کودکی گم شده

مکانی برای آرامش و شعر و زندگی

آرشیو برای سپتامبر, 2008

ریسه های سیب

همین پس فردا پاییز کوچه باغ های جزیره را قرق خواهد کرد بی آنکه خبری از آمدن تو باشد ! دو روز دیگر تابستان به پایانش می رسد و بی آنکه  نامه ای از تو برسد جایش را به فصل تازه خواهد داد .نمی دانم شمردن روزها را ادامه بدهم یا که نه ! ده انگشت دست و ده انگشت پا روی هم می شود بیست ! اجازه بده همین اعداد را ضربدر و تقسیم کنم شاید افاقه کند ! زیبایی ها ی این چند روز را با بانوی تازه رسیده بسر می برم تا  ببینم چه پیش می آید   ! آشیل پایم دیگر به خوبی کارش را انجام نمی دهد . پای چپم دیگر نقش اش  را به خوبی ایفا نمی کند . سنگ های ماسه خورده را به آسمان پرتاب می کنم تا شاید با ستاره دوباره آسمان روشن شود .گلبرگ های باغچه را بر می دارم   . به هوا پخش می کنم تا شاید بویی تازه به مشامم برسد .ریسه های سیب های سرخ را دور تا دور باغچه به در و دیوار و نرده و تنه ی درختان می بندم تا کمربندی باشد برای حاشیه ی امنیت بین من و تو ! کاسه های فیروزه ای را ردیف ردیف در کف حیاط می چینم تا کمی هم رنگ آسمان بشود و دل خوشی هایم را دم کوزه می گذارم تا به وقت دل تنگی به جای آب بنوشم .هوس هایم را در کمد دیواری زیر شالی که به یادگار از تو دارم می گذارم تا به وقت سر خوشی درش بیاورم و نفسی تازه چاق بکنم .پله های چوبی در پشتی را حسابی می سابم تا به وقت آمدنت یک وقت سر نخوری و پایت نلغزد . حباب های هوای خانه را گرد گیری می کنم تا بی چراغی راهی به خانه نداشته باشد . همین حالا  ! دست از شمردن کف دست ها و پاهایم کشیدم  تا این درد آشیل  پایم کمی آرام بگیرد . اوه ! که چقدر دلم برای تو تنگ شده ! دیگر از بس گفتم و نوشتم دارم لغت کم می آورم  . می شود در نامه ی بعدی ات کمی لغت فارسی ناب برایم بنویسی  تا در نامه ی بعدی ام ایرانی تر باشم ! دلم بد جوری هوس آب انار محمد نیاوران را کرده خودت بهتر می دانی انارهای این جا نه سرخی ندارند و نه مزه ! همین دیروز کلی انار خریدم . دانه دانه کردم . گلپر هم زدم و در یخچال گذاشتم ولی وقتی این درد لعنتی به سراغم می آید هوس خوردن شان را از دست می دهم . به انبار کوچک خانه هم سر زدم تا قلم موی قدیمی را در بیاورم و دستی به سر و گوش خانه بکشم ولی طاس شده بود قلم مو ! دلم به کار نرفت که نرفت .نشستم دم حوضی که با هم درست کرده بودیم و ماهی های قرمز را شمردم هنوز چهارده تا هستند و هیچ کدامشان هم نمرده اند ! امروز قرار بود باران ببارد ولی نبارید !

لکنت زبان روح

بعضی ها وقتی خودشان را گم می کنند به خاور دور می روند .بعضی ها به جزیره های یخی پناه می برند تا بی خورشیدی را حس کنند .این روزها آدم ها را جور دیگری می بینم .احساس می کنم بی پوشش و اسکن شده حالات روحی و جسمانی شان راتماشا می کنم .حالت فیلم بردار مستندی را دارم که بی هیچ فیلم نامه و داستانی به دقت دکوپاژ شده سر صحنه فیلم برداری رفته و با آرامش سوژه اش را انتخاب می کند و ریل های دوربین از بالا و پایین وقایع را ضبط می کند .آدم های چاق حساس تر و آدم های لاغر جان سخت تر ! شوخی ها دیگر لطفی ندارند . حرف های خنده دار باید خیلی با نشاط و سکره آور باشد تا لبم به خنده باز بشود! نه اینکه بی بهانه نمی خندم .خوب هم می خندم ولی آدم های دور و برم از ایرانی گرفته تا آسیایی و افریقایی و اروپایی و غیره ادا و اصول هایی دارند که فهم شان برایم روز به روز غامص تر می شود .فرهنگ لغات روحی ام معادل های مناسبی برایشان پیدا نمی کند .برادری را می شناسم که سالها زندانی بوده و حالا کاندوم می فروشد و کتابچه ای برای چگونه عشق بازی کردن با پارتنر را چاپ کرده .خواهری را می شناسم که دیگر نمی داند ایرانی است یا انگلیسی و یا مخلوط مشمئز کننده ای از هر دویشان ! رفیقی دارم که کلمات مارکس و انگلس و فروید را دائما برایم تکث می کند .دوستی دارم که هر روز صبح برایم راس ساعت ده نامه می فرستد و از دل تنگی ها و شادی هایش می نویسد .همسایه ی دیوار به دیواری دارم که هر شب صدای ناله های عشق بازیش دیوار سکوت اتاقم را می شکند .مادری ایتالیایی دارم که این روزها با نوه ی فاحشه اش سر و کله می زند .رئیسی دارم که آرامش روحی اش منگم می کند .این روزها همه چیز دارد رنگ و لوای دیگری به خود می گیرد .شادی های گذشته رنگ می بازند و غم نامه های قدیمی عطر اولیه شان را از دست می دهند .کلمات خوانده شده در این روزها به جز از نحوه خوش گذراندن و پوچی ها و شادی های ساختگی نمی گویند .نه اینکه بگویم افسرده تر شده ام نه ! صبحت از پژمردگی و فسرده شدن نیست – چون زندگی در این سر دنیا هم دقیقا مثل آن ور دنیاست .آسمان این جا هم هم رنگ آنجاست !از هر ده دوستم نه نفرشان از پارتنرشان جدا شده اند .همین چند روز پیش مایکل پس از هشت ماه جدایی هم خودش و هم دو بچه اش را خفه کرد و خلاص ! این روزها در جزیره به جز مرگ ونیستی هیچ چیزی نمی بینم . دائما باید مواظب حرف زدن هایم باشم تا کسی را نرنجانم .همه حساس و در هم ریخته شده اند .جمعه شب ها تا حد مرگ می خورند و تا خود صبح عشق بازی می کنند .روزهای یکشنبه همه جا تا ساعت شش تعطیل می شود تا خستگی یک هفته کار از تن به در بیاید .دیروز کاتلین و میشل و آماندا لباس های تازه پوشیده بودند و عطر خوش بویی به خودشان زده بودند .تا به کافه رسیدم همه شان بغلم کردند و از اینکه این روزها این قدر غمگینم نگرانم هستند .گاهی اوقات فکر می کنم اگر این آدم های دو و بر خوبم نبودند من چه غلطی می کردم .آماندای همیشه جدی می خندید و برایم کیک پنیری درست کرده بود که دوسش دارم . همه خوب رفتار می کردند ولی دیگر این روزها انگلیسی هم نمی توانم حرف بزنم .کلمات فارسی به دنبال حرف های خارجی می گردند و در این بین زبان مشترک تنها به کارم می آید .امروز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم همه این ها را بنویسم تا تو در جریان باشی !

یک خواب با بهانه

امروز نه با آماندا حرف زدم و نه با کاتلین و میشل ! اصلن با هیچکی حرف نزدم چون با دردی که در سینه داشتم توان صحبت داشتن را از دست داده بودم .فکر کوچه پسکوچه های شهرم _ فکر خاطرات با تو بودن _ دیدن عکس های قدیمی و ادا و اصول های اهالی جزیره روحیه ام را بد جوری پایین آورده .بیچاره آماندا چقدر تلاش کرد مرا بخنداند و شادم بکند ولی من رو مود نبودم و این برای بچه های کافی شاپ تعجب آور بود .منی که همیشه شادم و روحیه ی بالایم همیشه دوستانم را به احترام بر می انگیزد این بار جور دیگری بودم ! خب همیشه که نمی توان شاد و شنگول بود ! از سر کار زود بیرون زدم تا سری به اسکله بزنم .همه ی کشتی ها از بندر رفته بودند  قایق های تفریحی هم تک و توک روی آب شناور بودند .موبایلم را خاموش کردم و  آی پادم را هم بستم .دوست نداشتم هیچ صدایی به جز صدای آب را بشنوم .نیم ساعتی روی اسکله گشت زدم دیدم چاره ساز نشده این تلاطم آب دریا !  به سمت مرکز خرید رفتم سری به فروشگاه مک زدم .لپ تاپ جدیدم را هنوز نیاورده بودند .دوباره غمگین به طرف کافه ی مادر فرانچسکا رفتم .برچسب بسته است ! پشت شیشه بود .به طرف فروشگاه تسکو رفتم نان و شراب و زیتون  و پنیر خریدم .در باغچه پشتی خانه را باز کردم . در شیشه ای آشپزخانه باز بود .وسایلم را روی میز گذاشتم .کوله ام را پشت صندلی گذاشتم .لباسم را در اتاقم عوض کردم .بی تی شرت با شلوارک پشت صندلی نشستم .بطری شراب را باز کردم و تا ته اش را در نیاوردم بلند نشدم .مستی ملایم شراب حالم را کمی جا آورد .روی چمن سبز حیاط دراز کشیدم .زیر آفتاب صلیب وار دست هایم را گشودم و آرزو کردم خوابم ببرد !

این نسل تازه

 

فکر می کنی اگر همین حالا رژِیم ساقط شود حال و روز مردم چه خواهد شد ؟ همه زنگارها و پلشتی ها به یک باره از بین خواهد رفت .فکر می کنی همه روسری از سر بر خواهند داشت وآزادی با همه موهبت هایش به میهن مان هجوم خواهد آورد ! فکر می کنی سر هزاران تیر چراغ برق اجساد پاسداران حاکمیت آویزان خواهد شد ! فکر می کنی همه ی نیروهای مخالف وارد حاکمیت جدید خواهند شد .پلاک های کوچه ها و خیابان ها از نام شهدای جنگ 2+6 به یک باره پاک خواهد شد و نام های شهدای دهه شصت به بعد حک خواهد شد .فکر کن و باز هم فکر کن .آنقدر به مغزت فشار بیاور تا همه تابوها و غیر تابوها را به یاد بیاوری .سهم خواهی از بعد حاکمیت بیشتر خواهد شد و یا نه کمی کمتر ! شورش ها دوباره به پا خواهد شد یا که نه – خود مردم از این همه کشتار و ناامنی و… خسته خواهند بود و دست در دست هم بنیان یک دولت نوین را خواهند داد .نه ! اصلن این طور فکر نمی کنم !وقتی به نیروهای مخالف رژِیم در جزیره و در اکناف عالم نگاه که می کنم چند دستگی و ادا و اصول های بیگانه با فرهنگ سیاسی ایران موج می زند .هنوز هم خیلی ها در اینجا به فکر پست و مقام آینده هستند .هنوز هم خیلی ها پشت ذهنیت های پیش از پنجاه و هفت هستند بی آنکه زمان را جلو بزنند و در سال هشتاد و هفت زندگی کنند .فکر می کنی دولت جدید با نسل پرسش گر جوان چه خواهد کرد .دوباره کار ایدئولوژِیک و سازمانی یا که دوباره شعار کار فرهنگی وووو .نگاهی به اخبار این روزها بیانداز ! افتصاد جهانی در حال فروریزش هست .سرمایه داری جهانی نفس های آخرش را می کشد .بنیاد های مالی به دنبال یکدیگر در حال ورشکستگی هستند و نیروهای چپ فکر می کنند دوباره چپ نوین بالا خواهد آمد و نوید جامعه سوسیالیستی را از همین حال سر داده اند .خودت بهتر می دانی اتفاقات داخل میهن مان خارج از بازتاب های خارجی نیست .آنقدر رژیم با دولت های اروپایی لاس زده که توانش را دارد به کلی از دست می دهد .همچون پیرزن بزک کرده ای شده که ادای نوعروسان دلربا را دارد در می آورد .کمی آن طرف تر اصلاح طلبان فراری ! پزهای روشنفکری شان را دارند از دست می دهند و ماهیت وجودی خودشان را به نمایش می گذارند .حالا که خاتمی دارد ناز و غمزه می کند بعضی از این برادران و خواهران تازه به یاد کشتارهای دهه شصت افتاده اند .مراجع تقلید بزرگوار مقیم قم که مسول کشتارهای دهه ی شصت بوده اند در جزوه های خود از حقوق مساوی زن و مرد حرف می زنند .از قانون سنگسار به عنوان عملی ناشایست سخن می گویند .این برادران تا آستین در خون حافظه ی سالهای شصت را در مغزشان از دست داده اند . کمی آن طرف تر قصابان اصول گرا در حال باز پس گیری وزارت خانه ها هستند .ریزش نیرو هایشان را با گفتار مقام معظم رهبری تلطیف می کنند .شاگرد آقا ! در مجمع سازمان ملل سخن از پایان دوران امریکا می کند . عمر طولانی یک چیزش خیلی خوب است. آدم خوب ها بد می شوند و آدم بدها خوب !سرت را به درد نمی آورم .سخن کوتاه می کنم .ولی این را به یاد داشته باش .دوران بعد از رژِیم دوران بسیار سختی خواهد بود .سر و کار حاکمیت دیگر با مشتی لال و کر نخواهد بود .با کسانی روبه رو خواهد شد که توان کلام دارند و به همین سادگی ها گول نخواهند خورد .این نسل یک نسل پیچیده و در عین ساده ای است که با عبور از کوره ی آتش و خون و مرگ و فحشا و فقر آبدیده شده و به راه آوردنش به همین سادگی ها نخواهد بود .

ماهی های پرنده

از کوچه ی پیتر وانگر که بیرون زدم از فاصله ی نزدیک – دریاچه را دیدم .موج ها به آرامی می رفتند و می آمدند بی آنکه خواب ماهی ها را آشفته کنند ! مگی براتفورد با مایوی صورتی اش از روی قایق داشت شیرجه می زد . دست هایش را بالای سرش برده بود و به وسط دریاچه نگاه می کرد .کف زلال – همه چیز را به خوبی نشان می داد حتی حرکت خرچنگ ها ی مست را که صاف راه می رفتند !چهار ماهی از عمق بیرون آمدند و شنا کنان خودشان را به ساحل رساندند و عصا زنان به طرف کلبه ی ساحلی ام رفتند .کوبه ی در را زدند و بی آنکه منتظر باز شدن بشوند به داخل رفتند .قالیچه ی سفید را از روی کف خانه برداشتند .هر کدامشان گوشه ای از قالیچه را به دهان گرفتند و با بال چه هایشان شروع به پریدن کردند .عصای ماهی ها را از روی شن ها برداشتم و شروع به خط کشیدن به روی زمین کردم .با هر خطی که می کشیدم جای خالی برای خیالم باز می شد .از زیر خطوط – صدف ها ی دریایی بیرون می آمدند و دایره ی سفیدی به دورم می کشیدند .از جیب کوله ام پاسپورتم را در آوردم تا تاریخ ویزا را ببینم .هنوز تا شانزدهم اکتبر وقت داشتم . ماهی ها دور سرم داشتند می گشتند چند تا از صدف ها را به طرفشان پرت کردم تا از بالای سرم به کنار بروند . مگی براتفورد شنا کنان به کنار ساحل آمد. بدنم منجمد شده بود هوس هیچ کاری را نداشتم جز از سر واکندن ماهی های پرنده ا .ماهی ها حرکت مدورشان را ادامه می دادند و من هی صدف پرت می کردم .از باران هم خبری نبود .مگی با شن های داغ بازی می کرد و خودش را در شن دفن می کرد .چشم های آبی اش را دوست داشتم ولی از لمس تن اش می ترسیدم .این روزها از لمس تن خارجی ها ! هراسی دارم که نپرس !دیگر زبانشان را نمی فهم .به همین خاطر هست که به ماهی ها پناه آوردم . از بدن مگی فقط چشم هایش معلوم بود .دیگر بیشتر نگاهش نکردم .از پرت کردن صدف ها دست کشیدم .به ماهی ها اشاره کردم . کمی پایین تر آمدند .روی شن ها دراز کشیدند تا بتوانم روی قالیچه بشینم .جا گیر که شدم خودشان را بلند کردند و بال زنان به سمت شمال حرکت کردند .تا از روی اقیانوس بگذرم زمان کافی داشتم تا بیشتر فکر کنم به همه ی کارهایی که باید بکنم .خرید بلیت هواپیما .جمع کردن وسایلم .بسته بندی کتاب هایم و همه و همه …..

پرنده های منقار درشت

اگر می دانستی دوری از تو چه بر سرم آورده _باور نمی کردی .اگر می دانستی تلواسه های روزانه ام را به شبنامه های بی نام و نشان فروخته ام تا در بزنگاه همچون آواری بر سرت فرو ریزد آنگاه شاید باورم می کردی .هیچ به فکرت خطور کرده که من از بالای خیابان به پایین دست خزیده ام تا تو با سبدی از نان و نمک از راه برسی تا شاید باور پذیر باشم برای نگاه بی تفاوت تو ! امشب که از جاده ی جنگلی بر می گشتم دوباره از آسمان ماهی می بارید .شاید باور نکنی ولی همه ی ماهی ها کپور سیاه بودند با چشمانی بزرگ و از حدقه در آمده .در هوای بی هوایی به زمین می افتادند و حتی آن قدر زیاد بودند که چترم را شکستند .تصور کن  ! در هوای بارانی بی چتر در میان ماهی ها راه می رفتم تا جاده به پایان برسد . باران ماهی که تمام شد رنگین کمان رنگارنگی آسمان را نقاشی کرد . کپورهای سیاه را دوباره به وسط آسمان پرتاب کردم تا از سیاهی به در بیایند .همه رنگی در خطوط موازی و مخروطی دیده می شد الی رنگ سفید ! خودخواهی ام را به کناری زدم تا جا برای نقاش قلبم باز شود . بی هوا از قفسه سینه ام بیرون آمد و رقص کنان شروع به پایکوبی کرد .قلم مو ها از هر طرف می آمدند و در میان دست هایش جا می گرفتند .قلم مو ها را به آسمان که می زد رنگ می گرفتند .از میان رودخانه ی جنگلی ماهی  های مقیم بیرون می آمدند و به میان صف  کپورهای آسمانی می زدند .جلو و عقب می آمدند بی هیچ احترامی به تازه واردها  . رنگ ها را از میان فاصله های خالی می قاپیدند تا به شمایل بی رنگ شان شکلی تازه بدهند . هوا از آب خالی شده بود وسفره های زمینی به کمک  گیاهان مکنده آمدند و با لوله های کنفی رو به آسمان نشانه رفتند تا دوباره  شاهد پاشیده شدن گلبول های سفید و قرمز و آبی و سبز شوند .خودت بهتر می دانی _  ابرهای باران ساز از آفتاب و نور می ترسند  و تنها و تنها این بخشش بی پایان زمین است که باران را به آسمان هدیه می دهد .ماهی های مقیم با تردستی ماهی های ناخوانده را رنگ می کردند و نرها با ماده ها تخم ریزی می کردند تا نوزادهای رنگی به دنیا بیاورند . تو با برگ های لگد مال شده از پا  _ چتری برایم ساختی تا به وقت ریزش  _ سقفی برگی داشته باشم .جلبک های زیر رودخانه با لرزش دست هایشان ماسه ها را می کاویدند تا گذرگاهی سبز برای من و تو آماده سازنند ولی افسوس تو با سبد نان و نمک ات شروع به ریز ریز کردن نان کردی تا به وقت بازگشت راه کلبه ات را گم نکنی ولی افسوس پرنده های منقار درشت از راه رسیدند تا دوباره جا پا های نانی با کف زمین یکسان شوند و هیچ نشانی از رد پای تو بر جا نماند .این بار نیز بگذرد شاید با باران   نان  _ دیگر هیچ پرنده ای هوس خوردن نان های زمینی را نکند!!!!

موریلو روبیائو / Murilo R ubia

گاهی به ذهنم می رسد که چقدر خوب است از جیبم دستمال های سرخ و سفید و آبی و سبز بیرون بکشم .شب آسمان را پر از ترقه و فشفشه کنم .صورتم را رو به آسمان  بگیرم و از دهانم رنگین کمان در بیاید و از افق تا افق را بگیرد . بعد هم پیرمردهای مهربان سفید مو و بچه های کوچک برایم کف بزنند .

ترانه ی هفدهم سپتامبر

شاعر مرده ی اتاق شماره ی شش

از کرانه های آبی دریا گذشتم تا از خاطرات در هم پیچیده در غبار حرف بزنم .تا از تویی بگویم که هنوز که هنوز است در من زنده ای درست مثل تکه شبنمی که تازه چکیده . آفتاب و مه با هم در کرانه های خاکستری دریای شمال به کار اصلی شان می پرداختند و من با کوله ای که از فروشگاه محلی قرض گرفته بودم پاورچین پاورچین راه خودم را می رفتم بی آنکه رد پای پشت سرم را پاک کنم . مگی اسپاک خانم صاحب مهمان خانه ی دون چستر بشکه ی بزرگ آبجو را با دستانش هول می داد تا به زیر زمین نوش گاه ببرد .پسر بزرگش جک با لاستیک پنجر شده ی دوچرخه اش سرگرم بود و شوهر پیرش با پاکت سیگار خودش را مشغول کرده بود و کبریت نم دارش هم روشن نمی شد .تا به درگاه مهمان خانه برسم باد سردی به میان کاپشن بادی ام دوید و سوزش تنم را لرزاند .ماه اکتبر در راه بود وسرمای دریای شمال بدنم را مور مور می کرد . پلیس محلی با دوچرخه از راه رسیده بود . شب قبل شاعر گمنامی خودش را در اتاق شماره شش به دار زده بود . بوی مرگ شاعر چهل و شش ساله با بوی صدف ها و گوش ماهی های کنار ساحل قاطی شده بود و با روشن شدن سیگار شوهر پیر مگی _ پایم را داخل مهمان خانه گذاشتم .کتاب کوچک و دفترچه ی یادداشتم را از کوله ام در آوردم و زیر سیگاری را از میز کنار پیشخوان آشپزخانه برداشتم . مگی اسپاک لیوان آبجویم را پر کرد و با بی حوصلگی از شاعر مرده حرف زد. “هیچ وقت از اتاقش بیرون نمی آمد مگر برای توالت و خوردن آبجو .غذاش را هم خودم براش تو اتاقش می بردم ” .پلیس محلی با تلفن با مسئول اداره آگاهی داشت حرف می زد . تا تلفن را زمین گذاشت ماشین نعش کش سیاهی روی شن پاخورده پارک کرد و دو مرد یخی با برانکارد از ماشین پیاده شدند .زیپ جسد را کشیدند و بی سر و صدا راهشان را کشیدند و رفتند . تا شب از راه برسد جا سیگاری جلوی میزم پر شده بود و شش لیوان گنده ی آبجو هم ردیف کنار هم مانده بودند با کف های سفید و باد کرده وپنجر شده !

جنده های اسب سوار

جنده های اسب سوار از راه رسیدند و بی آنکه به اسب هایشان آب و یونجه ای بدهند  در انباری بزرگ را باز کردند و با موهای سیاه و قهوه ای و طلایی شان لباس از تن کندند و در رختخواب بزرگ کف انباری با لودگی و عشوه با بزرگ ترهای دهکده  شروع به عشق بازی کردند .این سکس و تن فروشی از روی عادت نبود  _ مسابقه ای برای بهترین عشق بازی بود .پیر و جوان دهکده  کار خودشان را می کردند و کاری هم به هیچ صدا و حرکت و نگاهی نداشتد . عشق بازی بود و بس !  بی هیچ عشق واقعی . آمادئوس پیر هم آمده بود گرچه در نود و هشت سالگی رمقی به تن نداشت ولی خب باید می آمد و آمده بود .یکی از جنده ها از روی رختخواب بلند شد و دسته ی خر آمادئوس را به دهان گرفت و همه ی نگاه ها را به خود جلب کرد .پیر مرد هم انگار وحی به او نازل شده باشد پیامبر وار سکوت اختیار کرد و با چشمانی  بسته و بدنی مطیع هر آنچه را که جنده می خواست انجام  داد  . فیلم بردار ها و منشی صحنه با کارگردان بیست و سه ساله فریم به فریم تصویر برداری کردند . مدیر جشنواره محلی هم چانه به سر نگاه می کرد و هرازگاهی نت بر می داشت .خانم رئیسی که کار پردازی کرده بود کیسه  پول خرد و اسکناس ها را مرتب می کرد .قطار محلی که از اسب هم کندتر راه می رفت با به صدا در آمدن سوتش نشاط خود را اعلام کرد وزغال های سیاه انداخته شده به کوره اش به خوبی آتش  گرفتند و لوکوموتیو ران پیر با شهوت و هیجان دم به دم سوت قطار  را د ر آورد  .جنده ی وسطی که بیشتر از سیزده سال نداشت پس از یازدهمین عشق بازی از جا بلند شد  کوزه ی آب را برداشت و  یک نفس سر کشید .  با دستمال پارچه ای کثیفی شرمگاهش را پاک کرد و با نگاهی شهوانی به مرد سی و هشت ساله ای نگاه کرد که بی زن مانده بود .صدایش کرد و بی آنکه پولی از او بگیرد شروع به لیسیدن بدن بی موی مرد کرد .خانم رئیس با  نگاهی غصب ناک  جنده ی سیزده ساله را مورد شماتت قرار داد و سکه ای از مزدش را به کیسه ی  پول خودش انداخت .انگار این کار خانم رئیس برای دخترک تازه گی نداشت . کار خودش را با مهارت انجام داد و پس از آن مرد را به کناری زد و با آمادئوس و جنده ی دیگر کارش را ادامه داد . آمائودس  خم شد و از  جیب شلوار ش که در کنارش افتاده بود کاغذی در آورد و گفت : ” واقعیت اینه که دارم پیر می شوم .این را من نمی گویم این را کسانی می گویند که دارند نگاهم می کنند ” دو جنده لحظه ای از عشق بازی دست کشیدند و با انگشت اشاره به دهانش زدند و گفتند ” پیر مرد هیچ مصیبتی بدتر از این نیست که آدم در تنهایی بمیرد ” آمادئوس حرف شان را تائید کرد و شلوارش را بالا کشید و به سمت کیسه  پول خانم رئیس رفت و با صدایی که  دیوار صوت انبار را می شکست سکه های خرد و ریز را به هوا پخش کرد و از انبار بیرون زد .همه دست از عشق بازی کشیدند و با شرمگاه های جنده های اسب سوار خداحافظی کردند تا به وقت بهار سال دیگر  _ دوباره به استقبال  سکس و هوا دریده گی بروند .

فرصتی تازه برای ساعت ساز جزیره

بیش از آنکه بخواهی و بتوانی کلمه ی دوستت دارم را تکرار  کنی _ دوستت دارم ! این همه تنهایی را فقط  به خاطر تو تحمل کرده ام تا که بیایی . تا که بیایی که تنهای مرا ببری و بیاندازی کمی آن ورتر از رودخانه تایمز .نه ! اشتباه نوشتم ببری به نزدیکی های دریای شمال ! آخ ! که چقدر  _ این باران جمع شده در میان چشم هایم را این قدر من _  دوست دارم . هر لحظه منتظرم که ببارد ولی شرم و خجالت نمی گذارد که در وسط خیابان بزنم زیر گریه . ” هر چه تنهاتر بشی دنیا  تورو  کمتر می خواد “ جمی  را نزدیکی های اسکله ی بندر دیدم . با چتر بزرگی در دست  داشت می آمد . تازه از مونترال آمده ! بارانی شیکی به تن داشت و کوله ی پشتی کوچکی به پشت . باران پشت چشم هایم را که دید دستمال آبی _ سفید دست دوزش را از جیبش در آورد .به زیر چشم هایم که کشیدم آب چکان به پایین ریخته شد همه انباشته های آبی من ! باران سیل  آسا از آسمان به پایین ریخته شد !  منتظر آمدنش بودم ولی لعنتی نمی آمد که نمی آمد .تا اینکه در ساعت ده و سی دقیقه ی صبح  بود که بی خبر آمد و شست همه ی پلشتی هایی را که در من جمع شده بود . کشتی  مسافربری  در زیر موج های بزرگ آب  لنگر انداخت و مسافر ها با چتر و بی چتر پیاده شدند .نمی دانم چطور شد که جلوی جمی گریه  کردم .شاید چون کانادایی بود .نمی دانم  شاید هم هیچ دلیلی نداشت ولی از استیل نگاهش خیلی خوشم آمد .خون فرانسوی اش آرامم می کرد .اصلن بی خیال ! حالا چی فرقی می کند کاری هست که شد .زیر چتر بزرگش به روی نیمکت چوبی رو به دریا نشستم و داستان تو را برایش بازگو کردم .از تویی گفتم که سالهاست منتظرت هستم ولی انگار عقربه های ساعت کشور تو به خوبی نمی چرخد و شاید هم اصلن زمان در کشور تو ایستاده است و کسی هم پیدا نمی شود که ساعت سازی پیدا کند تا  عقربه هایش را کوک کند . دیروز که از مونترال حرکت کرده بود تا به جزیره بیاد ساعت مچی اش را در ترمینال گم کرد و انگار نصف خودش را از دست داد  .منگ و بی صدا ساعت مچی دستم را باز کردم و در دست چپش جای دادم .حرفی نزد . دستش را پشت گردنم گذاشت و یکی از گوشی های آی پادش را در گوشم گذاشت تا دوتایی به آهنگ اوه ماریا گوش کنیم . زیر پایمان چاله ای از آب شده بود . بی هیچ حرکتی گذاشتیم تا آب  _ کار خودش را بکند و  ما هرکداممان به زمان از دست رفته فکر کردیم .

Older entries »