و رقص کنان شروع به پایکوبی کرد .قلم مو ها از هر طرف می آمدند و در میان دست هایش جا می گرفتند .قلم مو ها را به آسمان که می زد رنگ می گرفتند .از میان رودخانه ی جنگلی ماهی های مقیم بیرون می آمدند و به میان صف کپورهای آسمانی می زدند .جلو و عقب می آمدند بی هیچ احترامی به تازه واردها . رنگ ها را از میان فاصله های خالی می قاپیدند تا به شمایل بی رنگ شان شکلی تازه بدهند . هوا از آب خالی شده بود وسفره های زمینی به کمک گیاهان مکنده آمدند و با لوله های کنفی رو به آسمان نشانه رفتند تا دوباره شاهد پاشیده شدن گلبول های سفید و قرمز و آبی و سبز شوند .خودت بهتر می دانی _ ابرهای باران ساز از آفتاب و نور می ترسند و تنها و تنها این بخشش بی پایان زمین است که باران را به آسمان هدیه می دهد .ماهی های مقیم با تردستی ماهی های ناخوانده را رنگ می کردند و نرها با ماده ها تخم ریزی می کردند تا نوزادهای رنگی به دنیا بیاورند . تو با برگ های لگد مال شده از پا _ چتری برایم ساختی تا به وقت ریزش _ سقفی برگی داشته باشم .جلبک های زیر رودخانه با لرزش دست هایشان ماسه ها را می کاویدند تا گذرگاهی سبز برای من و تو آماده سازنند ولی افسوس تو با سبد نان و نمک ات شروع به ریز ریز کردن نان کردی تا به وقت بازگشت راه کلبه ات را گم نکنی ولی افسوس پرنده های منقار درشت از راه رسیدند تا دوباره جا پا های نانی با کف زمین یکسان شوند و هیچ نشانی از رد پای تو بر جا نماند .این بار نیز بگذرد شاید با باران نان _ دیگر هیچ پرنده ای هوس خوردن نان های زمینی را نکند!!!!
موریلو روبیائو / Murilo R ubia
شاعر مرده ی اتاق شماره ی شش
جنده های اسب سوار
جنده های اسب سوار از راه رسیدند و بی آنکه به اسب هایشان آب و یونجه ای بدهند در انباری بزرگ را باز کردند و با موهای سیاه و قهوه ای و طلایی شان لباس از تن کندند و در رختخواب بزرگ کف انباری با لودگی و عشوه با بزرگ ترهای دهکده شروع به عشق بازی کردند .این سکس و تن فروشی از روی عادت نبود _ مسابقه ای برای بهترین عشق بازی بود .پیر و جوان دهکده کار خودشان را می کردند و کاری هم به هیچ صدا و حرکت و نگاهی نداشتد . عشق بازی بود و بس ! بی هیچ عشق واقعی . آمادئوس پیر هم آمده بود گرچه در نود و هشت سالگی رمقی به تن نداشت ولی خب باید می آمد و آمده بود .یکی از جنده ها از روی رختخواب بلند شد و دسته ی خر آمادئوس را به دهان گرفت و همه ی نگاه ها را به خود جلب کرد .پیر مرد هم انگار وحی به او نازل شده باشد پیامبر وار سکوت اختیار کرد و با چشمانی بسته و بدنی مطیع هر آنچه را که جنده می خواست انجام داد . فیلم بردار ها و منشی صحنه با کارگردان بیست و سه ساله فریم به فریم تصویر برداری کردند . مدیر جشنواره محلی هم چانه به سر نگاه می کرد و هرازگاهی نت بر می داشت .خانم رئیسی که کار پردازی کرده بود کیسه پول خرد و اسکناس ها را مرتب می کرد .قطار محلی که از اسب هم کندتر راه می رفت با به صدا در آمدن سوتش نشاط خود را اعلام کرد وزغال های سیاه انداخته شده به کوره اش به خوبی آتش گرفتند و لوکوموتیو ران پیر با شهوت و هیجان دم به دم سوت قطار را د ر آورد .جنده ی وسطی که بیشتر از سیزده سال نداشت پس از یازدهمین عشق بازی از جا بلند شد کوزه ی آب را برداشت و یک نفس سر کشید . با دستمال پارچه ای کثیفی شرمگاهش را پاک کرد و با نگاهی شهوانی به مرد سی و هشت ساله ای نگاه کرد که بی زن مانده بود .صدایش کرد و بی آنکه پولی از او بگیرد شروع به لیسیدن بدن بی موی مرد کرد .خانم رئیس با نگاهی غصب ناک جنده ی سیزده ساله را مورد شماتت قرار داد و سکه ای از مزدش را به کیسه ی پول خودش انداخت .انگار این کار خانم رئیس برای دخترک تازه گی نداشت . کار خودش را با مهارت انجام داد و پس از آن مرد را به کناری زد و با آمادئوس و جنده ی دیگر کارش را ادامه داد . آمائودس خم شد و از جیب شلوار ش که در کنارش افتاده بود کاغذی در آورد و گفت : ” واقعیت اینه که دارم پیر می شوم .این را من نمی گویم این را کسانی می گویند که دارند نگاهم می کنند ” دو جنده لحظه ای از عشق بازی دست کشیدند و با انگشت اشاره به دهانش زدند و گفتند ” پیر مرد هیچ مصیبتی بدتر از این نیست که آدم در تنهایی بمیرد ” آمادئوس حرف شان را تائید کرد و شلوارش را بالا کشید و به سمت کیسه پول خانم رئیس رفت و با صدایی که دیوار صوت انبار را می شکست سکه های خرد و ریز را به هوا پخش کرد و از انبار بیرون زد .همه دست از عشق بازی کشیدند و با شرمگاه های جنده های اسب سوار خداحافظی کردند تا به وقت بهار سال دیگر _ دوباره به استقبال سکس و هوا دریده گی بروند .
فرصتی تازه برای ساعت ساز جزیره
بیش از آنکه بخواهی و بتوانی کلمه ی دوستت دارم را تکرار کنی _ دوستت دارم ! این همه تنهایی را فقط به خاطر تو تحمل کرده ام تا که بیایی . تا که بیایی که تنهای مرا ببری و بیاندازی کمی آن ورتر از رودخانه تایمز .نه ! اشتباه نوشتم ببری به نزدیکی های دریای شمال ! آخ ! که چقدر _ این باران جمع شده در میان چشم هایم را این قدر من _ دوست دارم . هر لحظه منتظرم که ببارد ولی شرم و خجالت نمی گذارد که در وسط خیابان بزنم زیر گریه . ” هر چه تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد “ جمی را نزدیکی های اسکله ی بندر دیدم . با چتر بزرگی در دست داشت می آمد . تازه از مونترال آمده ! بارانی شیکی به تن داشت و کوله ی پشتی کوچکی به پشت . باران پشت چشم هایم را که دید دستمال آبی _ سفید دست دوزش را از جیبش در آورد .به زیر چشم هایم که کشیدم آب چکان به پایین ریخته شد همه انباشته های آبی من ! باران سیل آسا از آسمان به پایین ریخته شد ! منتظر آمدنش بودم ولی لعنتی نمی آمد که نمی آمد .تا اینکه در ساعت ده و سی دقیقه ی صبح بود که بی خبر آمد و شست همه ی پلشتی هایی را که در من جمع شده بود . کشتی مسافربری در زیر موج های بزرگ آب لنگر انداخت و مسافر ها با چتر و بی چتر پیاده شدند .نمی دانم چطور شد که جلوی جمی گریه کردم .شاید چون کانادایی بود .نمی دانم شاید هم هیچ دلیلی نداشت ولی از استیل نگاهش خیلی خوشم آمد .خون فرانسوی اش آرامم می کرد .اصلن بی خیال ! حالا چی فرقی می کند کاری هست که شد .زیر چتر بزرگش به روی نیمکت چوبی رو به دریا نشستم و داستان تو را برایش بازگو کردم .از تویی گفتم که سالهاست منتظرت هستم ولی انگار عقربه های ساعت کشور تو به خوبی نمی چرخد و شاید هم اصلن زمان در کشور تو ایستاده است و کسی هم پیدا نمی شود که ساعت سازی پیدا کند تا عقربه هایش را کوک کند . دیروز که از مونترال حرکت کرده بود تا به جزیره بیاد ساعت مچی اش را در ترمینال گم کرد و انگار نصف خودش را از دست داد .منگ و بی صدا ساعت مچی دستم را باز کردم و در دست چپش جای دادم .حرفی نزد . دستش را پشت گردنم گذاشت و یکی از گوشی های آی پادش را در گوشم گذاشت تا دوتایی به آهنگ اوه ماریا گوش کنیم . زیر پایمان چاله ای از آب شده بود . بی هیچ حرکتی گذاشتیم تا آب _ کار خودش را بکند و ما هرکداممان به زمان از دست رفته فکر کردیم .




